بخش ۱۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴

۳۶ بازديد


كس آمد به ماهوي سوري بگفت
كه شاه جهان گشت با خاك جفت
سكوبا و قسيس و رهبان روم
همه سوگواران آن مرز و بوم
برفتند با مويه برنا و پير
تن شاه بردند زان آبگير
يكي دخمه كردند او رابه باغ
بلند و بزرگيش برتر ز راغ
چنين گفت ماهوي بدبخت و شوم
كه ايران نبد پش ازين خويش روم
فرستاد تا هر كه آن دخمه كرد
هم آنكس كزان كار تيمار خورد
بكشتند و تاراج كردند مرز
چنين بود ماهوي را كام و ارز
ازان پس بگرد جهان بنگريد
ز تخم بزرگان كسي را نديد
همان تاج با او بد و مهر شاه
شبان زاده را آرزو كردگاه
همه رازدارانش را پيش خواند
سخن هرچ بودش به دل در براند
به دستور گفت اي جهانديده مرد
فراز آمد آن روز ننگ و نبرد
نه گنجست بامن نه نام و نژاد
همي‌داد خواهم سرخود بباد
بر انگشتري يزدگردست نام
به شمشير بر من نگردند رام
همه شهر ايران ورا بنده بود
اگر خويش بد ار پراگنده بود
نخواند مرا مرد داننده شاه
نه بر مهرم آرام گيرد سپاه
جزين بود چاره مرا در نهان
چرا ريختم خون شاه جهان
همه شب ز انديشه پر خون بدم
جهاندار داند كه من چون بدم
بدو راي زن گفت كه اكنون گذشت
ازين كار گيتي پر آواز گشت
كنون بازجويي همي كارخويش
كه بگسستي آن رشتهٔ تار خويش
كنون او بدخمه درون خاك شد
روان ورا زهر ترياك شد
جهانديدگان را همه گرد كن
زبان تيز گردان به شيرين سخن
چنين گوي كاين تاج انگشتري
مرا شاه داد از پي مهتري
چو دانست كامد ز تركان سپاه
چوشب تيره‌تر شد مرا خواند شاه
مرا گفت چون خاست باد نبرد
كه داند به گيتي كه بركيست گرد
تواين تاج و انگشتري را بدار
بود روز كين تاجت آيد به كار
مرانيست چيزي جزين در جهان
همانا كه هست اين ز تازي نهان
تو زين پس به دشمن مده گاه من
نگه دار هم زين نشان راه من
من اين تاج ميراث دارم ز شاه
به فرمان او بر نشينم به گاه
بدين چاره ده بند بد را فروغ
كه داند كه اين راستست از دروغ
چوبشنيد ماهوي گفتا كه زه
تو دستوري و بر تو بر نيست مه
همه مهتران را ز لشكر بخواند
وزين گونه چندين سخنها براند
بدانست لشكر كه اين نيست راست
به شوخي ورا سر بريدن سزاست
يكي پهلوان گفت كاين كار تست
سخن گر درستست گر نادرست
چوبشنيد بر تخت شاهي نشست
به افسون خراسانش آمد بدست
ببخشيد روي زمين بر مهان
منم گفت با مهر شاه جهان
جهان را سراسر به بخشش گرفت
ستاره نظاره برو اي شگفت
به مهتر پسر داد بلخ و هري
فرستاد بر هر سوي لشكري
بد انديشگان را همه بركشيد
بدانسان كه از گوهر او سزيد
بدان را بهرجاي سالار كرد
خردمند را سرنگونساركرد
چو زيراندر آمد سر راستي
پديد آمد از هر سوي كاستي
چولشكر فراوان شد و خواسته
دل مرد بي تن شد آراسته
سپه را درم داد و آباد كرد
سر دوده خويش پرباد كرد
به آموي شد پهلو پيش رو
ابا لشكري جنگ سازان نو
طلايه به پيش سپاه اندرون
جهان ديدهٔي نام او گرستون
به شهر بخارا نهادند روي
چنان ساخته لشكري جنگجوي
بدو گفت ما را سمرقند و چاچ
ببايد گرفتن بدين مهر و تاج
به فرمان شاه جهان يزدگرد
كه سالار بد او بر اين هفت گرد
ز بيژن بخواهم به شمشير كين
كزو تيره شد بخت ايران زمين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد