بخش ۱۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶

۳۶ بازديد


چو اسفنديار آن گو تهمتن
خداوند اورنگ با سهم و تن
ازان كوه بشنيد بانگ پدر
به زاري به پيش اندر افگند سر
خراميده نيزه به چنگ اندرون
ز پيش پدر سر فگنده نگون
يكي ديزهٔي بر نشسته بلند
بسان يكي ديو جسته ز بند
بدان لشكر دشمن اندر فتاد
چنان چون در افتد به گلبرگ باد
همي كشت ازيشان و سر مي‌بريد
ز بيمش همي مرد هركش بديد
چو بستور پور زرير سوار
ز خيمه خراميد زي اسپ‌دار
يكي اسپ آسودهٔ تيزرو
جهنده يكي بود آگنده خو
طلب كرد از اسپ‌دار پدر
نهاد از بر او يكي زين زر
بياراست و برگستوران برفگند
به فتراك بر بست پيچان كمند
بپوشيد جوشن بدو بر نشست
ز پنهان خراميد نيزه به دست
ازين سان خراميد تا رزمگاه
سوي باب كشته بپيمود راه
همي تاخت آن بارهٔ تيزگرد
همي آخت كينه همي كشت مرد
از آزادگان هرك ديدي به راه
بپرسيدي از نامدار سپاه
كجا اوفتادست گفتي زرير
پدر آن نبرده سوار دلير
يكي مرد بد نام او اردشير
سواري گرانمايه گردي دلير
بپرسيد ازو راه فرزند خرد
سوي بابكش راه بنمود گرد
فگندست گفتا ميان سپاه
به نزديكي آن درفش سياه
برو زود كانجا فتادست اوي
مگر باز بينيش يك بار روي
پس آن شاهزاده برانگيخت بور
همي كشت گرد و همي كرد شور
بدان تاختن تا بر او رسيد
چو او را بدان خاك كشته بديد
بديدش مر او را چو نزديك شد
جهان فروزانش تاريك شد
برفتش دل و هوش وز پشت زين
فگند از برش خويشتن بر زمين
همي گفت كاي ماه تابان من
چراغ دل و ديده و جان من
بران رنج و سختي بپرورديم
كنون چون برفتي بكه اسپرديم
ترا تا سپه داد لهراسپ شاه
و گشتاسپ را داد تخت و كلاه
همي لشكر و كشور آراستي
همي رزم را به آرزو خواستي
كنون كت به گيتي برافروخت نام
شدي كشته و نارسيده به كام
شوم زي برادرت فرخنده شاه
فرود آي گويمش از خوب گاه
كه از تو نه اين بد سزاوار اوي
برو كينش از دشمنان بازجوي
زماني برين سان همي بود دير
پس آن باره را اندر آورد زير
همي رفت با بانگ تا نزد شاه
كه بنشسته بود از بر رزمگاه
شه خسروان گفت كاي جان باب
چرا كردي اين ديدگان پر ز آب
كيان زاده گفت اي جهانگير شاه
نبيني كه بابم شد اكنون تباه
پس آنگاه گفت اي جهانگير شاه
برو كينهٔ باب من بازخواه
بماندست بابم بران خاك خشك
سيه ريش او پروريده به مشك
چواز پور بشنيد شاه اين سخن
سياهش ببد روز روشن ز بن
جهان بر جهانجوي تاريك شد
تن پيل واريش باريك شد
بياريد گفتا سياه مرا
نبردي قبا و كلاه مرا
كه امروز من از پي كين اوي
برانم ازين دشمنان خون به جوي
يكي آتش انگيزم اندر جهان
كزانجا به كيوان رسد دود آن
چو گردان بديدند كز رزمگاه
ازان تيره آوردگاه سپاه
كه خسرو بسيچيد آراستن
همي رفت خواهد به كين خواستن
نباشيم گفتند همداستان
كه شاهنشه آن كدخداي جهان
به رزم اندر آيد به كين خواستن
چرا بايد اين لشكر آراستن
گرانمايه دستور گفتش به شاه
نبايدت رفتن بدان رزمگاه
به بستور ده بارهٔ برنشست
مر او را سوي رزم دشمن فرست
كه او آورد باز كين پدر
ازان كش تو باز آوري خوب‌تر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد