بخش ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷

۳۴ بازديد


دبير جهانديده را پيش خواند
بياورد نزديك گاهش نشاند
يكي نامه بنوشت با داغ و درد
دو ديده پر از خون و رخ لاژورد
ز داراي داراب بن اردشير
سوي قيصر اسكندر شهرگير
نخست آفرين كرد بر كردگار
كه زو ديد نيك و بد روزگار
دگر گفت كز گردش آسمان
خردمند برنگذرد بي‌گمان
كزو شادمانيم و زو ناشكيب
گهي در فراز و گهي در نشيب
نه مردي بد اين رزم ما با سپاه
مگر بخشش و گردش هور و ماه
كنون بودني بود و ما دل به درد
چه داريم ازين گنبد لاژورد
كنون گر بسازي و پيمان كني
دل از جنگ ايران پشيمان كني
همه گنج گشتاسپ و اسفنديار
همان ياره و تاج گوهرنگار
فرستم به گنج تو از گنج خويش
همان نيز ورزيدهٔ رنج خويش
همان مر ترا يار باشم به جنگ
به روز و شبانت نسازم درنگ
كسي را كه داري ز پيوند من
ز پوشيده‌رويان و فرزند من
بر من فرستي نباشد شگفت
جهانجوي را كين نبايد گرفت
ز پوشيده‌رويان بجز سرزنش
نباشد ز شاهان برتر منش
چو نامه بخواند خداوند هوش
بيارايد اين راي پاسخ‌نيوش
هيوني ز كرمان بيامد دوان
به نزديك اسكندر بدگمان
سكندر چو آن نامه برخواند گفت
كه با جان دارا خرد باد جفت
كسي كو گرايد به پيوند اوي
به پوشيده‌رويان و فرزند اوي
نبيند مگر تخته گور تخت
گر آويخته سر ز شاخ درخت
همه به اصفهانند بي‌درد و رنج
ازيشان مبادا كه خواهيم گنج
تو گر سوي ايران خرامي رواست
همه پادشاهي سراسر تراست
ز فرمان تو يك زمان نگذريم
نفس نيز بي‌راه تو نشمريم
بكردار كشتي بيامد هيون
دل و ديدهٔ تاجور پر ز خون


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد