نامهء چهارم خشنودى نمودن از فراق و اميد بستن بر وصل

۳۳ بازديد


چه خوش روزى بود روز جدايى
اگر با وى نباشد بى وفايى
اگر چه تلخ باشد فرقت يار
درو شيرين بود اميد ديدار
خوشست اندوه تنهايى كشيدن
اگر باشد اميد يار ديدن
وصل دوست را آهوست بسيار
عتاب و خشم و ناز و جنگ و آزار
بتر آهو به عشق اندر ملالست
يكى ميوه كه شاخ او وصالت
فراق دوست سر تا سر اميدست
ز روز خرمى دل را نويدست
دلم هرگه كه بى صبرى سگالد
ز تنهايى و بى يارى بنالد
همى گويم دلا گر رنج يابى
روا باشد كه روزى گنج يابى
چو دى ماه فراق ما سر آيد
بهار وصلت و شادى در آيد
چه باشد گر خورى يك سال تيمار
چو بينى دوست را يك لخظه ديدار
اگر يك روز با دلبر خورى نوش
كنى اندوه صد ساله فراموش
نيى اى دل تو كم از باغبانى
نه مهر تو كمست از گلستانى
نيينى باغبان چون گل بكارد
چه مايه غم خورد تا گل بر آرد
به روز و شب بودى صبر و بى خواب
گهى پيرايد او را گه دهد آب
گهى از بهر او خوابش رميده
گهى خارش به دست اندر خليده
به اميد آن همه تيمار بيند
كه تا روزى برو گل بار بيند
نبينى آنكه دارد بلبلى را
كه از بانگش طرب خيزد دلى را
دهد او را شب و روز آب و دانه
كند از عود و عاجش ساز خانه
بدو باشد هميشه خرم و گش
بدان اميد كاو بانگى كند خوش
نبينى آنكه در دريا نشيند
چه مايه زو نهيب و رنج بيند
هميشه بى خور و بى خواب باشد
ميان موج و باد و آب باشد
نه با اين ايمانى بيند نه با آن
گهى از خواسته ترسد گه از جان
به اميد آن همه دريا گذارد
كه تا سودى بيابد زانچه دارد
نبينى آنكه جوهر جويد از كان
به كان در آزمايد رنج چندان
نه شب خسپد نه روز آرام گيرد
نه روزى رنج او انجام گيرد
هميشه سنگ و آگن بار دارد
هميشه كوه كندن كار دارد
به اميد آن همه آزار يابد
كه شايد گوهرى شهوار يابد
اگر كار جهان اميد و آزست
همه كس را بدين هر دو نيازست
هميشه تا بر آيد ماه و خورشيد
مرا باشد به مهرت آز و اميد
مرا در دل درخت مهربانى
به چه ماند به سرو بوستانى
نه شاخش خشك گردد گاه گرما
نه برگش زرد گردد گاه سرما
هميشه سبز و نغز و آبدارست
تو پندارى كه روزش بگارست
ترا در دل درخت مهربانى
به چه ماند بر اشجار خزانى
برهند گشته و بى بار مانده
گل و برگش برفته خار مانده
همى دارم اميد روزگارى
كه باز آيد ز مهرش نوبهارى
وفا باشد خجسته برگ و بارش
گل صد برگ باشد خشك خارش
سه چندان كز منست اميدوارى
ز تو بينم همى نوميدوارى
منم چون شاخ تشنه در بهاران
توى همچون هوا با ابر باران
منم درويش با رنج و بلا جفت
توى قارون بى بخشايش و زفت
همى گويم به درد وزين بتر نيست
كه جز گريه مرا كار ديگر نيست
چه بيچارهبود آن سو كوارى
كه جز گريه ندارد هيچ كارى
چو بيمارم كه در زارى و سستى
نبرد جانش اميد از درستى
چنان مرد غريبم در جهان خوار
به ياد زادبوم خويش بيمار
نشسته چون غريبان بر سر راه
همى پرسم ز حالت گاه وبى گاه
مرا گويند زو اميد بر دار
كه نوميدى اميدت ناورد باد
همى گويم به پاسخ به جاويد
به اميدم به اميدم به اميد
نبرم از تو اميد اى نگارين
كه تا از من نبرد جان شيرين
مرا تا عشق صبر از دل براندست
بدين اميد جان من نماندست
نسوزد جان من يكباره در تاب
كه اميدت زند گه گه برو آب
گر اميدم نماند واى جانم
كه بى اميد يك ساعت نماند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد