بخش ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱

۳۴ بازديد


چو ماهوي دل را برآورد گرد
بدانست كو نيست جز يزدگرد
بدو گفت بشتاب زين انجمن
هم اكنون جدا كن سرش را ز تن
و گرنه هم اكنون ببرم سرت
نمانم كسي زنده از گوهرت
شنيدند ازو اين سخن مهتران
بزرگان بيدار و كنداوران
همه انجمن گشت ازو پر ز خشم
زبان پر ز گفتار و پر آب چشم
بكي موبدي بود را دوي نام
به جان و خرد برنهادي لگام
به ماهوي گفت اي بد انديش مرد
چرا ديو چشم تو را تيره كرد
چنان دان كه شاهي و پيغمبري
دو گوهر بود در يك انگشتري
ازين دو يكي را همي‌بشكني
روان و خرد را به پا افگني
نگر تا چه گويي بپرهيز ازين
مشو بد گمان با جهان آفرين
نخستين ازو بر تو آيد گزند
به فرزند ماني يكي كشتمند
كه بارش كبست آيد وبرگ خون
به زودي سرخويش بيني نگون
همي دين يزدان شود زو تباه
همان برتو نفرين كند تاج و گاه
برهنه شود درجهان زشت تو
پسر بدرود بي‌گمان كشت تو
يكي دين‌وري بود يزدان پرست
كه هرگز نبردي به بد كار دست
كه هرمزد خراد بدنام او
بدين اندرون بود آرام او
به ماهوي گفت اي ستمگاره مرد
چنين از ره پاك يزدان مگرد
همي تيره بينم دل و هوش تو
همي خار بينم در آغوش تو
تنومند و بي‌مغز و جان نزار
همي دود ز آتش كني خواستار
تو را زين جهان سرزنش بينم آز
ببر گشتنت گرم و رنج گداز
كنون زندگانيت ناخوش بود
چو رفتي نشستت در آتش بود
نشست او و شهر وي بر پاي خاست
به ماهوي گفت اين دليري چراست
شهنشاه را كارزار آمدي
ز خان و ز فغفور يار آمدي
ازين تخمهٔ بي‌كس بسي يافتند
كه هرگز بكشتنش نشتافتند
توگر بنده‌اي خون شاهان مريز
كه نفرين بود بر تو تا رستخيز
بگفت اين و بنشست گريان به درد
پر از خون دل و مژه پر آب زرد
چو بنشست گريان بشد مهرنوش
پر از درد با ناله و با خروش
به ماهوي گفت اي بد بد نژاد
كه نه راي فرجام داني نه داد
ز خون كيان شرم دارد نهنگ
اگر كشته بيند ندرد پلنگ
ايا بتر از دد به مهر و به خوي
همي گاه شاه آيدت آرزوي
چو بر دست ضحاك جم كشته شد
چه مايه سپهر از برش گشته شد
چو ضحاك بگرفت روي زمين
پديد آمد اندر جهان آبتين
بزاد آفريدون فرخ نژاد
جهان را يكي ديگر آمد نهاد
شنيدي كه ضحاك بيدادگر
چه آورد از آن خويشتن را به سر
برو سال بگذشت ما نا هزار
به فرجام كار آمدش خواستار
و ديگر كه تور آن سرافراز مرد
كجا آز ايران و را رنجه كرد
همان ايرج پاك دين رابكشت
برو گردش آسمان شد درشت
منوچهر زان تخمهٔ آمد پديد
شد آن بند بد را سراسر كليد
سه ديگر سياوش ز تخم كيان
كمر بست بي‌آرزو در ميان
به گفتار گرسيوز افراسياب
ببرد از روان و خرد شرم و آب
جهاندار كيخسرو از پشت اوي
بيامد جهان كرد پرگفت و گوي
نيا را به خنجر به دونيم كرد
سركينه جويان پر از بيم كرد
چهارم سخن كين ارجاسپ بود
كه ريزنده خون لهراسپ بود
چو اسفنديار اندر آمد به جنگ
ز كينه ندادش زماني درنگ
به پنجم سخن كين هرمزد شاه
چو پرويز را گشن شد دستگاه
به بندوي و گستهم كرد آنچ كرد
نيا سايد اين چرخ گردان ز گرد
چو دستش شد او جان ايشان ببرد
در كينه را خوار نتوان شمرد
تو را زود ياد آيد اين روزگار
به پيچي ز انديشهٔ نابكار
توزين هرچ كاري پسر بدرود
زمانه زماني همي‌نغنود
به پرهيز زين گنج آراسته
وزين مردري تاج و اين خواسته
همي سر به پيچي به فرمان ديو
ببري همي راه گيهان خديو
به چيزي كه برتو نزيبد همي
نداني كه ديوت فريبد همي
به آتش نهال دلت را مسوز
مكن تيره اين تاج گيتي فروز
سپاه پراگنده راگرد كن
وزين سان كه گفتي مگردان سخن
ازي در به پوزش برشاه رو
چو بيني ورا بندگي ساز نو
وزان جايگه جنگ لشكر بسيچ
ز راي و ز پوزش مياساي هيچ
كزين بدنشان دو گيتي شوي
چو گفتار دانندگان نشنوي
چو كاري كه امروز بايدت كرد
به فردا رسد زو برآرند گرد
همي يزدگرد شهنشاه را
بتر خواهي ازترك بدخواه را
كه در جنگ شيرست برگاه شاه
درخشان به كردار تابنده ماه
يكي يادگاري ز ساسانيان
كه چون او نبندد كمر بر ميان
پدر بر پدر داد و دانش‌پذير
ز نوشين روان شاه تا اردشير
بود اردشيرش بهشتم پدر
جهاندار ساسان با داد و فر
كه يزدانش تاج كيان برنهاد
همه شهريارانش فرخ نژاد
چو تو بود مهتر به كشور بسي
نكرد اينچنين راي هرگز كسي
چو بهرام چو بين كه سيصد هزار
عناندار و بر گستوان ور سوار
به يك تير او پشت برگاشتند
بدو دشت پيكار بگذاشتند
چواز راي شاهان سرش سير گشت
سر دولت روشنش زير گشت
فرآيين كه تخت بزرگي بجست
نبودش سزادست بد را بشست
بران گونه بركشته شد زار و خوار
گزافه بپرداز زين روزگار
بترس از خداي جهان آفرين
كه تخت آفريدست و تاج و نگين
تن خويش بر خيره رسوا مكن
كه بر تو سر آرند زود اين سخن
هر آنكس كه با تو نگويد درست
چنان دان كه او دشمن جان تست
تو بيماري اكنون و ما چون پزشك
پزشك خروشان به خونين سرشك
تو از بندهٔ بندگان كمتري
به انديشهٔ دل مكن مهتري
همي كينه با پاك يزدان نهي
ز راه خرد جوي تخت مهي
شبان زاده را دل پر از تخت بود
ورا پند آن موبدان سخت بود
چنين بود تابود و اين تازه نيست
كه كار زمانه برانداره نيست
يكي رابرآرد به چرخ بلند
يكي را كند خوار و زار و نژند
نه پيوند با آن نه با اينش كين
كه دانست راز جهان آفرين
همه موبدان تا جهان شد سياه
بر آيين خورشيد بنشست ماه
به گفتند زين گونه با كينه جوي
نبد سوي يك موي زان گفت وگوي
چوشب تيره شد گفت با موبدان
شمارا ببايد شد اي بخردان
من امشب بگردانم اين با پسر
زهر گونهٔي دانش آرم ببر
ز لشگر بخوانيم داننده بيست
بدان تا بدين بر نبايد گريست
برفتند دانندگان از برش
بيامد يكي موبد از لشكرش
چو بنشست ماهوي با راستان
چه بينيد گفت اندرين داستان
اگر زنده ماند تن يزدگرد
ز هر سو برو لشكر آيند گرد
برهنه شد اين راز من در جهان
شنيدند يكسر كهان و مهان
بيايد مرا از بدش جان به سر
نه تن ماند ايدر نه بوم و نه بر
چنين داد پاسخ خردمند مرد
كه اين خود نخستين نبايست كرد
اگر شاه ايران شود دشمنت
ازو بد رسد بي‌گمان برتنت
وگر خون او را بريزي بدست
كه كين خواه او در جهان ايزدست
چپ و راست رنجست و اندوه و درد
نگه كن كنون تا چه بايدت كرد
پسر گفت كاي باب فرخنده راي
چو دشمن كني زو بپرداز جاي
سپاه آيد او را ز ما چين و چين
به ما بر شود تنگ روي زمين
تو اين را چنين خردكاري مدان
چوچيره شدي كام مردان بران
گر از دامن او درفشي كنند
تو را با سپاه از بنه بركنند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد