بخش ۱۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴

۳۳ بازديد


نشست از بر رخش چون پيل مست
يكي گرزهٔ گاو پيكر به دست
بيامد دمان تا به نزديك آب
سپه را به ديدار او بد شتاب
هرانكس كه از لشكر او را بديد
دلش مهر و پيوند او برگزيد
همي گفت هركس كه اين نامدار
نماند به كس جز به سام سوار
برين كوههٔ زين كه آهنست
همان رخش گويي كه آهرمنست
اگر هم نبردش بود ژنده پيل
برافشاند از تارك پيل نيل
كسي مرد ازين سان به گيتي نديد
نه از نامداران پيشين شنيد
خرد نيست اندر سر شهريار
كه جويد ازين نامور كارزار
برين سان همي از پي تاج و گاه
به كشتن دهد نامداري چو ماه
به پيري سوي گنج يازان ترست
به مهر و به ديهيم نازان ترست
همي آمد از دور رستم چو شير
به زير اندرون اژدهاي دلير
چو آمد به نزديك اسفنديار
هم‌انگه پذيره شدش نامدار
بدو گفت رستم كه اي پهلوان
نوآيين و نوساز و فرخ جوان
خرامي نيرزيد مهمان تو
چنين بود تا بود پيمان تو
سخن هرچ گويم همه ياد گير
مشو تيز با پير بر خيره خير
همي خويشتن را بزرگ آيدت
وزين نامداران سترگ آيدت
همانا به مردي سبك داريم
به راي و به دانش تنك داريم
به گيتي چنان دان كه رستم منم
فروزندهٔ تخم نيرم منم
بخايد ز من چنگ ديو سپيد
بسي جاودان را كنم نااميد
بزرگان كه ديدند ببر مرا
همان رخش غران هژبر مرا
چو كاموس جنگي چو خاقان چين
سواران جنگي و مردان كين
كه از پشت زينشان به خم كمند
ربودم سر و پاي كردم به بند
نگهدار ايران و توران منم
به هر جاي پشت دليران منم
ازين خواهش من مشو بدگمان
مدان خويشتن برتر از آسمان
من از بهر اين فر و اورند تو
بجويم همي راي و پيوند تو
نخواهم كه چون تو يكي شهريار
تبه دارد از چنگ من روزگار
كه من سام يل رابخوانم دلير
كزو بيشه بگذاشتي نره شير
به گيتي منم زو كنون يادگار
دگر شاهزاده يل اسفنديار
بسي پهلوان جهان بوده‌ام
سخنها ز هر گونه بشنوده‌ام
سپاسم ز يزدان كه بگذشت سال
بديدم يكي شاه فرخ همال
كه كين خواهد از مرد ناپاك دين
جهاني بروبر كنند آفرين
توي نامور پرهنر شهريار
به جنگ اندرون افسر كارزار
بخنديد از رستم اسفنديار
بدو گفت كاي پور سام سوار
شدي تنگدل چون نيامد خرام
نجستم همي زين سخن كام و نام
چنين گرم بد روز و راه دراز
نكردم ترا رنجه تندي مساز
همي گفتم از بامداد پگاه
به پوزش بسازم سوي داد راه
به ديدار دستان شوم شادمان
به تو شاد دارم روان يك زمان
كنون تو بدين رنج برداشتي
به دشت آمدي خانه بگذاشتي
به آرام بنشين و بردار جام
ز تندي و تيزي مبر هيچ نام
به دست چپ خويش بر جاي كرد
ز رستم همي مجلس آراي كرد
جهانديده گفت اين نه جاي منست
بجايي نشينم كه راي منست
به بهمن بفرمود كز دست راست
نشستي بياراي ازان كم سزاست
چنين گفت با شاهزاده به خشم
كه آيين من بين و بگشاي چشم
هنر بين و اين نامور گوهرم
كه از تخمهٔ سام كنداورم
هنر بايد از مرد و فر و نژاد
كفي راد دارد دلي پر ز داد
سزاوار من گر ترا نيست جاي
مرا هست پيروزي و هوش و راي
ازان پس بفرمود فرزند شاه
كه كرسي زرين نهد پيش گاه
بدان تا گو نامور پهلوان
نشيند بر شهريار جوان
بيامد بران كرسي زر نشست
پر از خشم بويا ترنجي بدست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد