بخش ۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹

۳۶ بازديد
 

به نزديك اسكندر آمد وزير
كه اي شاه پيروز و دانش‌پذير
بكشتيم دشمنت را ناگهان
سرآمد برو تاج و تخت مهان
چو بشنيد گفتار جانوشيار
سكندر چنين گفت با ماهيار
كه دشمن كه افگندي اكنون كجاست
ببايد نمودن به من راه راست
برفتند هر دو به پيش اندرون
دل و جان رومي پر از خشم و خون
چو نزديك شد روي دارا بديد
پر از خون بر و روي چون شنبليد
بفرمود تا راه نگذاشتند
دو دستور او را نگه داشتند
سكندر ز باره درآمد چو باد
سر مرد خسته به ران بر نهاد
نگه كرد تا خسته گوينده هست
بماليد بر چهر او هر دو دست
ز سر برگرفت افسر خسرويش
گشاد آن بر و جوشن پهلويش
ز ديده بباريد چندي سرشك
تن خسته را دور ديد از پزشك
بدو گفت كين بر تو آسان شود
دل بدسگالت هراسان شود
تو برخيز و بر مهد زرين نشين
وگر هست نيروت بر زين نشين
ز هند و ز رومت پزشك آورم
ز درد تو خونين سرشك آورم
سپارم ترا پادشاهي و تخت
چو بهتر شوي ما ببنديم رخت
جفا پيشگان ترا هم كنون
بياويزم از دارشان سرنگون
چنانچون ز پيران شنيديم دوش
دلم گشت پر خون و جان پر ز جوش
ز يك شاخ و يك بيخ و پيراهنيم
به بيشي چرا تخمه را بركنيم
چو بشنيد دارا به آواز گفت
كه همواره با تو خرد باد جفت
برآنم كه از پاك دادار خويش
بيابي تو پاداش گفتار خويش
يكي آنك گفتي كه ايران تراست
سر تاج و تخت دليران تراست
به من مرگ نزديك‌تر زانك تخت
به پردخت تخت و نگون گشت بخت
برين است فرجام چرخ بلند
خرامش سوي رنج و سودش گزند
به من در نگر تا نگويي كه من
فزونم ازين نامدار انجمن
بد و نيك هر دو ز يزدان شناس
وزو دار تا زنده باشي سپاس
نمودار گفتار من من بسم
بدين در نكوهيدهٔ هركسم
كه چندان بزرگي و شاهي و گنج
نبد در زمانه كس از من به رنج
همان نيز چندان سليح و سپاه
گرانمايه اسپان و تخت و كلاه
همان نيز فرزند و پيوستگان
چه پيوستگان داغ دل خستگان
زمان و زمين بنده بد پيش من
چنين بود تا بخت بد خويش من
ز نيكي جدا مانده‌ام زين نشان
گرفتار در دست مردم‌كشان
ز فرزند و خويشان شده نااميد
سيه شد جهان و دو ديده سپيد
ز خويشان كسي نيست فريادرس
اميدم به پروردگارست و بس
برين گونه خسته به خاك اندرم
ز گيتي به دام هلاك اندرم
چنين است آيين چرخ روان
اگر شهريارم و گر پهلوان
بزرگي به فرجام هم بگذرد
شكارست مرگش همي بشكرد
سكندر ز ديده بباريد خون
بران شاه خسته به خاك اندرون
چو دارا بديد آن ز دل درد او
روان اشك خونين رخ زرد او
بدو گفت مگري كزين سود نيست
از آتش مرا بهره جز دود نيست
چنين بود بخشش ز بخشنده‌ام
هم از روزگار درخشنده‌ام
به اندرز من سر به سر گوش دار
پذيرنده باش و بدل هوش دار
سكندر بدو گفت فرمان تراست
بگو آنچ خواهي كه پيمان تراست
زبان تير دارا بدو برگشاد
همي كرد سرتاسر اندرز ياد
نخستين چنين گفت كاي نامدار
بترس از جهان داور كردگار
كه چرخ و زمين و زمان آفريد
توانايي و ناتوان آفريد
نگه كن به فرزند و پيوند من
به پوشيدگان خردمند من
ز من پاك‌دل دختر من بخواه
بدارش به آرام بر پيشگاه
كجا مادرش روشنك نام كرد
جهان را بدو شاد و پدرام كرد
نياري به فرزند من سرزنش
نه پيغاره از مردم بدكنش
چو پروردهٔ شهرياران بود
به بزم افسر نامداران بود
مگر زو ببيني يكي نامدار
كجا نو كند نام اسفنديار
بيارايد اين آتش زردهشت
بگيرد همان زند و استا بمشت
نگه دارد اين فال جشن سده
همان فر نوروز و آتشكده
همان اورمزد و مه و روز مهر
بشويد به آب خرد جان و چهر
كند تازه آيين لهراسپي
بماند كيي دين گشتاسپي
مهان را به مه دارد و كه به كه
بود دين فروزنده و روزبه
سكندر چنين داد پاسخ بدوي
كه اي نيكدل خسرو راست‌گوي
پذيرفتم اين پند و اندرز تو
فزون زين نباشم برين مرز تو
همه نيكويها به جاي آورم
خرد را بدين رهنماي آورم
جهاندار دست سكندر گرفت
به زاري خروشيدن اندر گرفت
كف دست او بر دهان برنهاد
بدو گفت يزدان پناه تو باد
سپردم ترا جاي و رفتم به خاك
سپردم روانرا به يزدان پاك
بگفت اين و جانش برآمد ز تن
برو زار بگريستند انجمن
سكندر همه جامه‌ها كرد چاك
به تاج كيان بر پراگند خاك
يكي دخمه كردش بر آيين او
بدان سان كه بد فره و دين او
بشستن ازان خون به روشن گلاب
چو آمدش هنگام جاويد خواب
بياراستندش به ديباي روم
همه پيكرش گوهر و زر بوم
تنش زير كافور شد ناپديد
ازان پس كسي روي دارا نديد
به دخمه درون تخت زرين نهاد
يكي بر سرش تاج مشكين نهاد
نهادش به تابوت زر اندرون
بروبر ز مژگان بباريد خون
چو تابوتش از جاي برداشتند
همه دست بر دست بگذاشتند
سكندر پياده به پيش اندرون
بزرگان همه ديدگان پر ز خون
چنين تا ستودان دارا برفت
همي پوست گفتي بروبر بكفت
چو بر تخت بنهاد تابوت شاه
بر آيين شاهان برآورد راه
چو پردخت از دخمهٔ ارجمند
ز بيرون بزد دارهاي بلند
يكي دار بر نام جانوشيار
دگر همچنان از در ماهيار
دو بدخواه را زنده بردار كرد
سر شاه‌كش مرد بيدار كرد
ز لشكر برفتند مردان جنگ
گرفته يكي سنگ هر يك به چنگ
بكردند بر دارشان سنگسار
مبادا كسي كو كشد شهريار
چو ديدند ايرانيان كو چه كرد
بزاري بران شاه آزادمرد
گرفتند يكسر برو آفرين
بدان سرور شهريار زمين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد