بخش ۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸

۳۶ بازديد
 

چو آن پاسخ نامه دارا بخواند
ز كار جهان در شگفتي بماند
سرانجام گفت اين ز كشتن بتر
كه من پيش رومي ببندم كمر
ستودان مرا بهتر آيد ز ننگ
يكي داستان زد برين مرد سنگ
كه گر آب دريا بخواهد رسيد
درو قطره باران نيايد پديد
همي بودمي يار هركس به جنگ
چو شد مر مرا زين نشان كار تنگ
نبينم همي در جهان يار كس
بجز ايزدم نيست فريادرس
چو ياور نبودش ز نزديك و دور
يكي نامه بنوشت نزديك فور
پر از لابه و زيردستي و درد
نخست آفرين بر جهاندار كرد
دگر گفت كاي مهتر هندوان
خردمند و دانا و روشن‌روان
همانا كه نزد تو آمد خبر
كه ما را چه آمد ز اختر به سر
سكندر بياورد لشكر ز روم
نه برماند ما را نه آباد بوم
نه پيوند و فرزند و تخت و كلاه
نه ديهيم شاهي نه گنج و سپاه
ار ايدونك باشي مرا يارمند
كه از خويشتن بازدارم گزند
فرستمت چندان گهرها ز گنج
كزان پس نبيني تو از گنج رنج
همان در جهان نيز نامي شوي
به نزد بزرگان گرامي شوي
هيوني برافگند بر سان باد
بيامد بر فور فوران نژاد
چو اسكندر آگاه شد زين سخن
كه داراي دارا چه افگند بن
بفرمود تا بركشيدند ناي
غو كوس برخاست و هندي دراي
بيامد ز اصطخر چندان سپاه
كه خورشيد بر چرخ گم كرد راه
برآمد خروش سپاه از دو روي
بي‌آرام شد مردم جنگجوي
سكندر به آيين صفي بركشيد
هوا نيلگون شد زمين ناپديد
چو دارا بياورد لشكر به راه
سپاهي نه بر آرزو رزمخواه
شكسته دل و گشته از رزم سير
سر بخت ايرانيان گشته زير
نياويختند ايچ با روميان
چو روبه شد آن دشت شير ژيان
گرانمايگان زينهاري شدند
ز اوج بزرگي به خواري شدند
چو دارا چنان ديد برگاشت روي
گريزان همي رفت با هاي هوي
برفتند با شاه سيصد سوار
از ايران هرانكس كه بد نامدار
دو دستور بودش گرامي دو مرد
كه با او بدندي به دشت نبرد
يكي موبدي نام او ماهيار
دگر مرد را نام جانوشيار
چو ديدند كان كار بي‌سود گشت
بلند اختر و نام دارا گذشت
يكي با دگر گفت كين شوربخت
ازو دور شد افسر و تاج و تخت
ببايد زدن دشنهٔي بر برش
وگر تيغ هندي يكي بر سرش
سكندر سپارد به ما كشوري
بدين پادشاهي شويم افسري
همي رفت با او دو دستور اوي
كه دستور بودند و گنجور اوي
مهين بر چپ و ماهيارش به راست
چو شب تيره شد از هوا باد خاست
يكي دشنه بگرفت جانوشيار
بزد بر بر و سينهٔ شهريار
نگون شد سر نامبردار شاه
ازو بازگشتند يكسر سپاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد