بخش ۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹

۳۵ بازديد


يكي رومئي بود ميرين به نام
سرافراز و به اراي و با گنج و كام
فرستاد نزديك قيصر پيام
كه من سرفرازم به گنج و به نام
به من ده دل‌آرام دخترت را
به من تازه كن نام و افسرت را
چنين گفت قيصر كه من زين سپس
نجويم بدين روي پيوند كس
كتايون و آن مرد ناسرفراز
مرا داشتند از چنان كار باز
كنون هرك جويند خويشي من
وگر سر فرازد به پيشي من
يكي كار بايدش كردن بزرگ
كه خوانندش ايدر بزرگان سترگ
چنو در جهان نامداري بود
مرا بر زمين نيز ياري بود
شود تا سر بيشهٔ فاسقون
بشويد دل و دست و مغزش به خون
يكي گرگ بيند به كردار نيل
تن اژدها دارد و زور پيل
سرو دارد و نيشتر چون گراز
نيارد شدن پيل پيشش فراز
بران بيشه بر نگذرد نره شير
نه پيل و نه خونريز مرد دلير
هر آنكس كه بر وي بدريد پوست
مرا باشد او يار و داماد و دوست
چنين گفت ميرين برين زادبوم
جهان آفرين تا پي افگند روم
نياكان ما جز به گرز گران
نكردند پيكار با مهتران
كنون قيصر از من بجويد همي
سخن با من از كينه گويد همي
من اين چاره اكنون بجاي آورم
ز هرگونه پاكيزه راي آورم
چو آمد به ايوان پسنديده مرد
ز هرگونه انديشه‌ها ياد كرد
نوشته بياورد و بنهاد پيش
همان اختر و طالع و فال خويش
چنان ديد كاندر فلان روزگار
از ايران بيايد يكي نامدار
به دستش برآيد سه كار گران
كزان باز گويند رومي سران
يكي انك داماد قيصر شود
همان بر سر قيصر افسر شود
پديد آيد از روي كشور دو دد
كه هركس رسد از بد دد به بد
شود هردو بر دست او بر هلاك
ز هر زورمندي نيايدش باك
ز كار كتايون خود آگاه بود
كه با نيو گشتاسپ همراه بود
ز هيشوي و آن مهتر نامجوي
كه هر سه به روي اندر آرند روي
بيامد به نزديك هيشوي تفت
سراسر بگفت آن سخنها كه رفت
وزان اختر فيلسوفان روم
شگفتي كه آيد بدان مرز و بوم
بدو گفت هيشوي كامروز شاد
بر ما همي باش با مهر و داد
كه اين مرد كز وي تو دادي نشان
يكي نامداريست از سركشان
به نخچير دارد همي روي و راي
نينديشد از تخت خاور خداي
يكي دي نيامد به نزديك من
كه خرم شدي جان تاريك من
بيايد هم‌اكنون ز نخچيرگاه
بما بر بود بي‌گمانيش راه
مي و رود آورد با بوي و رنگ
نشستند با جام زرين به چنگ
هم انگه كه شد جام مي بر چهار
پديد آمد از دشت گرد سوار
چو هيشوي و ميرين بديدند گرد
پذيره شدندش به دشت نبرد
چو ميرين بديدش به هيشوي گفت
كه اين را به گيتي كسي نيست جفت
بدين شاخ و اين يال و اين دستبرد
ز تخمي بود نامبردار و گرد
هنرها ز ديدار او بگذرد
همان شرم و آزردگي و خرد
چو گشتاسپ تنگ آمد اين هر دو مرد
پياده ببودند ز اسپ نبرد
نشستي نو آراست بر پيش آب
يكي خوان نو ساخت اندر شتاب
مي آورد با ميگساران نو
نشستي نو آيين و ياران نو
چو رخ لعل گشت از مي لعل فام
به گشتاسپ هيشوي گفت اي همام
مرا بر زمين دوست خواني همي
جز از من كسي را نداني همي
كنون سوي من كرد ميرين پناه
يكي نامدارست با دستگاه
دبيرست با دانش و ارجمند
بگيرد شمار سپهر بلند
سخن گويد از فيلسوفان روم
ز آباد و ويران هر مرز و بوم
هم از گوهر سلم دارد نژاد
پدر بر پدر نام دارد به ياد
به نزديك اويست شمشير سلم
كه بودي همه ساله در زير سلم
سواريست گردافكن و شير گير
عقاب اندر آرد ز گردون به تير
برين نيز خواهد كه بيشي كند
چو با قيصر روم خويشي كند
به قيصر سخن گفت و پاسخ شنيد
ز پاسخ همانا دلش بردميد
كه او گفت در بيشهٔ فاسقون
يكي گرگ باشد بسان هيون
اگر كشته آيد به دست تو گرگ
تو باشي به روم ايرماني بزرگ
جهاندار باشي و داماد من
زمانه به خوبي دهد داد من
كنون گر تو اين را كني دست پيش
منت بنده‌ام وين سرافراز خويش
بدو گفت گشتاسپ كري رواست
چه گويند و اين بيشه اكنون كجاست
چگونه ددي باشد اندر جهان
كه ترسند ازو كهتران و مهان
چنين گفت هيشوي كاين پير گرگ
همي برتر است از هيوني سترگ
دو دندان او چون دو دندان پيل
دو چشمش طبر خون و چرمش چو نيل
سروهاش چو آبنوسي فرسپ
چو خشم آورد بگذرد بر دو اسپ
از ايدر بسي نامور قيصران
برفتند با گرزهاي گران
ازان بيشه ناكام باز آمدند
پر از ننگ و تن پر گداز آمدند
بدو گفت گشتاسپ كان تيغ سلم
بياريد و اسپس سرافراز گرم
همي اژدها خوانم اين را نه گرگ
تو گرگي مدان از هيوني بزرگ
چو بشنيد ميرين زانجا برفت
سوي خانهٔ خويش تازيد تفت
ز آخر گزين كرد اسپي سياه
گرانمايه خفتان و رومي كلاه
همان مايه‌ور تيغ الماس گون
كه سلم آب دادش به زهر و به خون
بسي هديه بگزيد با آن ز گنج
ز ياقوت و گوهر همه پنج‌پنج
چو خورشيد پيراهن قيرگون
بدريد و آمد ز پرده برون
جهانجوي ميرين ز ايوان برفت
بيامد به نزديك هيشوي تفت
ز نخچير گشتاسپ زانسو كشيد
نگه كرد هيشوي و اورا بديد
ازان اسپ و شمشير خيره شدند
چو نزديك‌تر شد پذيره شدند
چو گشتاسپ آن هديه‌ها بنگريد
همان اسپ و تيغ از ميان برگزيد
دگر چيز بخشيد هيشوي را
بياراست جان جهانجوي را
بپوشيد گشتاسپ خفتان چو گرد
به زير اندر آورد اسپ نبرد
به زه بر كمان و به بازو كمند
سواري سرافراز و اسپي بلند
همي رفت هيشوي با او به راه
جهانجوي ميرين فرياد خواه
چنين تا لب بيشهٔ فاسقون
برفتند پيچان و دل پر ز خون


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد