بخش ۲۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۲

۳۴ بازديد


چو آگاهي آمد به آزادگان
بر پير گودرز كشوادگان
كه طوس و فريبرز گشتند باز
نيارست رفتن بر دژ فراز
بياراست پيلان و برخاست غو
بيامد سپاه جهاندار نو
يكي تخت زرين زبرجدنگار
نهاد از بر پيل و بستند بار
به گرد اندرش با درفش بنفش
به پا اندرون كرده زرينه كفش
جهانجوي بر تخت زرين نشست
به سر برش تاجي و گرزي به دست
دو ياره ز ياقوت و طوقي به زر
به زر اندرون نقش كرده گهر
همي رفت لشكر گروها گروه
كه از سم اسپان زمين شد چو كوه
چو نزديك دژ شد همي برنشست
بپوشيد درع و ميان را ببست
نويسنده‌اي خواست بر پشت زين
يكي نامه فرمود با آفرين
ز عنبر نوشتند بر پهلوي
چنان چون بود نامهٔ خسروي
كه اين نامه از بندهٔ كردگار
جهانجوي كيخسرو نامدار
كه از بند آهرمن بد بجست
به يزدان زد از هر بدي پاك دست
كه اويست جاويد برتر خداي
خداوند نيكي ده و رهنماي
خداوند بهرام و كيوان و هور
خداوند فر و خداوند زور
مرا داد اورند و فر كيان
تن پيل و چنگال شير ژيان
جهاني سراسر به شاهي مراست
در گاو تا برج ماهي مراست
گر اين دژ بر و بوم آهرمنست
جهان آفرين را به دل دشمنست
به فر و به فرمان يزدان پاك
سراسر به گرز اندر آرم به خاك
و گر جاودان راست اين دستگاه
مرا خود به جادو نبايد سپاه
چو خم دوال كمند آورم
سر جاودان را به بند آورم
وگر خود خجسته سروش اندرست
به فرمان يزدان يكي لشكرست
همان من نه از دست آهرمنم
كه از فر و برزست جان و تنم
به فرمان يزدان كند اين تهي
كه اينست پيمان شاهنشهي
يكي نيزه بگرفت خسرو به دست
همان نامه را بر سر نيزه بست
بسان درفشي برآورد راست
به گيتي بجز فر يزدان نخواست
بفرمود تا گيو با نيزه تفت
به نزديك آن بر شده باره رفت
بدو گفت كاين نامهٔ پندمند
ببر سوي ديوار حصن بلند
بنه نامه و نام يزدان بخوان
بگردان عنان تيز و لختي ممان
بشد گيو نيزه گرفته به دست
پر از آفرين جان يزدان پرست
چو نامه به ديوار دژ برنهاد
به نام جهانجوي خسرو نژاد
ز دادار نيكي دهش ياد كرد
پس آن چرمهٔ تيزرو باد كرد
شد آن نامهٔ نامور ناپديد
خروش آمد و خاك دژ بردميد
همانگه به فرمان يزدان پاك
ازان بارهٔ دژ برآمد تراك
تو گفتي كه رعدست وقت بهار
خروش آمد از دشت و ز كوهسار
جهان گشت چون روي زنگي سياه
چه از باره دژ چه گرد سپاه
تو گفتي برآمد يكي تيره ابر
هوا شد به كردار كام هژبر
برانگيخت كيخسرو اسپ سياه
چنين گفت با پهلوان سپاه
كه بر دژ يكي تير باران كنيد
هوا را چو ابر بهاران كنيد
برآمد يكي ميغ بارش تگرگ
تگرگي كه بردارد از ابر مرگ
ز ديوان بسي شد به پيكان هلاك
بسي زهره كفته فتاده به خاك
ازان پس يكي روشني بردميد
شد آن تيرگي سر به سر ناپديد
جهان شد به كردار تابنده ماه
به نام جهاندار پيروز شاه
برآمد يكي باد با آفرين
هوا گشت خندان و روي زمين
برفتند ديوان به فرمان شاه
در دژ پديد آمد از جايگاه
به دژ در شد آن شاه آزادگان
ابا پير گودرز كشوادگان
يكي شهر ديد اندر آن دژ فراخ
پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخ
بدانجاي كان روشني بردميد
سر بارهٔ دژ بشد ناپديد
بفرمود خسرو بدان جايگاه
يكي گنبدي تا به ابر سياه
درازي و پهناي او ده كمند
به گرد اندرش طاقهاي بلند
ز بيرون دو نيمي تگ تازي اسپ
برآورد و بنهاد آذرگشسپ
نشستند گرد اندرش موبدان
ستاره‌شناسان و هم بخردان
دران شارستان كرد چندان درنگ
كه آتشكده گشت با بوي و رنگ
چو يك سال بگذشت لشكر براند
بنه بر نهاد و سپه برنشاند
چو آگاهي آمد به ايران ز شاه
ازان ايزدي فر و آن دستگاه
جهاني فرو ماند اندر شگفت
كه كيخسرو آن فر و بالا گرفت
همه مهتران يك به يك با نثار
برفتند شادان بر شهريار
فريبرز پيش آمدش با گروه
از ايران سپاهي بكردار كوه
چو ديدش فرود آمد از تخت زر
ببوسيد روي برادر پدر
نشاندش بر تخت زر شهريار
كه بود از در ياره و گوشوار
همان طوس با كاوياني درفش
همي رفت با كوس و زرينه كفش
بياورد و پيش جهاندار برد
زمين را ببوسيد و او را سپرد
بدو گفت كاين كوس و زرينه كفش
به نيك اختري كاوياني درفش
ز لشكر ببين تا سزاوار كيست
يكي پهلوان از در كار كيست
ز گفتارها پوزش آورد پيش
بپيچيد زان بيهده راي خويش
جهاندار پيروز بنواختش
بخنديد و بر تخت بنشاختش
بدو گفت كين كاوياني درفش
هم آن پهلواني و زرينه كفش
نبينم سزاي كسي در سپاه
ترا زيبد اين كار و اين دستگاه
ترا پوزش اكنون نيايد به كار
نه بيگانه‌اي خواستي شهريار
چو پيروز برگشت شير از نبرد
دل و ديدهٔ دشمنان تيره كرد
سوي پهلو پارس بنهاد روي
جوان بود و بيدار و ديهيم جوي
چو زو آگهي يافت كاووس كي
كه آمد ز ره پور فرخنده پي
پذيره شدش با رخي ارغوان
ز شادي دل پير گشته جوان
چو از دود خسرو نيا را بديد
بخنديد و شادان دلش بردميد
پياده شد و برد پيشش نماز
به ديدار او بد نيا را نياز
بخنديد و او را به بر در گرفت
نيايش سزاوار او برگرفت
وزانجا سوي كاخ رفتند باز
به تخت جهاندار ديهيم ساز
چو كاووس بر تخت زرين نشست
گرفت آن زمان دست خسرو به دست
بياورد و بنشاند بر جاي خويش
ز گنجور تاج كيان خواست پيش
ببوسيد و بنهاد بر سرش تاج
به كرسي شد از نامور تخت عاج
ز گنجش زبرجد نثار آوريد
بسي گوهر شاهوار آوريد
بسي آفرين بر سياوش بخواند
كه خسرو به چهره جز او را نماند
ز پهلو برفتند آزادگان
سپهبد سران و گرانمايگان
به شاهي برو آفرين خواندند
همه زر و گوهر برافشاندند
جهان را چنين است ساز و نهاد
ز يك دست بستد به ديگر بداد
بدرديم ازين رفتن اندر فريب
زماني فراز و زماني نشيب
اگر دل توان داشتن شادمان
به شادي چرا نگذراني زمان
به خوشي بناز و به خوبي ببخش
مكن روز را بر دل خويش رخش
ترا داد و فرزند را هم دهد
درختي كه از بيخ تو برجهد
نبيني كه گنجش پر از خواستست
جهاني به خوبي بياراستست
كمي نيست در بخشش دادگر
فزوني بخوردست انده مخور


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد