بخش ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷

۳۵ بازديد


چنان بود قيصر بدانگه براي
كه چون دختر او رسيدي بجاي
چو گشتي بلند اختر و جفت جوي
بديدي كه آمدش هنگام شوي
يكي گرد كردي به كاخ انجمن
بزرگان فرزانه و راي زن
هرانكس كه بودي مر او را همال
ازان نامدارن برآورده يال
ز كاخ پدر دختر ماه‌روي
بگشتي بران انجمن جفت جوي
پرستنده بودي به گرد اندرش
ز مردم نبودي پديد افسرش
پس پردهٔ قيصر آن روزگار
سه بد دختر اندر جهان نامدار
به بالا و ديدار و آهستگي
به بايستگي هم به شايستگي
يكي بود مهتر كتايون به نام
خردمند و روشن‌دل و شادكام
كتايون چنان ديد يك شب به خواب
كه روشن شدي كشور از آفتاب
يكي انجمن مرد پيدا شدي
از انبوه مردم ثريا شدي
سر انجمن بود بيگانهٔي
غريبي دل آزار و فرزانهٔي
به بالاي سرو و به ديدار ماه
نشستنش چون بر سر گاه شاه
يكي دسته دادي كتايون بدوي
وزو بستدي دستهٔ رنگ و بوي
يكي انجمن كرد قيصر بزرگ
هر آن كس كه بودند گرد و سترگ
به شبگير چون بردميد آفتاب
سر نامداران برآمد ز خواب
بران انجمن شاد بنشاندند
ازان پس پري‌چهره را خواندند
كتايون بشد با پرستار شست
يكي دسته گل هر يكي را به دست
همي گشت چندان كش آمد ستوه
پسندش نيامد كسي زان گروه
از ايوان سوي پرده بنهاد روي
خرامان و پويان و دل جفت‌جوي
هم آنگه زمين گشت چون پر زاغ
چنين تا سر از كوه بر زد چراغ
بفرمود قيصر كه از كهتران
به روم اندرون مايه‌ور مهتران
بيارند يكسر به كاخ بلند
بدان تا كه باشد به خوبي پسند
چو آگاهي آمد به هر مهتري
بهر نامداري و كنداوري
خردمند مهتر به گشتاسپ گفت
كه چندين چه باشي تو اندر نهفت
برو تا مگر تاج و گاه مهي
ببيني دلت گردد از غم تهي
چو بشنيد گشتاسپ با او برفت
به ايوان قيصر خراميد تفت
به پيغولهٔي شد فرود از مهان
پر از درد بنشست خسته نهان
برفتند بيدار دل بندگان
كتايون و گل رخ پرستندگان
همي گشت بر گرد ايوان خويش
پسش بخردان و پرستار پيش
چو از دور گشتاسپ را ديد گفت
كه آن خواب سر بركشيد از نهفت
بدان مايه‌ور نامدار افسرش
هم‌آنگه بياراست خرم سرش
چو دستور آموزگار آن بديد
هم اندر زمان پيش قيصر دويد
كه مردي گزين كرد از انجمن
به بالاي سرو سهي در چمن
به رخ چون گلستان و با يال و كفت
كه هركش ببيند بماند شگفت
بد آنست كو را ندانيم كيست
تو گويي همه فره ايزديست
چنين داد پاسخ كه دختر مباد
كه از پرده عيب آورد بر نژاد
اگر من سپارم بدو دخترم
به ننگ اندرون پست گردد سرم
هم او را و آنرا كه او برگزيد
به كاخ اندرون سر ببايد بريد
سقف گفت كاين نيست كاري گران
كه پيش از تو بودند چندي سران
تو با دخترت گفتي انباز جوي
نگفتي كه رومي سرافراز جوي
كنون جست آنرا كه آمدش خوش
تو از راه يزدان سرت را مكش
چنين بود رسم نياكان تو
سرافراز و دين‌دار و پاكان تو
به آيين اين شد پي افگنده روم
تو راهي مگير اندر آباد بوم
همايون نباشد چنين خود مگوي
به راهي كه هرگز نرفتي مپوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد