بخش ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷

۳۳ بازديد


بفرمود تا بهمن آمدش پيش
ورا پندها داد ز اندازه بيش
بدو گفت اسپ سيه بر نشين
بياراي تن را به ديباي چين
بنه بر سرت افسر خسروي
نگارش همه گوهر پهلوي
بران سان كه هركس كه بيند ترا
ز گردنكشان برگزيند ترا
بداند كه هستي تو خسرونژاد
كند آفريننده را بر تو ياد
ببر پنج بالاي زرين ستام
سرافراز ده موبد نيك‌نام
هم از راه تا خان رستم بران
مكن كار بر خويشتن برگران
درودش ده از ما و خوبي نماي
بياراي گفتار و چربي فزاي
بگويش كه هركس كه گردد بلند
جهاندار وز هر بدي بي‌گزند
ز دادار بايد كه دارد سپاس
كه اويست جاويد نيكي شناس
چو باشد فزايندهٔ نيكويي
به پرهيز دارد سر از بدخويي
بيفزايدش كامگاري و گنج
بود شادمان در سراي سپنج
چو دوري گزيند ز كردار زشت
بيابد بدان گيتي اندر بهشت
بد و نيك بر ما همي بگذرد
چنين داند آن كس كه دارد خرد
سرانجام بستر بود تيره‌خاك
بپرد روان سوي يزدان پاك
به گيتي هرانكس كه نيكي شناخت
بكوشيد و با شهرياران بساخت
همان بر كه كاري همان بدروي
سخن هرچ گويي همان بشنوي
كنون از تو اندازه گيريم راست
نبايد برين بر فزون و نه كاست
كه بگذاشتي ساليان بي‌شمار
به گيتي بديدي بسي شهريار
اگر بازجويي ز راه خرد
بداني كه چونين نه اندر خورد
كه چندين بزرگي و گنج و سپاه
گرانمايه اسپان و تخت و كلاه
ز پيش نياكان ما يافتي
چو در بندگي تيز بشتافتي
چه مايه جهان داشت لهراسپ شاه
نكردي گذر سوي آن بارگاه
چو او شهر ايران به گشتاسپ داد
نيامد ترا هيچ زان تخت ياد
سوي او يكي نامه ننوشته‌اي
از آرايش بندگي گشته‌اي
نرفتي به درگاه او بنده‌وار
نخواهي به گيتي كسي شهريار
ز هوشنگ و جم و فريدون گرد
كه از تخم ضحاك شاهي ببرد
همي رو چنين تا سر كيقباد
كه تاج فريدون به سر بر نهاد
چو گشتاسپ شه نيست يك نامدار
به رزم و به بزم و به راي و شكار
پذيرفت پاكيزه دين بهي
نهان گشت گمراهي و بي‌رهي
چو خورشيد شد راه گيهان خديو
نهان شد بدآموزي و راه ديو
ازان پس كه ارجاسپ آمد به جنگ
سپه چون پلنگان و مهتر نهنگ
ندانست كس لشكرش را شمار
پذيره شدش نامور شهريار
يكي گورستان كرد بر دشت كين
كه پيدا نبد پهن روي زمين
همانا كه تا رستخيز اين سخن
ميان بزرگان نگردد كهن
كنون خاور او راست تا باختر
همي بشكند پشت شيران نر
ز توران زمين تا در هند و روم
جهان شد مر او را چو يك مهره موم
ز دشت سواران نيزه گزار
به درگاه اويند چندي سوار
فرستندش از مرزها باژ و ساو
كه با جنگ او نيستشان زور و تاو
ازان گفتم اين با تواي پهلوان
كه او از تو آزرده دارد روان
نرفتي بدان نامور بارگاه
نكردي بدان نامداران نگاه
كراني گرفتستي اندر جهان
كه داري همي خويشتن را نهان
فرامش ترا مهتران چون كنند
مگر مغز و دل پاك بيرون كنند
هميشه همه نيكويي خواستي
به فرمان شاهان بياراستي
اگر بر شمارد كسي رنج تو
به گيتي فزون آيد از گنج تو
ز شاهان كسي بر چنين داستان
ز بنده نبودند همداستان
مرا گفت رستم ز بس خواسته
هم از كشور و گنج آراسته
به زاول نشستست و گشتست مست
نگيرد كس از مست چيزي به دست
برآشفت يك روز و سوگند خورد
به روز سپيد و شب لاژورد
كه او را بجز بسته در بارگاه
نبيند ازين پس جهاندار شاه
كنون من ز ايران بدين آمدم
نبد شاه دستور تا دم زدم
بپرهيز و پيچان شو از خشم اوي
نديدي كه خشم آورد چشم اوي
چو اينجا بيايي و فرمان كني
روان را به پوزش گروگان كني
به خورشيد رخشان و جان زرير
به جان پدرم آن جهاندار شير
كه من زين پشيمان كنم شاه را
برافرزوم اين اختر و ماه را
كه من زين كه گفتم نجويم فروغ
نگردم به هر كار گرد دروغ
پشوتن برين بر گواي منست
روان و خرد رهنماي منست
همي جستم از تو من آرام شاه
وليكن همي از تو ديدم گناه
پدر شهريارست و من كهترم
ز فرمان او يك زمان نگذرم
همه دوده اكنون ببايد نشست
زدن راي و سودن بدين كار دست
زواره فرامرز و دستان سام
جهانديده رودابهٔ نيك نام
همه پند من يك به يك بشنويد
بدين خوب گفتار من بگرويد
نبايد كه اين خانه ويران شود
به كام دليران ايران شود
چو بسته ترا نزد شاه آورم
بدو بر فراوان گناه آورم
بباشيم پيشش بخواهش به پاي
ز خشم و ز كين آرمش باز جاي
نمانم كه بادي بتو بر وزد
بران سان كه از گوهر من سزد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد