بخش ۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۳

۳۲ بازديد


چو رستم برفت از لب هيرمند
پرانديشه شد نامدار بلند
پشوتن كه بد شاه را رهنماي
بيامد هم‌انگه به پرده سراي
چنين گفت با او يل اسفنديار
كه كاري گرفتيم دشخوار خوار
به ايوان رستم مرا كار نيست
ورا نزد من نيز ديدار نيست
همان گر نيايد نخوانمش نيز
گر از ما يكي را برآيد قفيز
دل زنده از كشته بريان شود
سر از آشناييش گريان شود
پشوتن بدو گفت كاي نامدار
برادر كه يابد چو اسفنديار
به يزدان كه ديدم شما را نخست
كه يك نامور با دگر كين نجست
دلم گشت زان كار چون نوبهار
هم از رستم و هم ز اسفنديار
چو در كارتان باز كردم نگاه
ببندد همي بر خرد ديو راه
تو آگاهي از كار دين و خرد
روانت هميشه خرد پرورد
بپرهيز و با جان ستيزه مكن
نيوشنده باش از برادر سخن
شنيدم همه هرچ رستم بگفت
بزرگيش با مردمي بود جفت
نسايد دو پاي ورا بند تو
نيايد سبك سوي پيوند تو
سوار جهان پور دستان سام
به بازي سراندر نيارد به دام
چنو پهلواني ز گردنكشان
ندادست دانا به گيتي نشان
چگونه توان كرد پايش به بند
مگوي آنكه هرگز نيايد پسند
سخنهاي ناخوب و نادلپذير
سزد گر نگويد يل شيرگير
بترسم كه اين كار گردد دراز
به زشتي ميان دو گردن فراز
بزرگي و از شاه داناتري
به مردي و گردي تواناتري
يكي بزم جويد يكي رزم و كين
نگه كن كه تا كيست با آفرين
چنين داد پاسخ ورا نامدار
كه گر من بپيچم سر از شهريار
بدين گيتي‌اندر نكوهش بود
همان پيش يزدان پژوهش بود
دو گيتي به رستم نخواهم فروخت
كسي چشم دين را به سوزن ندوخت
بدو گفت هر چيز كامد ز پند
تن پاك و جان ترا سودمند
همه گفتم اكنون بهي برگزين
دل شهرياران نيازد به كين
سپهبد ز خواليگران خواست خوان
كسي را نفرمود كو را بخوان
چو نان خورده شد جام مي برگرفت
ز رويين دژ آنگه سخن درگرفت
ازان مردي خود همي ياد كرد
به ياد شهنشاه جامي بخورد
همي بود رستم به ايوان خويش
ز خوردن نگه داشت پيمان خويش
چو چندي برآمد نيامد كسي
نگه كرد رستم به ره بر بسي
چو هنگام نان خوردن اندر گذشت
ز مغز دلير آب برتر گذشت
بخنديد و گفت اي برادر تو خوان
بياراي و آزادگان را بخوان
گرينست آيين اسفنديار
تو آيين اين نامدار ياددار
بفرمود تا رخش را زين كنند
همان زين به آرايش چين كنند
شوم باز گويم به اسفنديار
كجا كار ما را گرفتست خوار 


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد