نامهء ششم اندر نواختن و خواندن دوست

مشاور شركت بيمه پارسيان

نامهء ششم اندر نواختن و خواندن دوست

۳۷ بازديد


نگارينا ز پيش من برفتى
چه گفتى يا چه فرمايى نگفتى
دلم بردى و خود باره براندى
مرا در شهر بيگانه بماندى
نكردى هيچ رحمت بر غريبان
چو بيماران نمانده بى طبيبان
كنون دانم كه خود يادم نيارى
كه هم بد مهر و هم بد زينهارى
نبخشايى و از يزدان نترسى
ز حال خستگان خود نپرسى
نگويى حال آن بيچاره چونست
كه بى من در ميان موج خونست
چنين بايد وفا و مهربانى
كه من بى تو بميرم تو ندانى
به تو نالم بگو يا از تو نالم
كه من بى تو به زارى بر چه حالم
پديد آمد مرا دردى ز هجران
كه نبود غير مردن هيچ درمان
به گيتى عاشقى بى غم نباشد
خوشى و عاشقى با هم نباشد
همى سخت آيدت كز تو بنالم
بنالم تا شوى آگه ز حالم
ترا چون دل دهد يارا نگويى
كه چون دشمن جفاى دوست جويى
نه بس بود آنكه از پيشم برفتى
كه رفتى نيز يار نو گرفتى
مرا اين آگهى بشنيد بايست
ز تو اين بى وفايى ديد بايست
منم اين كز تو ديدستم چنين كار
توى بى من نشسته با دگر يار
منم پيش تو چونين خوار گشته
توى از من چنين بيزار گشته
نه تو آنى كه من فتنه بودى
به ديدارم هميشه تشنه بودى
نه من آنم كه خورشيد تو بودم
به گيتى كام و اميد تو بودم
نه من آنى كه بى من مرده بودى
چو برگ دى مهى پژمرده بودى
نه من آنم كه جانت باز دادم
ترا با بخت فرخ ساز دادم
نه تو آنى كه جز يادم نكردى
همى از خاك پايم سرمه كردى
نه من آنم كه بودم جفت جانت
كجا بى من نبد خوش اين جهانت
چرا اكنون من آنم تو نه آنى
ز تو كينست و از من مهربانى
چرا با من به دل بدساز گشتى
چه بد كردم از من باز گشتى
مگر آسان بريدى راه دشوار
كجا از مهر من بودى سبكبار
تو در درياى هجرم غرقه بودى
ز موج غم بسى رنج آزمودى
دلت با يار ديگر زان بپيوست
كجا غرقه به هر چيزى زند دست
چه باشد گر تو يار نو گرفتى
نبايد از تو ما را اين شكفتى
بسا كس كاو خورد سر كه به خوان بر
نهاده پيش او حلواى شكر
وصل من ترا خوش بود چون مى
فراقم چون خمارى بود در پى
تو مخمورى و از مى سر بتابى
هر آن گاهى كه بوى مى بيابى
اگر تو گشته اى از مى بدين سان
ترا جز مى نباشد هيچ درمان
چو جان باشد گزيده يار پيشين
تو بر يار گزيده هيچ مگزين
و گر نو كرده اى نو را نگه دار
كهن را نيز بيهوده ميازار
بود مهر دل مردم چو گوهر
ازو پر مايه تر باشد كهن تر
بگرداند گهر چون نو بود رنگ
چه آن گوهر هر كه بدرنگست و چه سنگ
بگردد مهر نو با دل نو
چنان چون رنگ نو در جوهر نو
هزار اختر نباشد چون يكى خور
نه هفت اندام باشد چون يكى سر
هزار آرام چون آرام پيشين
هزاران يار چون يار نخستين
نه من يابم چو تو يار دل آزار
نه تو يايى چو من يار وفادار
نه من بتوانم از تو دل بريدن
نه تو بتوانى از من سر كشيدن
به مهر اندر تو ماهى منت خورشيد
تو با من باشى و من با تو جاويد
ترا باشد هم از من روشنايى
بسى گردى و پس هم با من آيى
بدان منگر كه از من دور گشتى
چنين تابنده و پر نور گشتى
كنون اى سنگدل بر خيز و باز آى
مرا و خويشتن را رنج مفزاى
كه من با تو چنان باشم از اين پى
چو دانش با روان و شير با مى
فراقت قفل سخت آمد روان را
بجز وصل تو نگشايد مر آن را
مخور زثن روزگار رفته تشوير
وفا و مهربانى را ز سر گير
چه باشد گر شدى در مهر بد راى
نهال دوستى ببريدى از جاى
چو ببريدى دگر باره فرو كار
كه پيوسته نكوتر آورد بار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد