بخش ۱۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴

۳۵ بازديد


چو سال اندر آمد به هفتاد و هشت
جهاندار بيدار بيمار گشت
بفرمود تا رفت شاپور پيش
ورا پندها داد ز اندازه بيش
بدانست كامد به نزديك مرگ
همي زرد خواهد شدن سبز برگ
بدو گفت كاين عهد من ياددار
همه گفت بدگوي را باددار
سخنهاي من چون شنودي بورز
مگر بازداني ز ناارز ارز
جهان راست كردم به شمشير داد
نگه داشتم ارج مرد نژاد
چو كار جهان مر مرا گشت راست
فزون شد زمين زندگاني بكاست
ازان پس كه بسيار برديم رنج
به رنج اندرون گرد كرديم گنج
شما را همان رنج پيشست و ناز
زماني نشيب و زماني فراز
چنين است كردار گردان سپهر
گهي درد پيش آردت گاه مهر
گهي بخت گردد چو اسپي شموس
به نعم اندرون زفتي آردت و بوس
زماني يكي بارهٔي ساخته
ز فرهختگي سر برافراخته
بدان اي پسر كاين سراي فريب
ندارد ترا شادمان بي‌نهيب
نگهدار تن باش و آن خرد
چو خواهي كه روزت به بد نگذرد
چو بر دين كند شهريار آفرين
برادر شود شهرياري و دين
نه بي‌تخت شاهيست ديني به پاي
نه بي‌دين بود شهرياري به جاي
دو ديباست يك در دگر بافته
برآورده پيش خرد تافته
نه از پادشا بي‌نيازست دين
نه بي‌دين بود شاه را آفرين
چنين پاسبانان يكديگرند
تو گويي كه در زير يك چادرند
نه آن زين نه اين زان بود بي‌نياز
دو انباز ديديمشان نيك‌ساز
چو باشد خداوند راي و خرد
دو گيتي همي مرد ديني برد
چو دين را بود پادشا پاسبان
تو اين هر دو را جز برادر مخوان
چو دين‌دار كين دارد از پادشا
مخوان تا تواني ورا پارسا
هرانكس كه بر دادگر شهريار
گشايد زبان مرد دينش مدار
چه گفت آن سخن‌گوي با آفرين
كه چون بنگري مغز دادست دين
سر تخت شاهي بپيچد سه كار
نخستين ز بيدادگر شهريار
دگر آنك بي‌سود را بركشد
ز مرد هنرمند سر دركشد
سه ديگر كه با گنج خويشي كند
به دينار كوشد كه بيشي كند
به بخشندگي ياز و دين و خرد
دروغ ايچ تا با تو برنگذرد
رخ پادشا تيره دارد دروغ
بلنديش هرگز نگيرد فروغ
نگر تا نباشي نگهبان گنج
كه مردم ز دينار يازد به رنج
اگر پادشا آز گنج آورد
تن زيردستان به رنج آورد
كجا گنج دهقان بود گنج اوست
وگر چند بر كوشش و رنج اوست
نگهبان بود شاه گنج ورا
به بار آورد شاخ رنج ورا
بدان كوش تا دور باشي ز خشم
به مردي به خواب از گنهكار چشم
چو خشم آوري هم پشيمان شوي
به پوزش نگهبان درمان شوي
هرانگه كه خشم آورد پادشا
سبك‌مايه خواند ورا پارسا
چو بر شاه زشتست بد خواستن
ببايد به خوبي دل آراستن
وگر بيم داري به دل يك زمان
شود خيره راي از بد بدگمان
ز بخشش منه بر دل اندوه نيز
بدان تا توان اي پسر ارج چيز
چنان دان كه شاهي بدان پادشاست
كه دور فلك را ببخشيد راست
زماني غم پادشاهي برد
رد و موبدش راي پيش آورد
بپرسد هم از كار بيداد و داد
كند اين سخن بر دل شاه ياد
به روزي كه راي شكار آيدت
چو يوز درنده به كار آيدت
دو بازي بهم در نبايد زدن
مي و بزم و نخچير و بيرون شدن
كه تن گردد از جستن مي گران
نگه داشتند اين سخن مهتران
وگر دشمن آيد به جايي پديد
ازين كارها دل ببايد بريد
درم دادن و تيغ پيراستن
ز هر پادشاهي سپه خواستن
به فردا ممان كار امروز را
بر تخت منشان بدآموز را
مجوي از دل عاميان راستي
كه از جست‌وجو آيدت كاستي
وزيشان ترا گر بد آيد خبر
تو مشنو ز بدگوي و انده مخور
نه خسروپرست و نه يزدان‌پرست
اگر پاي گيري سر آيد به دست
چنين باشد اندازهٔ عام شهر
ترا جاودان از خرد باد بهر
بترس از بد مردم بدنهان
كه بر بدنهان تنگ گردد جهان
سخن هيچ مگشاي با رازدار
كه او را بود نيز انباز و يار
سخن را تو آگنده داني همي
ز گيتي پراگنده خواني همي
چو رازت به شهر آشكارا شود
دل بخردان بي‌مدرا شود
برآشوبي و سر سبك خواندت
خردمند گر پيش بنشاندت
تو عيب كسان هيچ‌گونه مجوي
كه عيب آورد بر تو بر عيب‌جوي
وگر چيره گردد هوا بر خرد
خردمندت از مردمان نشمرد
خردمند بايد جهاندار شاه
كجا هركسي را بود نيك‌خواه
كسي كو بود تيز و برترمنش
بپيچد ز پيغاره و سرزنش
مبادا كه گيرد به نزد تو جاي
چنين مرد گر باشدت رهنماي
چو خواهي كه بستايدت پارسا
بنه خشم و كين چون شوي پادشا
هوا چونك بر تخت حشمت نشست
نباشي خردمند و يزدان‌پرست
نبايد كه باشي فراوان سخن
به روي كسان پارسايي مكن
سخن بشنو و بهترين يادگير
نگر تا كدام آيدت دلپذير
سخن پيش فرهنگيان سخته گوي
گه مي نوازنده و تازه‌روي
مكن خوار خواهنده درويش را
بر تخت منشان بدانديش را
هرانكس كه پوزش كند بر گناه
تو بپذير و كين گذشته مخواه
همه داده ده باش و پروردگار
خنك مرد بخشنده و بردبار
چو دشمن بترسد شود چاپلوس
تو لشكر بياراي و بربند كوس
به جنگ آنگهي شو كه دشمن ز جنگ
بپرهيزد و سست گردد به ننگ
وگر آشتي جويد و راستي
نبيني به دلش اندرون كاستي
ازو باژ بستان و كينه مجوي
چنين دار نزديك او آب‌روي
بياراي دل را به دانش كه ارز
به دانش بود تا تواني بورز
چو بخشنده باشي گرامي شوي
ز دانايي و داد نامي شوي
تو عهد پدر با روانت بدار
به فرزندمان هم‌چنين يادگار
چو من حق فرزند بگزاردم
كسي را ز گيتي نيازاردم
شما هم ازين عهد من مگذريد
نفس داستان را به بد مشمريد
تو پند پدر همچنين ياددار
به نيكي گراي و بدي باد دار
به خيره مرنجان روان مرا
به آتش تن ناتوان مرا
به بد كردن خويش و آزار كس
مجوي اي پسر درد و تيمار كس
برين بگذرد ساليان پانصد
بزرگي شما را به پايان رسد
بپيچد سر از عهد فرزند تو
هم‌انكس كه باشد ز پيوند تو
ز راي و ز دانش به يكسو شوند
همان پند دانندگان نشنوند
بگردند يكسر ز عهد و وفا
به بيداد يازند و جور و جفا
جهان تنگ دارند بر زيردست
بر ايشان شود خوار يزدان‌پرست
بپوشند پيراهن بدتني
ببالند با كيش آهرمني
گشاده شود هرچ ما بسته‌ايم
ببالايد آن دين كه ما شسته‌ايم
تبه گردد اين پند و اندرز من
به ويراني آرد رخ اين مرز من
همي خواهم از كردگار جهان
شناسندهٔ آشكار و نهان
كه باشد ز هر بد نگهدارتان
همه نيك نامي بود يارتان
ز يزدان و از ما بر آن كس درود
كه تارش خرد باشد و داد پود
نيارد شكست اندرين عهد من
نكوشد كه حنظل كند شهد من
برآمد چهل سال و بر سر دو ماه
كه تا برنهادم به شاهي كلاه
به گيتي مرا شارستانست شش
هوا خوشگوار و به زير آب خوش
يكي خواندم خورهٔ اردشير
كه گردد زبادش جوان مرد پير
كزو تازه شد كشور خوزيان
پر از مردم و آب و سود و زيان
دگر شارستان گندشاپور نام
كه موبد ازان شهر شد شادكام
دگر بوم ميسان و رود فرات
پر از چشمه و چارپاي و نبات
دگر شارستان بركهٔ اردشير
پر از باغ و پر گلشن و آبگير
چو رام اردشيرست شهري دگر
كزو بر سوي پارس كردم گذر
دگر شارستان اورمزد اردشير
هوا مشك بوي و به جوي آب شير
روان مرا شادگردان به داد
كه پيروز بادي تو بر تخت شاد
بسي رنجها بردم اندر جهان
چه بر آشكار و چه اندر نهان
كنون دخمه را برنهاديم رخت
تو بسپار تابوت و پرداز تخت
بگفت اين و تاريك شد بخت اوي
دريغ آن سر و افسر و تخت اوي
چنين است آيين خرم جهان
نخواهد بما برگشادن نهان
انوشه كسي كو بزرگي نديد
نبايستش از تخت شد ناپديد
بكوشي و آري ز هرگونه چيز
نه مردم نه آن چيز ماند به نيز
سرانجام با خاك باشيم جفت
دو رخ را به چادر ببايد نهفت
بيا تا همه دست نيكي بريم
جهان جهان را به بد نسپرسم
بكوشيم بر نيك‌نامي به تن
كزين نام يابيم بر انجمن
خنك آنك جامي بگيرد به دست
خورد ياد شاهان يزدان‌پرست
چو جام نبيدش دمادم شود
بخسپد بدانگه كه خرم شود
كنون پادشاهي شاپور گوي
زبان برگشاي از مي و سور گوي
بران آفرين كافرين آفريد
مكان و زمان و زمين آفريد
هم آرام ازويست و هم كار ازوي
هم انجام ازويست و فرجام ازوي
سپهر و زمان و زمين كرده است
كم و بيش گيتي برآورده است
ز خاشاك ناچيز تا عرش راست
سراسر به هستي يزدان گواست
جز او را مخوان كردگار جهان
شناسندهٔ آشكار و نهان
ازو بر روان محمد درود
بيارانش بر هريكي برفزود
سرانجمن بد ز ياران علي
كه خوانند او را علي ولي
همه پاك بودند و پرهيزگار
سخنهايشان برگذشت از شمار
كنون بر سخنها فزايش كنيم
جهان‌آفرين را ستايش كنيم
ستاييم تاج شهنشاه را
كه تختش درفشان كند ماه را
خداوند با فر و با بخش و داد
زمانه به فرمان او گشت شاد
خداوند گوپال و شمشير و گنج
خداوند آساني و درد و رنج
جهاندار با فر و نيكي‌شناس
كه از تاج دارد به يزدان سپاس
خردمند و زيبا و چيره‌سخن
جواني بسال و بدانش كهن
همي مشتري بارد از ابر اوي
بتازيم در سايهٔ فر اوي
به رزم آسمان را خروشان كند
چو بزم آيدش گوهرافشان كند
چو خشم آورد كوه ريزان شود
سپهر از بر خاك لرزان شود
پدر بر پدر شهريارست و شاه
بنازد بدو گنبد هور و ماه
بماناد تا جاودان نام اوي
همه مهتري باد فرجام اوي
سر نامه كردم ثناي ورا
بزرگي و آيين و راي ورا
ازو ديدم اندر جهان نام نيك
ز گيتي ورا باد فرجام نيك
ز ديدار او تاج روشن شدست
ز بدها ورا بخت جوشن شدست
بنازد بدو مردم پارسا
هم‌انكس كه شد بر زمين پادشا
هوا روشن از بارور بخت اوي
زمين پايهٔ نامور تخت اوي
به رزم اندرون ژنده پيل بلاست
به بزم اندرون آسمان وفاست
چو در رزم رخشان شود راي اوي
همي موج خيزد ز درياي اوي
به نخچير شيران شكار وي‌اند
دد و دام در زينهار وي‌اند
از آواز گرزش همي روز جنگ
بدرد دل شير و چرم پلنگ
سرش سبز باد و دلش پر ز داد
جهان بي‌سر و افسر او مباد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد