داستان اكوان ديو

مشاور شركت بيمه پارسيان

داستان اكوان ديو

۳۳ بازديد


تو بر كردگار روان و خرد
ستايش گزين تا چه اندر خورد
ببين اي خردمند روشن‌روان
كه چون بايد او را ستودن توان
همه دانش ما به بيچارگيست
به بيچارگان بر ببايد گريست
تو خستو شو آنرا كه هست و يكيست
روان و خرد را جزين راه نيست
ابا فلسفه‌دان بسيار گوي
بپويم براهي كه گويي مپوي
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد
نگنجد همي در دلت با خرد
سخن هرچ بايست توحيد نيست
بنا گفتن و گفتن او يكيست
تو گر سخته‌اي شو سخن سخته‌گوي
نيايد به بن هرگز اين گفت و گوي
بيك دم زدن رستي از جان و تن
همي بس بزرگ آيدت خويشتن
همي بگذرد بر تو ايام تو
سراي جز اين باشد آرام تو
نخست از جهان آفرين ياد كن
پرستش برين ياد بنياد كن
كزويست گردون گردان بپاي
هم اويست بر نيك و بد رهنماي
جهان پر شگفتست چون بنگري
ندارد كسي آلت داوري
كه جانت شگفتست و تن هم شگفت
نخست از خود اندازه بايد گرفت
دگر آنك اين گرد گردان سپهر
همي نو نمايدت هر روز چهر
نباشي بدين گفته همداستان
كه دهقان همي گويد از باستان
خردمند كين داستان بشنود
بدانش گرايد بدين نگرود
وليكن چو معنيش يادآوري
شود رام و كوته كند داوري
تو بشنو ز گفتار دهقان پير
گر ايدونك باشد سخن دلپذير
سخنگوي دهقان چنين كرد ياد
كه يك روز كيخسرو از بامداد
بياراست گلشن بسان بهار
بزرگان نشستند با شهريار
چو گودرز و چون رستم و گستهم
چو برزين گرشاسپ از تخم جم
چو گيو و چو رهام كار آزماي
چو گرگين و خراد فرخنده راي
چو از روز يك ساعت اندر گذشت
بيامد بدرگاه چوپان ز دشت
كه گوري پديد آمد اندر گله
چو شيري كه از بند گردد يله
همان رنگ خورشيد دارد درست
سپهرش بزر آب گويي بشست
يكي بركشيده خط از يال اوي
ز مشك سيه تا بدنبال اوي
سمندي بزرگست گويي بجاي
ورا چار گرزست آن دست و پاي
يكي نره شيرست گويي دژم
همي بفگند يال اسپان ز هم
بدانست خسرو كه آن نيست گور
كه برنگذرد گور ز اسپي بزور
برستم چنين گفت كين رنج نيز
به پيگار بر خويشتن سنج نيز
برو خويشتن را نگه‌دار ازوي
مگر باشد آهرمن كينه‌جوي
چنين گفت رستم كه با بخت تو
نترسد پرستندهٔ تخت تو
نه ديو و نه شير و نه نر اژدها
ز شمشير تيزم نيابد رها
برون شد بنخچير چون نره شير
كمندي بدست اژدهايي بزير
بدشتي كجا داشت چوپان گله
وزانسو گذر داشت گور يله
سه روزش همي جست در مرغزار
همي كرد بر گرد اسپان شكار
چهارم بديدش گرازان بدشت
چو باد شمالي برو بر گذشت
درخشنده زرين يكي باره بود
بچرم اندرون زشت پتياره بود
برانگيخت رخش دلاور ز جاي
چو تنگ اندر آمد دگر شد براي
چنين گفت كين را نبايد فگند
ببايد گرفتن بخم كمند
نشايدش كردن بخنجر تباه
بدين سانش زنده برم نزد شاه
بينداخت رستم كياني كمند
همي خواست كرد سرش را ببند
چو گور دلاور كمندش بديد
شد از چشم او در زمان ناپديد
بدانست رستم كه آن نيست گور
ابا او كنون چاره بايد نه زور
جز اكوان ديو اين نشايد بدن
ببايستش از باد تيغي زدن
بشمشير بايد كنون چاره كرد
دواندين خون بران چرم زرد
ز دانا شنيدم كه اين جاي اوست
كه گفتند بستاند از گور پوست
همانگه پديد آمد از دشت باز
سپهبد برانگيخت آن تند تاز
كمان را بزه كرد و از باد اسپ
بينداخت تيري چو آذر گشسپ
همان كو كمان كيان دركشيد
دگر باره شد گور ازو ناپديد
همي تاخت اسپ اندران پهن دشت
چو سه روز و سه شب برو بر گذشت
ببش گرفت آرزو هم بنان
سر از خواب بر كوههٔ زين زنان
چو بگرفتش از آب روشن شتاب
به پيش آمدش چشمهٔ چون گلاب
فرود آمد و رخش را آب داد
هم از ماندگي چشم را خواب داد
كمندش ببازوي و ببر بيان
بپوشيده و تنگ بسته ميان
ز زين كيانيش بگشاد تنگ
به بالين نهاد آن جناغ خدنگ
چراگاه رخش آمد و جاي خواب
نمدزين برافگند بر پيش آب
بدان جايگه خفت و خوابش ربود
كه از رنج وز تاختن مانده بود
چو اكوانش از دور خفته بديد
يكي باد شد تا بر او رسيد
زمين گرد ببريد و برداشتش
ز هامون بگردون برافراشتش
غمي شد تهمتن چو بيدار شد
سر پر خرد پر ز پيكار شد
چو رستم بجنبيد بر خويشتن
بدو گفت اكوان كه اي پيلتن
يكي آرزو كن كه تا از هوا
كجات آيد افگندن اكنون هوا
سوي آبت اندازم ار سوي كوه
كجا خواهي افتاد دور از گروه
چو رستم بگفتار او بنگريد
هوا در كف ديو واژونه ديد
چنين گفت با خويشتن پيلتن
كه بد نامبردار هر انجمن
گر اندازدم گفت بر كوهسار
تن و استخوانم نيايد بكار
بدريا به آيد كه اندازدم
كفن سينهٔ ماهيان سازدم
وگر گويم او را بدريا فگن
بكوه افگند بدگهر اهرمن
همه واژگونه بود كار ديو
كه فريادرس باد گيهان خديو
چنين داد پاسخ كه داناي چين
يكي داستاني زدست اندرين
كه در آب هر كو بر آيدش هوش
به مينو روانش نبيند سروش
بزاري هم ايدر بماند بجاي
خرامش نيايد بديگر سراي
بكوهم بينداز تا ببر و شير
ببينند چنگال مرد دلير
ز رستم چو بشنيد اكوان ديو
برآورد بر سوي دريا غريو
بجايي بخواهم فگندنت گفت
كه اندر دو گيتي بماني نهفت
بدرياي ژرف اندر انداختش
ز كينه خور ماهيان ساختش
همان كز هوا سوي دريا رسيد
سبك تيغ تيز از ميان بركشيد
نهنگان كه كردند آهنگ اوي
ببودند سرگشته از چنگ اوي
بدست چپ و پاي كرد آشناه
بديگر ز دشمن همي جست راه
بكارش نيامد زماني درنگ
چنين باشد آن كو بود مرد جنگ
اگر ماندي كس بمردي بپاي
پي او زمانه نبردي ز جاي
وليكن چنينست گردنده دهر
گهي نوش يابند ازو گاه زهر
ز دريا بمردي به يكسو كشيد
برآمد بهامون و خشكي بديد
ستايش گرفت آفريننده را
رهانيده از بد تن بنده را
برآسود و بگشاد بند ميان
بر چشمه بنهاد ببر بيان
كمند و سليحش چو بفگند نم
زره را بپوشيد شير دژم
بدان چشمه آمد كجا خفته بود
بران ديو بدگوهر آشفته بود
نبود رخش رخشان بران مرغزار
جهانجوي شد تند با روزگار
برآشفت و برداشت زين و لگام
بشد بر پي رخش تا گاه شام
پياده همي رفت جويان شكار
به پيش اندر آمد يكي مرغزار
همه بيشه و آبهاي روان
بهر جاي دراج و قمري نوان
گله‌دار اسپان افراسياب
به بيشه درون سر نهاده بخواب
دمان رخش بر ماديانان چو ديو
ميان گله بركشيده غريو
چو رستم بديدش كياني كمند
بيفگند و سرش اندر آمد به بند
بماليدش از گرد و زين برنهاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
لگامش بسر بر زد و برنشست
بران تيز شمشير بنهاد دست
گله هر كجا ديد يكسر براند
بشمشير بر نام يزدان بخواند
گله‌دار چون بانگ اسبان شنيد
سرآسيمه از خواب سر بر كشيد
سواران كه بودند با او بخواند
بر اسپ سرافرازشان برنشاند
گرفتند هر كس كمند و كمان
بدان تا كه باشد چنين بدگمان
كه يارد بدين مرغزار آمدن
بنزديك چندين سوار آمدن
پس اندر سواران برفتند گرم
كه بر پشت رستم بدرند چرم
چو رستم شتابندگان را بديد
سبك تيغ تيز از ميان بركشيد
بغريد چون شير و برگفت نام
كه من رستمم پور دستان سام
بشمشير ازيشان دو بهره بكشت
چو چوپان چنان ديد بنمود پشت
چو باد از شگفتي هم اندر شتاب
بديدار اسپ آمد افراسياب
بجايي كه هر سال چوپان گله
بران دشت و آن آب كردي يله
خود و دو هزار از يل نامدار
رسيدند تازان بران مرغزار
ابا باده و رود و گردان بهم
بدان تا كند بر دل انديشه كم
چو نزديك آن مرغزاران رسيد
ز اسپان و چوپان نشاني نديد
يكايك خروشيدن آمد ز دشت
همه اسپ يك بر دگر برگذشت
ز خاك پي رخش بر سركشان
پديد آمد از دور پيدا نشان
چو چوپان بر شاه توران رسيد
بدو باز گفت آن شگفتي كه ديد
كه تنها گله برد رستم ز دشت
ز ما كشت بسيار و اندر گذشت
ز تركان برآمد يكي گفت و گوي
كه تنها بجنگ آمد اين كينه‌جوي
ببايد كشيدن يكايك سليح
كه اين كار بر ما گذشت از مزيح
چنين زار گشتيم و خوار و زبون
كه يك تن سوي ما گرايد بخون
همي بفگند نام مردي ز ما
بتيغ او براند ز خون آسيا
همي بگذراند بيك تن گله
نشايد چنين كار كردن يله
سپهدار با چار پيل و سپاه
پس رستم اندر گرفتند راه
چو گشتند نزديك رستم كمان
ز بازو برون كرد و آمد دمان
بريشان بباريد چو ژاله ميغ
چه تير از كمان و چه پولاد تيغ
چو افگنده شد شست مرد دلير
بگرز اندر آمد ز شمشير شير
همي گرز باريد همچون تگرگ
همي چاك چاك آمد از خود و ترگ
ازيشان چهل مرد ديگر بكشت
غمي شد سپهدار و بنمود پشت
ازو بستد آن چار پيل سپيد
شدند آن سپاه از جهان نااميد
پس پشتشان رستم گرزدار
دو فرسنگ برسان ابر بهار
چو برگشت برداشت پيل و رمه
بنه هرچ آمد بچنگش همه
بيامد گرازان بران چشمه باز
دلش جنگ جويان بچنگ دراز
دگر باره اكوان بدو باز خورد
نگشتي بدو گفت سير از نبرد
برستي ز دريا و چنگ نهنگ
بدشت آمدي باز پيچان بجنگ
تهمتن چو بنشيد گفتار ديو
برآورد چون شير جنگي غريو
ز فتراك بگشاد پيچان كمند
بيفگند و آمد ميانش به بند
بپيچيد بر زين و گرز گران
برآهيخت چون پتك آهنگران
بزد بر سر ديو چون پيل مست
سر و مغزش از گرز او گشت پست
فرود آمد آن آبگون خنجرش
برآهيخت و ببريد جنگي سرش
همي خواند بر كردگار آفرين
كزو بود پيروزي و زور كين
تو مر ديو را مردم بد شناس
كسي كو ندارد ز يزدان سپاس
هرانكو گذشت از ره مردمي
ز ديوان شمر مشمر از آدمي
خرد گر برين گفتها نگرود
مگر نيك مغزش همي نشنود
گر آن پهلواني بود زورمند
ببازو ستبر و ببالا بلند
گوان خوان و اكوان ديوش مخوان
كه بر پهلواني بگردد زيان
چه گويي تو اي خواجهٔ سالخورد
چشيده ز گيتي بسي گرم و سرد
كه داند كه چندين نشيب و فراز
به پيش آرد اين روزگار دراز
تگ روزگار از درازي كه هست
همي بگذراند سخنها ز دست
كه داند كزين گنبد تيزگرد
درو سور چند است و چندي نبرد
چو ببريد رستم سر ديو پست
بران بارهٔ پيل پيكر نشست
به پيش اندر آورد يكسر گله
بنه هرچ كردند تركان يله
همي رفت با پيل و با خواسته
وزو شد جهان يكسر آراسته
ز ره چون بشاه آمد اين آگهي
كه برگشت ستم بدان فرهي
از ايدر ميان را بدان كرد بند
كجا گور گيرد بخم كمند
كنون ديو و پيل آمدستش بچنگ
بخشكي پلنگ و بدريا نهنگ
نيابد گذر شير بر تيغ اوي
همان ديو و هم مردم كينه‌جوي
پذيره شدن را بياراست شاه
بسر بر نهادند گردان كلاه
درفش شهنشاه با كرناي
ببردند با ژنده پيل و دراي
چو رستم درفش جهاندار شاه
نگه كرد كامد پذيره براه
فرود آمد و خاك را داد بوس
خروش سپاه آمد و بوق و كوس
سر سركشان رستم تاج بخش
بفرمود تا برنشيند برخش
وزانجا بايوان شاه آمدند
گشاده دل و نيك خواه آمدند
به ايرانيان بر گله بخش كرد
نشست تن خويشتن رخش كرد
فرستاد پيلان بر پيل شاه
كه بر شير پيلان بگيرند راه
بيك هفته ايوان بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
بمي رستم آن داستان برگشاد
وز اكوان همي كرد بر شاه ياد
كه گوري نديدم بخوبي چنوي
بدان سرافرازي و آن رنگ و بوي
چو خنجر بدريد بر تنش پوست
بروبر نبخشود دشمن نه دوست
سرش چون سر پيل و مويش دراز
دهن پر زدندانهاي گراز
دو چشمش كبود و لبانش سياه
تنش را نشايست كردن نگاه
بدان زور و آن تن نباشد هيون
همه دشت ازو شد چو درياي خون
سرش كردم از تن بخنجر جدا
چو باران ازو خون شد اندر هوا
ازو ماند كيخسرو اندر شگفت
چو بنهاد جام آفرين برگرفت
بران كو چنان پهلوان آفريد
كسي اين شگفتي بگيتي نديد
كه مردم بود خود بكردار اوي
بمردي و بالا و ديدار اوي
همي گفت اگر كردگار سپهر
ندادي مرا بهره از داد و مهر
نبودي بگيتي چنين كهترم
كه هزمان بدو ديو و پيل اشكرم
دو هفته بران گونه بودند شاد
ز اكوان وز بزم كردند ياد
سه ديگر تهمتن چنين كرد راي
كه پيروز و شادان شود باز جاي
مرا بويهٔ زال سامست گفت
چنين آرزو را نشايد نهفت
شوم زود و آيم بدرگاه باز
ببايد همي كينه را كرد ساز
كه كين سياوش به پيل و گله
نشايد چنين خوار كردن يله
در گنج بگشاد شاه جهان
گرانمايه چيزي كه بودش نهان
بياورد ده جام گوهر ز گنج
بزر بافته جامهٔ شاه پنج
غلامان روزمي بزرين كمر
پرستندگان نيز با طوق زر
ز گستردنيها و از تخت عاج
ز ديبا و دينار و پيروزه تاج
بنزديك رستم فرستاد شاه
كه اين هديه با خويشتن بر براه
يك امروز با ما ببايد بدن
وزان پس ترا راي رفتن زدن
ببود و بپيمود چندي نبيد
بشبگير جز راي رفتن نديد
دو فرسنگ با او بشد شهريار
بپدرود كردن گرفتش كنار
چو با راه رستم هم آواز گشت
سپهدار ايران ازو بازگشت
جهان پاك بر مهر او گشت راست
همي داشت گيتي بر انسان كه خواست
برين گونه گردد همي چرخ پير
گهي چون كمانست و گاهي چو تير
چو اين داستان سربسر بشنوي
از اكوان سوي كين بيژن شوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد