بخش ۱۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴

۳۵ بازديد


دو هفته برآمد برين كارزار
كه هزمان همي تيره‌تر گشت كار
به پيش اندر آمد نبرده زرير
سمندي بزرگ اندر آورده زير
به لشكرگه دشمن اندر فتاد
چو اندر گيا آتش و تيز باد
همي كشت زيشان همي خوابنيد
مر او را نه استاد هركش بديد
چو ارجاسپ دانست كان پورشاه
سپه را همي كرد خواهد تباه
بدان لشكر خويش آواز داد
كه چونين همي داد خواهيد داد
دو هفته برآمد برين بر درنگ
نبينم همي روي فرجام جنگ
بكردند گردان گشتاسپ شاه
بسي نامداران لشكر تباه
كنون اندر آمد ميانه زرير
چو گرگ دژآگاه و شير دلير
بكشت او همه پاك مردان من
سرافراز گردان و تركان من
يكي چاره بايد سگاليدنا
و گرنه ره ترك ماليدنا
برين گر بماند زماني چنين
نه ايتاش ماند نه خلخ نه چين
كدامست مرد از شما نام خواه
كه آيد پديد از ميان سپاه
يكي ترگ داري خرامد به پيش
خنيده كند در جهان نام خويش
هران كز ميان باره انگيزند
بگرداندش پشت و بگريزند
من او را دهم دختر خويش را
سپارم بدو لشكر خويش را
سپاهش ندادند پاسوخ باز
بترسيده بد لشكر سرفراز
چو شير اندرافتاد و چون پيل مست
همي كشت زيشان همي كرد پست
همي كوفتشان هر سوي زير پاي
سپهدار ايران فرخنده راي
چو ارجاسپ ديد آن چنان خيره شد
كه روز سپيدش شب تيره شد
دگر باره گفت اي بزرگان من
تگينان لشكر گزينان من
ببينيد خويشان و پيوستگان
ببينيد ناليدن خستگان
ازان زخم آن پهلو آتشي
كه ساميش گرزست و تير آرشي
كه گفتي بسوزد همي لشكرم
كنون برفروزد همي كشورم
كدامست مرد از شما چيره دست
كه بيرون شود پيش اين پيل مست
هرانكو بدان گردكش يازدا
مرد او را ازان باره بندازدا
چو بخشنده‌ام بيش بسپارمش
كلاه از بر چرخ بگذارمش
هميدون نداد ايچ كس پاسخش
بشد خيره و زرد گشت آن رخش
سه بار اين سخن را بريشان براند
چو پاسخ نيامدش خامش بماند
بيامد پس آن بيدرفش سترگ
پليد و بد و جادوي و پير گرگ
به ارچاسپ گفت اي بلند آفتاب
به زور و به تن همچو افراسياب
به پيش تو آوردم اين جان خويش
سپر كردم اين جان شيرينت پيش
شوم پيش آن پيل آشفته مست
گر ايدونك يابم بران پيل دست
به خاك افگنم تنش اي شهريار
مگر بر دهد گردش روزگار
ازو شاد شد شاه و كرد آفرين
بدادش بدو بارهٔ خويش و زين
بدو داد ژوپين زهرابدار
كه از آهنين كوه كردي گذار
چو شد جادوي زشت ناباكدار
سوي آن خردمند گرد سوار
چو از دور ديدش برآورد خشم
پر از خاك روي و پر از خون دو چشم
به دست اندرون گرز چون سام يل
به پيش اندرون كشته چون كوه تل
نيارست رفتنش بر پيش روي
ز پنهان همي تاخت بر گرد اوي
بينداخت ژوپين زهرابدار
ز پنهان بران شاهزاده سوار
گذاره شد از خسروي جوشنش
به خون غرقه شد شهرياري تنش
ز باره در افتاد پس شهريار
دريغ آن نكو شاهزاده سوار
فرود آمد آن بيدرفش پليد
سليحش همه پاك بيرون كشيد
سوي شاه چين برد اسپ و كمرش
درفش سيه افسر پرگهرش
سپاهش همه بانگ برداشتند
همي نعره از ابر بگذاشتند
چو گشتاسپ از كوه سر بنگريد
مر او را بدان رزمگه بر نديد
گماني برم گفت كان گرد ماه
كه روشن بدي زو همه رزمگاه
نبرده برادرم فرخ زرير
كه شير ژيان آوريدي به زير
فگندست بر باره از تاختن
بماندند گردان ز انداختن
نيايد همي بانگ شه زادگان
مگر كشته شد شاه آزادگان
هيوني بتازيد تا رزمگاه
به نزديكي آن درفش سياه
ببينيد كان شاه من چون شدست
كم از درد او دل پر از خون شدست
به دين اندرون بود شاه جهان
كه آمد يكي خون ز ديده چكان
به شاه جهان گفت ماه ترا
نگهدار تاج و سپاه ترا
جهان پهلوان آن زرير سوار
سواران تركان بكشتند زار
سر جادوان جهان بيدرفش
مر او را بيفگند و برد آن درفش
چو آگاهي كشتن او رسيد
به شاه جهانجوي و مرگش بديد
همه جامه تا پاي بدريد پاك
بران خسروي تاج پاشيد خاك
همي گفت گشتاسپ كاي شهريار
چراغ دلت را بكشتند زار
ز پس گفت داننده جاماسپ را
چه گويم كنون شاه لهراسپ را
چگونه فرستم فرسته بدر
چه گويم بدان پير گشته پدر
چه گويم چه كردم نگار ترا
كه برد آن نبرده سوار ترا
دريغ آن گو شاهزاده دريغ
چو تابنده ماه اندرون شد به ميغ
بياريد گلگون لهراسپي
نهيد از برش زين گشتاسپي
بياراست مر جستن كينش را
به ورزيدن دين و آيينش را
جهانديده دستور گفتا به پاي
به كينه شدن مر ترا نيست راي
به فرمان دستور داناي راز
فرود آمد از باره بنشست باز
به لشكر بگفتا كدامست شير
كه باز آورد كين فرخ زرير
كه پيش افگند باره بر كين اوي
كه باز آورد باره و زين اوي
پذيرفتن اندر خداي جهان
پذيرفتن راستان و مهان
كه هر كز ميانه نهد پيش پاي
مر او را دهم دخترم را هماي
نجنبيد زيشان كس از جاي خويش
ز لشكر نياورد كس پاي پيش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد