بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۲ بازديد


چو گشتاسپ نزديك دريا رسيد
پياده شد و باژ خواهش بديد
يكي پيرسر بود هيشوي نام
جوانمرد و بيدار و با راي و كام
برو آفرين كرد گشتاسپ و گفت
كه با جان پاكت خرد باد جفت
ازايران يكي نامدارم دبير
خردمند و روشن‌دل و يادگير
به كشتي برين آب اگر بگذرم
سپاسي نهي جاودان بر سرم
چنين گفت شايسته‌اي تاج را
و يا جوشن و تيغ و تاراج را
كنون راز بگشاي و با من بگوي
ازين سان به دريا گذشتن مجوي
مرا هديه بايد اگر گفت راست
ترا راي و راه دبيري كجاست
ز هيشوي بشنيد گشتاسپ گفت
كه از تو مرا نيست چيزي نهفت
ز من هرچ خواهي ندارم دريغ
ازين افسر و مهر و دينار و تيغ
ز دينار لختي به هيشوي داد
ازان هديه شد مرد گيرنده شاد
ز كشتي سبك بادبان بركشيد
جهانجوي را سوي قيصر كشيد
يكي شارستان بد به روم اندرون
سه فرسنگ پهناي شهرش فزون
برآوردهٔ سلم جاي بزرگ
نشستنگه قيصران سترگ
چو گشتاسپ آمد بدان شارستان
همي جست جاي يكي كارستان
همي گشت يك هفته بر گرد روم
همي كار جست اندر آباد بوم
چو چيزي كه بودش بخورد و بداد
همي رفت ناشاد و دل پر ز باد
چو در شهر آباد چندي بگشت
ز ايوان به ديوان قيصر گذشت
به اسقف چنين گفت كاي دستگير
ز ايران يكي نامجويم دبير
بدين كار باشم ترا يارمند
ز ديوان كنم هرچ آيد پسند
دبيران كه بودند در بارگاه
همي كرد هريك به ديگر نگاه
كزين كلك پولاد گريان شود
همان روي قرطاس بريان شود
يكي باره بايد به زيرش بلند
به بازو كمان و به زين بر كمند
به آواز گفتند ما را دبير
زيانست پيش آمدن ناگزير
چو بشنيد گشتاسپ دل پر ز درد
ز ديوان بيامد دو رخساره زرد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
به نزديك چوپان قيصر رسيد
جوانمرد را نام نستاو بود
دلير و هشيوار و با تاو بود
به نزديك نستاو چون شد فراز
برو آفرين كرد و بردش نماز
نگه كرد چوپان و بنواختش
به نزديكي خويش بنشاختش
چه مردي بدو گفت با من بگوي
كه هم شاه شاخي و هم نامجوي
چنين داد پاسخ كه اي نامدار
يكي كره تازم دلير و سوار
مرا گر نوازي به كار آيمت
به رنج و به بد نيز يار آيمت
بدو گفت نستاو زين در بگرد
تو ايدر غريبي وبي‌پاي مرد
بيابان و دريا و اسپان يله
به ناآشنا چون سپارم گله
چو بشنيد گشتاسپ غمگين برفت
ره ساربانان قيصر گرفت
يكي آفرين كرد بر ساربان
كه پيروز بادي و روشن روان
خردمند چون روي گشتاسپ ديد
پذيره شد و جايگاهش گزيد
سبك باز گسترد گستردني
بياورد چيزي كه بد خوردني
چنين گفت گشتاسپ با ساروان
كه اين مرد بيدار و روشن روان
مرا ده يكي كارواني شتر
چو راي آيدت مزد ما هم ببر
بدو ساربان گفت كاي شيرمرد
نزيبد ترا هرگز اين كاركرد
به چيزي كه ما راست چون سر كني
به آيد گر آهنگ قيصر كني
ترا بي‌نيازي دهد زين سخن
جز آهنگ درگاه قيصر مكن
و گر گم شدت راه دارم هيون
پسنديده و مردم رهنمون
برو آفرين كرد و برگشت زوي
پر از غم سوي شهر بنهاد روي
شد آن دردها بر دلش بر گران
بيامد به بازار آهنگران
يكي نامور بود بوراب نام
پسنديده آهنگري شادكام
همي ساختي نعل اسپان شاه
بر قيصر او را بدي پايگاه
ورا يار و شاگرد بد سي و پنج
ز پتك و ز آهن رسيده به رنج
به دكانش بنشست گشتاسپ دير
شد آن پيشه‌كار از نشستنش سير
بدو گفت آهنگر اي نيكخوي
چه داري به دكان ما آرزوي
چنين داد پاسخ كه اي نيك‌بخت
نپيچم سر از پتك وز كار سخت
مرا گر بداري تو ياري كنم
برين پتك و سندان سواري كنم
چو بشنيد بوراب زو داستان
به ياري او گشت همداستان
گرانمايه گويي به آتش بتافت
چو شد تافته سوي سندان شتافت
به گشتاسپ دادند پتكي گران
برو انجمن گشته آهنگران
بزد پتك و بشكست سندان و گوي
ازو گشت بازار پر گفت‌وگوي
بترسيد بوراب و گفت اي جوان
به زخم تو آهن ندارد توان
نه پتك و نه آتش نه سندان نه دم
چو بشنيد گشتاسپ زان شد دژم
بينداخت پتك و بشد گرسنه
نه روي خورش بد نه جاي بنه
نماند به كس روز سختي نه رنج
نه آساني و شادماني نه گنج
بد و نيك بر ما همي بگذرد
نباشد دژم هركه دارد خرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد