نامه هفتم اندرگريستن به جدايى و ناليدن به تنهايى

۳۲ بازديد


الا اى ابر گرينده به نوروز
بيا گريه ز چشم من بياموز
اگر چون اشك من باشدت باران
جهان گردد به يك بارانت ويران
همى بارم چنين و شرم دارم
همى خواهم كه صد چندين ببارم
بدين غم در خورد چندين وزين بيش
و ليكن مفلسى آيد مرا پيش
گهى خوناب و گاهى خون بگريم
چو زين هردو بمانم چون بگريم
هر آن روزى كه زين هر دو بمانم
به جاى خون ببارم ديدگانم
مرا چشم از پى ديدنت بايد
و گر ديده نباشد بى تو شايد
بگريم تا كنم هامون چو دريا
منالم تا كنم چون سرمه خارا
عفااللّه زين دو چشم سيل بارن
كه در روزى چنين هستند يارن
نه چون صبرند عاصى گشته بر من
و يا چون دل شده بدخواه دشمن
به چونين روز جويد هر كسى يار
مرا ياران ز من گشتند بيزار
اگر صبرست با من نيست هم پشت
و گر بختست خود بختم مرا كشت
مرا دل در بلا ماندست ناكام
كنون صبرم به دل كردست پيغام
كه من صبرم يكى شاخ بهشتى
مرا بردى و در دوزخ بكشتى
دلا تو دوزخى پر آتش و دود
ازيرا من ز تو بگريختم زود
دل تا جان تو بر تو و بالست
مرا از صبر ناليدن محالست
به هر دردى كه باشد صبر نيكوست
به چونين حال صبر از عاشق آهوست
نخواهم روى صبرم را كه بينم
بهل تا هم به بى صبرى نشينم
تو از من رفته اى يار دلارام
مرا در خور نباشد صبر و ارام
اگر خرسند گردم در جدايى
ز من باشد نشان بى وفايى
من اندر كار تو كردم دل و جان
تو دانى هر چه خواهى كن بديشان
هر آن عاشق كه كار مهر ورزد
دو صد جان پيش وى نانى نيرزد
چنين بايد كه باشد مهر كارى
چنين بايد كه باشد دوستدارى
اگر درد من از جور تو آيد
همى تا اين فزايد آن فزايد
به نيكى ياد باد آن روزگارى
كه بود اندر كنارم چون تويارى
قصا در خواب بود و بخت بيدار
بد انديش اندك و احيد بسيار
جهان ايست كار دارد جاويدانه
خوشى برّد به شمشير زمانه
ترا از چشم من ناگه ببريد
دو چشمم زين بريدن خون بياريد
ازيرا خون همى بارم ز ديده
كه خون آيد ز اندام بريده
مرا بى روى تو ناله نديمست
دريغ هجر در جانم مقيمست
ز درد من همه همسايگانم
فغان برداشتند از بس فغانم
همى گويند ازين ناله بياساى
دل ما سوختى بر ما ببخشاى
به گيتى عاشقان بسيار ديديم
به چون تو مستمندى زار ديديم
مرا بگذاشت آن بت روى جانان
چو آتش را به دشت اندر شبانان
مرا تنها بماند اينجا به خوارى
چو خان راه مرد رهگذارى
نه بس بود آنكه از پيشم سفر كرد
كه رفت اندر سفر يار دگر كرد
اگر نالم همى بر داد نالم
كه اينست از جفاى دوست حالى
دلم گويد مرا از بس كه نالى
به ناله ير نالان را همالى
به تخت كامرانى بر نشسته
چو نخچيرم به چنگ شير خسته
اگر زين آمد اى عاشق ترا درد
كه يارت در سفر يار دگر كرد
ندانى تو كه يارت هست خورشيد
همه كسى را به خورشيدست اميد
گهى نزديك باشد گه ز تو دور
ترا و ديگران را زو رسد نر
نگارا من ز دلتنگى چنانم
كه خود با تو چه مى گويم ندانم
به سان مادرم گم كرده فرزند
ز غم بر دل دو صد كوه دموند
چو ديوانه به كوه و دشت پويان
ز هر سو در جهان فرزند جويان
ندارم آگهى از درد و آزار
اگر ناگه مرا بر دل خلد خار
عجب دارم كه بر من چون پسندى
جنين زارى و چونين مستمندى
به چندين كز توديدم رنج و آزار
اگدلم ندهد كه نالم پيش دادار
بترسم از قصاى آسمانى
نيام كرد بر تو دل گرانى
ز بس خوارى كه هجر آرد برويم
ز ز دلتنگى همين مايه بگويم
ترا بى من مبادا شادمانى
مرا بى تو مبادا زندگانى


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد