بخش ۲۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۵

۳۴ بازديد


سيوم روز بزم ردان ساختند
نويسنده را پيش بنشاختند
به مي خوردن اندر چو بگشاد چهر
يكي نامه بنوشت شادان به مهر
سر نامه كرد آفرين از نخست
بران كو روان را به شادي بشست
خرد بر دل خويش پيرايه كرد
به رنج تن از مردمي مايه كرد
همه نيكويها ز يزدان شناخت
خرد جست و با مرد دانا بساخت
بدانيد كز داد جز نيكويي
نيايد نكوبد در بدخويي
هرانكس كه از كارداران ما
سرافراز و جنگي سواران ما
بنالد نه بيند بجز چاه و دار
وگر كشته بر خاك افگنده خوار
بكوشيد تا رنجها كم كنيد
دل غمگنان شاد و بي‌غم كنيد
كه گيتي فراوان نماند به كس
بي‌آزاري و داد جوييد و بس
بدين گيتي اندر نشانه منم
سر راستي را بهانه منم
كه چندان سپه كرد آهنگ من
هم آهنگ اين نامدار انجمن
از ايدر برفتم به اندك سپاه
شدند آنك بدخواه بد نيك خواه
يكي نامداري چو خاقان چين
جهاندار با تاج و تخت و نگين
به دست من‌اندر گرفتار شد
سر بخت تركان نگونسار شد
مرا كرد پيروز يزدان پاك
سر دشمنان رفت در زير خاك
جز از بندگي پيشهٔ من مباد
جز از راست انديشهٔ من مباد
نخواهم خراج از جهان هفت سال
اگر زيردستي بود گر همال
به هر كارداري و خودكامهٔي
نوشتند بر پهلوي نامهٔي
كه از زيردستان جز از رسم و داد
نرانيد و از بد نگيريد ياد
هرانكس كه درويش باشد به شهر
كه از روز شادي نيابند بهر
فرستيد نزديك ما نامشان
برآريم زان آرزو كامشان
دگر هرك هستند پهلونژاد
كه گيرند از رفتن رنج ياد
هم از گنج ما بي‌نيازي دهيد
خردمند را سرفرازي دهيد
كسي را كه فامست و دستش تهيست
به هر كار بي‌ارج و بي فرهيست
هم از گنج‌ماشان بتوزيد فام
به ديوانهايشان نويسيد نام
ز يزدان بخواهيد تا هم چنين
دل ما بدارد به آيين و دين
بدين مهر ما شادماني كنيد
بران مهتران مهرباني كنيد
همان بندگان را مداريد خوار
كه هستند هم بندهٔ كردگار
كسي كش بود پايهٔ سنگيان
دهد كودكان را به فرهنگيان
به دانش روان را توانگر كنيد
خرد را ز تن بر سر افسر كنيد
ز چيز كسان دور داريد دست
بي‌آزار باشيد و يزدان‌پرست
بكوشيد و پيمان ما مشكنيد
پي و بيخ و پيوند بد بركنيد
به يزدان پناهيد و فرمان كنيد
روان را به مهرش گروگان كنيد
مجوييد آزار همسايگان
هم آن بزرگان و پرمايگان
هرانكس كه ناچيز بد چيره گشت
وز اندازهٔ كهتري برگذشت
بزرگش مخوانيد كان برتري
سبك بازگردد سوي كهتري
ز درويش چيزي مداريد باز
هرانكس كه هست از شما بي‌نياز
به پاكان گراييد و نيكي كنيد
دل و پشت خواهندگان مشكنيد
هران چيز كان دور گشت از پسند
بدان چيز نزديك باشد گزند
ز دارنده بر جان آنكس درود
كه از مردمي باشدش تار و پود
چو اندر نوشتند چيني حرير
سر خامه را كرد مشكين دبير
به عنوان برش شاه گيتي نوشت
دل داد و دانندهٔ خوب و زشت
خداوند بخشايش و فر و زور
شهنشاه بخشنده بهرام گور
سوي مرزبانان فرمانبران
خردمند و دانا و جنگي سران
به هر سو نوند و سوار و هيون
همي رفت با نامهٔ رهنمون
چو آن نامه آمد به هر كشوري
به هر نامداري و هر مهتري
همي گفت هركس كه يزدان سپاس
كه هست اين جهاندار يزدان شناس
زن و مرد و كودك به هامون شدند
به هر كشور از خانه بيرون شدند
همي خواندند آفرين نهان
بران دادگر شهريار جهان
ازان پس به خوردن بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
يكي نيمه از روز خوردن بدي
دگر نيمه زو كاركردن بدي
همي نو به هر بامدادي پگاه
خروشي بدي پيش درگاه شاه
كه هركس كه دارد خوريد و دهيد
سپاسي ز خوردن به خود برنهيد
كسي كش نيازست آيد به گنج
ستاند ز گنج درم سخته پنج
سه من تافته بادهٔ سالخورده
به رنگ گل نار و با رنگ زرد
هاني به رامش نهادند روي
پرآواز ميخواره شد شهر و كوي
چنان بد كه از بيد و گل افسري
ز ديدار او خواستندي كري
يكي شاخ نرگس به تاي درم
خريدي كسي زان نگشتي دژم
ز شادي جوان شد دل مرد پير
به چشمه درون آبها گشت شير
جهانجوي كرد از جهاندار ياد
كه يكسر جهان ديد زان‌گونه شاد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد