بخش ۲۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۱

۳۳ بازديد


چو با گيو كيخسرو آمد به زم
جهان چند ازو شاد و چندي دژم
نوندي به هر سو برافگند گيو
يكي نامه از شاه وز گيو نيو
كه آمد ز توران جهاندار شاد
سر تخمهٔ نامور كيقباد
فرستادهٔ بختيار و سوار
خردمند و بينادل و دوستدار
گزين كرد ازان نامداران زم
بگفت آنچ بشنيد از بيش و كم
بدو گفت ايدر برو به اصفهان
بر نيو گودرز كشوادگان
بگويش كه كيخسرو آمد به زم
كه بادي نجست از بر او دژم
يكي نامه نزديك كاووس شاه
فرستاده‌اي چست بگرفت راه
هيونان كفك افگن بادپاي
بجستند برسان آتش ز جاي
فرستادهٔ گيو روشن روان
نخستين بيامد بر پهلوان
پيامش همي گفت و نامه بداد
جهان پهلوان نامه بر سر نهاد
ز بهر سياووش بباريد آب
همي كرد نفرين بر افراسياب
فرستاده شد نزد كاووس كي
ز يال هيونان بپالود خوي
چو آمد به نزديك كاووس شاه
ز شادي خروش آمد از بارگاه
خبر شد به گيتي كه فرزند شاه
جهانجوي كيخسرو آمد ز راه
سپهبد فرستاده را پيش خواند
بران نامهٔ گيو گوهر فشاند
جهاني به شادي بياراستند
بهر جاي رامشگران خواستند
ازان پس ز كشور مهان جهان
برفتند يكسر سوي اصفهان
بياراست گودرز كاخ بلند
همه ديبهٔ خسرواني فگند
يكي تخت بنهاد پيكر به زر
بدو اندرون چند گونه گهر
يكي تاج با ياره و گوشوار
يكي طوق پر گوهر شاهوار
به زر و به گوهر بياراست گاه
چنان چون ببايد سزاوار شاه
سراسر همه شهر آيين ببست
بياراست ميدان و جاي نشست
مهان سرافراز برخاستند
پذيره شدن را بياراستند
برفتند هشتاد فرسنگ پيش
پذيره شدندش به آيين خويش
چو چشم سپهبد برآمد به شاه
همان گيو را ديد با او به راه
چو آمد پديدار با شاه گيو
پياده شدند آن سواران نيو
فرو ريخت از ديدگان آب زرد
ز درد سياوش بسي ياد كرد
ستودش فراوان و كرد آفرين
چنين گفت كاي شهريار زمين
ز تو چشم بدخواه تو دور باد
روان سياوش پر از نور باد
جهاندار يزدان گواي منست
كه ديدار تو رهنماي منست
سياووش را زنده گر ديدمي
بدين گونه از دل نخنديدمي
بزرگان ايران همه پيش اوي
يكايك نهادند بر خاك روي
وزان جايگه شاد گشتند باز
فروزنده شد بخت گردن فراز
ببوسيد چشم و سر گيو گفت
كه بيرون كشيدي سپهر از نهفت
گزارندهٔ خواب و جنگي توي
گه چاره مرد درنگي توي
سوي خانهٔ پهلوان آمدند
همه شاد و روشن روان آمدند
ببودند يك هفته با مي بدست
بياراسته بزمگاه و نشست
به هشتم سوي شهر كاووس شاه
همه شاددل برگرفتند راه
چو كيخسرو آمد بر شهريار
جهان گشت پر بوي و رنگ و نگار
بر آيين جهاني شد آراسته
در و بام و ديوار پرخواسته
نشسته به هر جاي رامشگران
گلاب و مي و مشك با زعفران
همه يال اسپان پر از مشك و مي
درم با شكر ريخته زير پي
چو كاووس كي روي خسرو بديد
سرشكش ز مژگان به رخ بر چكيد
فرود آمد از تخت و شد پيش اوي
بماليد بر چشم او چشم و روي
جوان جهانجوي بردش نماز
گرازان سوي تخت رفتند باز
فراوان ز تركان بپرسيد شاه
هم از تخت سالار توران سپاه
چنين پاسخ آورد كان كم خرد
به بد روي گيتي همي بسپرد
مرا چند ببسود و چندي بگفت
خرد با هنر كردم اندر نهفت
بترسيدم از كار و كردار او
بپيچيدم از رنج و تيمار او
اگر ويژه ابري شود در بار
كشنده پدر چون بود دوستدار
نخواند مرا موبد از آب پاك
كه بپرستم او را پدر زير خاك
كنون گيو چندي به سختي ببود
به توران مرا جست و رنج آزمود
اگر نيز رنجي نبودي جزين
كه با من بيامد ز توران زمين
سرافراز دو پهلوان با سپاه
پس ما بيامد چو آتش به راه
من آن ديدم از گيو كز پيل مست
نبيند به هندوستان بت پرست
گماني نبردم كه هرگز نهنگ
ز دريا بران سان برآيد به جنگ
ازان پس كه پيران بيامد چو شير
ميان بسته و بادپايي به زير
به آب اندر آمد بسان نهنگ
كه گفتي زمين را بسوزد به جنگ
بينداخت بر يال او بر كمند
سر پهلوان اندر آمد به بند
بخواهشگري رفتم اي شهريار
وگرنه به كندي سرش را ز بار
بدان كاو ز درد پدر خسته بود
ز بد گفتن ما زبان بسته بود
چنين تا لب رود جيحون به جنگ
نياسود با گرزهٔ گاورنگ
سرانجام بگذاشت جيحون به خشم
به آب و كشتي نيفگند چشم
كسي را كه چون او بود پهلوان
بود جاودان شاد و روشن روان
يكي كاخ كشواد بد در صطخر
كه آزادگان را بدو بود فخر
چو از تخت كاووس برخاستند
به ايوان نو رفتن آراستند
همي رفت گودرز با شهريار
چو آمد بدان گلشن زرنگار
بر اورنگ زرينش بنشاندند
برو بر بسي آفرين خواندند
ببستند گردان ايران كمر
بجز طوس نوذر كه پيچيد سر
كه او بود با كوس و زرينه كفش
هم او داشتي كاوياني درفش
ازان كار گودرز شد تيز مغز
بر او پيامي فرستاد نغز
پيمبر سرافراز گيو دلير
كه چنگ يلان داشت و بازوي شير
بدو گفت با طوس نوذر بگوي
كه هنگام شادي بهانه مجوي
بزرگان و گردان ايران زمين
همه شاه را خواندند آفرين
چرا سر كشي تو به فرمان ديو
نبيني همي فر گيهان خديو
اگر تو بپيچي ز فرمان شاه
مرا با تو كين خيزد و رزمگاه
فرستاده گيوست پيغام من
به دستوري نامدار انجمن
ز پيش پدر گيو بنمود پشت
دلش پر ز گفتارهاي درشت
بيامد به طوس سپهبد بگفت
كه اين راي را با تو ديوست جفت
چو بشنيد پاسخ چنين داد طوس
كه بر ما نه خوبست كردن فسوس
به ايران پس از رستم پيلتن
سرافرازتر كس منم ز انجمن
نبيره منوچهر شاه دلير
كه گيتي به تيغ اندر آورد زير
همان شير پرخاشجويم به جنگ
بدرم دل پيل و چنگ پلنگ
همي بي من آيين و راي آوريد
جهان را به نو كدخداي آوريد
نباشم بدين كار همداستان
ز خسرو مزن پيش من داستان
جهاندار كز تخم افراسياب
نشانيم بخت اندر آيد به خواب
نخواهيم شاه از نژاد پشنگ
فسيله نه نيكو بود با پلنگ
تو اين رنجها را كه بردي برست
كه خسرو جوانست و كندآورست
كسي كاو بود شهريار زمين
هنر بايد و گوهر و فر و دين
فريبرز كاووس فرزند شاه
سزاوارتر كس به تخت و كلاه
بهرسو ز دشمن ندارد نژاد
همش فر و برزست و هم نام و داد
دژم گيو برخاست از پيش او
كه خام آمدش دانش و كيش او
بيامد به گودرز كشواد گفت
كه فر و خرد نيست با طوس جفت
دو چشمش تو گويي نبيند همي
فريبرز را برگزيند همي
برآشفت گودرز و گفت از مهان
همي طوس كم باد اندر جهان
نبيره پسر داشت هفتاد و هشت
بزد كوس ز ايوان به ميدان گذشت
سواران جنگي ده و دو هزار
برون رفت بر گستوان‌ور سوار
وزان رو بيامد سپهدار طوس
ببستند بر كوههٔ پيل كوس
ببستند گردان ايران ميان
به پيش سپاه اختر كاويان
چو گودرز را ديد و چندان سپاه
كزو تيره شد روي خورشيد و ماه
يكي تخت بر كوههٔ ژنده پيل
ز پيروزه تابان به كردار نيل
جهانجوي كيسخرو تاج ور
نشسته بران تخت و بسته كمر
به گرد اندرش ژنده‌پيلان دويست
تو گفتي به گيتي جز آن جاي نيست
همي تافت زان تخت خسرو چو ماه
ز ياقوت رخشنده بر سر كلاه
غمي شد دل طوس و انديشه كرد
كه امروز اگر من بسازم نبرد
بسي كشته آيد ز هر دو سپاه
ز ايران نه برخيزد اين كينه‌گاه
نباشد جز از كام افراسياب
سر بخت تركان برآيد ز خواب
بديشان رسد تخت شاهنشهي
سرآيد به ما روزگار مهي
خردمند مردي و جوينده راه
فرستاد نزديك كاووس شاه
كه از ما يكي گر برين دشت جنگ
نهد بر كمان پر تير خدنگ
يكي كينه خيزد كه افراسياب
هم امشب همي آن ببيند به خواب
چو بشنيد زين‌گونه گفتار شاه
بفرمود تا بازگردد به راه
بر طوس و گودرز كشوادگان
گزيده سرافراز آزادگان
كه بر درگه آيند بي‌انجمن
چنان چون ببايد به نزديك من
بشد طوس و گودرز نزديك شاه
زبان برگشادند بر پيش گاه
بدو گفت شاه اي خردمند پير
منه زهر برنده بر جام شير
بنه تيغ و بگشاي ز آهن ميان
نبايد كزين سود دارد زيان
چنين گفت طوس سپهبد به شاه
كه گر شاه سير آيد از تخت و گاه
به فرزند بايد كه ماند جهان
بزرگي و ديهيم و تخت مهان
چو فرزند باشد نبيره كلاه
چرا برنهد برنشيند به گاه
بدو گفت گودرز كاي كم خرد
ترا بخرد از مردمان نشمرد
به گيتي كسي چون سياوش نبود
چنو راد و آزاد و خامش نبود
كنون اين جهانجوي فرزند اوست
همويست گويي به چهر و به پوست
گر از تور دارد ز مادر نژاد
هم از تخم شاهي نپيچد ز داد
به توران و ايران چنو نيو كيست
چنين خام گفتارت از بهر چيست
دو چشمت نبيند همي چهر او
چنان برز و بالا و آن مهر او
به جيحون گذر كرد و كشتي نجست
به فر كياني و راي درست
بسان فريدون كز اروند رود
گذشت و به كشتي نيامد فرود
ز مردي و از فرهٔ ايزدي
ازو دور شد چشم و دست بدي
تو نوذر نژادي نه بيگانه‌اي
پدر تيز بود و تو ديوانه‌اي
سليح من ار با منستي كنون
بر و يالت آغشته گشتي به خون
بدو گفت طوس اي جهانديده پير
سخن گوي ليكن همه دلپذير
اگر تيغ تو هست سندان شكاف
سنانم به درد دل كوه قاف
وگر گرز تو هست با سنگ و تاب
خدنگم بدوزد دل آفتاب
و گر تو ز كشواد داري نژاد
منم طوس نوذر مه و شاهزاد
بدو گفت گودرز چندين مگوي
كه چندين نبينم ترا آب روي
به كاووس گفت اي جهاندار شاه
تو دل را مگردان ز آيين و راه
دو فرزند پرمايه را پيش خوان
سزاوار گاهند و هر دو جوان
ببين تا ز هر دو سزاوار كيست
كه با برز و با فرهٔ ايزديست
بدو تاج بسپار و دل شاد دار
چو فرزند بيني همي شهريار
بدو گفت كاووس كاين راي نيست
كه فرزند هر دو به دل بر يكيست
يكي را چو من كرده باشم گزين
دل ديگر از من شود پر ز كين
يكي كار سازم كه هر دو ز من
نگيرند كين اندرين انجمن
دو فرزند ما را كنون بر دو خيل
ببايد شدن تا در اردبيل
به مرزي كه آنجا دژ بهمنست
همه ساله پرخاش آهرمنست
برنجست ز آهرمن آتش پرست
نباشد بران مرز كس را نشست
ازيشان يكي كان بگيرد به تيغ
ندارم ازو تخت شاهي دريغ
چو بشنيد گودرز و طوس اين سخن
كه افگند سالار هشيار بن
برين هر دو گشتند همداستان
ندانست ازين به كسي داستان
برين يك سخن دل بياراستند
ز پيش جهاندار برخاستند
چو خورشيد برزد سر از برج شير
سپهر اندر آورد شب را به زير
فريبرز با طوس نوذر دمان
به نزديك شاه آمدند آن زمان
چنين گفت با شاه هشيار طوس
كه من با سپهبد برم پيل و كوس
همان من كشم كاوياني درفش
رخ لعل دشمن كنم چون بنفش
كنون همچنين من ز درگاه شاه
بنه برنهم برنشانم سپاه
پس اندر فريبرز و كوس و درفش
هوا كرده از سم اسپان بنفش
چو فرزند را فر و برز كيان
بباشد نبيره نبندد ميان
بدو گفت شاه ار تو راني ز پيش
زمانه نگردد ز آيين خويش
براي خداوند خورشيد و ماه
توان ساخت پيروزي و دستگاه
فريبرز را گر چنين است راي
تو لشكر بياراي و منشين ز پاي
بشد طوس با كاوياني درفش
به پا اندرون كرده زرينه كفش
فريبرز كاووس در قلبگاه
به پيش اندرون طوس و پيل و سپاه
چو نزديك بهمن دژ اندر رسيد
زمين همچو آتش همي بردميد
بشد طوس با لشكري جنگجوي
به تندي سوي دژ نهادند روي
سر بارهٔ دژ بد اندر هوا
نديدند جنگ هوا كس روا
سنانها ز گرمي همي برفروخت
ميان زره مرد جنگي بسوخت
جهان سر به سر گفتي از آتش است
هوا دام آهرمن سركش است
سپهبد فريبرز را گفت مرد
به چيزي چو آيد به دشت نبرد
به گرز گران و به تيغ و كمند
بكوشد كه آرد به چيزي گزند
به پيرامن دژ يكي راه نيست
ز آتش كسي را دل اي شاه نيست
ميان زير جوشن بسوزد همي
تن باركش برفروزد همي
بگشتند يك هفته گرد اندرش
بديده نديدند جاي درش
به نوميدي از جنگ گشتند باز
نيامد بر از رنج راه دراز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد