داستان بيژن و منيژه

مشاور شركت بيمه پارسيان

داستان بيژن و منيژه

۳۳ بازديد


شبي چون شبه روي شسته بقير
نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير
دگرگونه آرايشي كرد ماه
بسيچ گذر كرد بر پيشگاه
شده تيره اندر سراي درنگ
ميان كرده باريك و دل كرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد
سپرده هوا را بزنگار و گرد
سپاه شب تيره بر دشت و راغ
يكي فرش گسترده از پرزاغ
نموده ز هر سو بچشم اهرمن
چو مار سيه باز كرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتي بقير اندر اندود چهر
هرآنگه كه برزد يكي باد سرد
چو زنگي برانگيخت ز انگشت گرد
چنان گشت باغ و لب جويبار
كجا موج خيزد ز درياي قار
فرو ماند گردون گردان بجاي
شده سست خورشيد را دست و پاي
سپهر اند آن چادر قيرگون
تو گفتي شدستي بخواب اندرون
جهان از دل خويشتن پر هراس
جرس بركشيده نگهبان پاس
نه آواي مرغ و نه هراي دد
زمانه زبان بسته از نيك و بد
نبد هيچ پيدا نشيب از فراز
دلم تنگ شد زان شب ديرياز
بدان تنگي اندر بجستم ز جاي
يكي مهربان بودم اندر سراي
خروشيدم و خواستم زو چراغ
برفت آن بت مهربانم ز باغ
مرا گفت شمعت چبايد همي
شب تيره خوبت ببايد همي
بدو گفتم اي بت نيم مرد خواب
يكي شمع پيش آر چون آفتاب
بنه پيشم و بزم را ساز كن
بچنگ ار چنگ و مي آغاز كن
بياورد شمع و بيامد بباغ
برافروخت رخشنده شمع و چراغ
مي آورد و نار و ترنج و بهي
زدوده يكي جام شاهنشهي
مرا گفت برخيز و دل شاددار
روان را ز درد و غم آزاد دار
نگر تا كه دل را نداري تباه
ز انديشه و داد فرياد خواه
جهان چون گذاري همي بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
گهي مي گساريد و گه چنگ ساخت
تو گفتي كه هاروت نيرنگ ساخت
دلم بر همه كام پيروز كرد
كه بر من شب تيره نوروز كرد
بدان سرو بن گفتم اي ماهروي
يكي داستان امشبم بازگوني
كه دل گيرد از مهر او فر و مهر
بدو اندرون خيره ماند سپهر
مرا مهربان يار بشنو چگفت
ازان پس كه با كام گشتيم جفت
بپيماي مي تا يكي داستان
بگويمت از گفتهٔ باستان
پر از چاره و مهر و نيرنگ و جنگ
همان از در مرد فرهنگ و سنگ
بگفتم بيار اي بت خوب چهر
بخوان داستان و بيفزاي مهر
ز نيك و بد چرخ ناسازگار
كه آرد بمردم ز هرگونه كار
نگر تا نداري دل خويش تنگ
بتابي ازو چند جويي درنگ
نداند كسي راه و سامان اوي
نه پيدا بود درد و درمان اوي
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوي
بشعر آري از دفتر پهلوي
همت گويم و هم پذيرم سپاس
كنون بشنو اي جفت نيكي‌شناس
چو كيخسرو آمد بكين خواستن
جهان ساز نو خواست آراستن
ز توران زمين گم شد آن تخت و گاه
برآمد بخورشيد بر تاج شاه
بپيوست با شاه ايران سپهر
بر آزادگان بر بگسترد مهر
زمانه چنان شد كه بود از نخست
بب وفا روي خسرو بشست
بجويي كه يك روز بگذشت آب
نسازد خردمند ازو جاي خواب
چو بهري ز گيتي برو گشت راست
كه كين سياوش همي باز خواست
ببگماز بنشست يك روز شاد
ز گردان لشكر همي كرد ياد
بديبا بياراسته گاه شاه
نهاده بسر بر كياني كلاه
نشسته بگاه اندرون مي بچنگ
دل و گوش داده بواي چنگ
برامش نشسته بزرگان بهم
فريبرز كاوس با گستهم
چو گودرز كشواد و فرهاد و گيو
چو گرگين ميلاد و شاپور نيو
شه نوذر آن طوس لشكرشكن
چو رهام و چون بيژن رزم‌زن
همه بادهٔ خسرواني بدست
همه پهلوانان خسروپرست
مي اندر قدح چون عقيق يمن
بپيش اندرون لاله و نسترن
پريچهرگان پيش خسرو بپاي
سر زلفشان بر سمن مشك‌ساي
همه بزمگه بوي و رنگ بهار
كمر بسته بر پيش سالاربار
ز پرده درآمد يكي پرده دار
بنزديك سالار شد هوشيار
كه بر در بپايند ارمانيان
سر مرز توران و ايرانيان
همي راه جويند نزديك شاه
ز راه دراز آمده دادخواه
چو سالار هشيار بشنيد رفت
بنزديك خسرو خراميد تفت
بگفت آنچ بشنيد و فرمان گزيد
بپيش اندر آوردشان چون سزيد
بكش كرده دست و زمين را بروي
ستردند زاري‌كنان پيش اوي
كه اي شاه پيروز جاويد زي
كه خود جاودان زندگي را سزي
ز شهري بداد آمدستيم دور
كه ايران ازين سوي زان سوي تور
كجا خان ارمانش خوانند نام
وز ارمانيان نزد خسرو پيام
كه نوشه زي اي شاه تا جاودان
بهر كشوري دسترس بر بدان
بهر هفت كشور توي شهريار
ز هر بد تو باشي بهر شهر، يار
سر مرز توران در شهر ماست
ازيشان بما بر چه مايه بلاست
سوي شهر ايران يكي بيشه بود
كه ما را بدان بيشه انديشه بود
چه مايه بدو اندرون كشتزار
درخت برآور هم ميوه‌دار
چراگاه ما بود و فرياد ما
ايا شاه ايران بده داد ما
گراز آمد اكنون فزون از شمار
گرفت آن همه بيشه و مرغزار
به دندان چو پيلان بتن همچو كوه
وزيشان شده شهر ارمان ستوه
هم از چارپايان و هم كشتمند
ازيشان بما بر چه مايه گزند
درختان كشته ندرايم ياد
بدندان به دو نيم كردند شاد
نيايد بدندانشان سنگ سخت
مگرمان بيكباره برگشت بخت
چو بشنيد گفتار فريادخواه
بدرد دل اندر بپيچيد شاه
بريشان ببخشود خسرو بدرد
بگردان گردنكش آواز كرد
كه اي نامداران و گردان من
كه جويد همي نام ازين انجمن
شود سوي اين بيشهٔ خوك خورد
بنام بزرگ و بننگ و نبرد
ببرد سران گرازان بتيغ
ندارم ازو گنج گوهر دريغ
يكي خوان زرين بفرمود شاه
ك بنهاد گنجور در پيشگاه
ز هر گونه گوهر برو ريختند
همه يك بديگر برآميختند
ده اسب گرانمايه زرين لگام
نهاده برو داغ كاوس نام
بديباي رومي بياراستند
بسي ز انجمن نامور خواستند
چنين گفت پس شهريار زمين
كه اي نامداران با آفرين
كه جويد بزرم من رنج خويش
ازان پس كند گنج من گنج خويش
كس از انجمن هيچ پاسخ نداد
مگر بيژن گيو فرخ‌نژاد
نهاد از ميان گوان پيش پاي
ابر شاه كرد آفرين خداي
كه جاويد بادي و پيروز و شاد
سرت سبز باد و دلت پر ز داد
گرفته بدست اندرون جام مي
شب و روز بر ياد كاوس كي
كه خرم بمينو بود جان تو
بگيتي پراگنده فرمان تو
من آيم بفرمان اين كار پيش
ز بهر تو دارم تن و جان خويش
چو بيژن چنين گفت گيو از كران
نگه كرد و آن كارش آمد گران
نخست آفرين كرد مر شاه را
ببيژن نمود آنگهي راه را
بفرزند گفت اين جواني چراست
بنيروي خويش اين گماني چراست
جوان گرچه دانا بود با گهر
ابي آزمايش نگيرد هنر
بد و نيك هر گونه بايد كشيد
ز هر تلخ و شوري ببايد چشيد
براهي كه هرگز نرفتي مپوي
بر شاه خيره مبر آبروي
ز گفت پدر پس برآشفت سخت
جوان بود و هشيار و پيروز بخت
چنين گفت كاي شاه پيروزگر
تو بر من به سستي گماني مبر
تو اين گفته‌ها از من اندر پذير
جوانم وليكن بانديشه پير
منم بيژن گيو لشكرشكن
سر خوك را بگسلانم ز تن
چو بيژن چنين گفت شد شاه شاد
برو آفرين كرد و فرمانش داد
بدو گفت خسرو كه اي پر هنر
هميشه بپيش بديها سپر
كسي را كجا چون تو كهتر بود
ز دشمن بترسيد سبكسر بود
بگرگين ميلاد گفت آنگهي
كه بيژن بتوران نداند رهي
تو با او برو تا سر آب بند
هميش راهبر باش و هم يار مند
از آنجا بسيچيد بيژن براه
كمر بست و بنهاد بر سر كلاه
بياورد گرگين ميلاد را
همواز ره را و فرياد را
برفت از در شاه با يوز و باز
بنخچير كردن براه دراز
همي رفت چون پيل كفك افگنان
سر گور و آهو ز تن بركنان
ز چنگال يوزان همه دشت غرم
دريده بر و دل پر از داغ و گرم
همه گردن گور زخم كمند
چه بيژن چه طهمورث ديوبند
تذروان بچنگال باز اندرون
چكان از هوا بر سمن برگ خون
بدين سان همي راه بگذاشتند
همه دشت را باغ پنداشتند
چو بيژن به بيشه برافگند چشم
بجوشيد خونش بتن بر ز خشم
گرازان گرازان نه آگاه ازين
كه بيژن نهادست بر بور زين
بگرگين ميلاد گفت اندرآي
وگرنه ز يكسو بپرداز جاي
برو تا بنزديك آن آبگير
چو من با گراز اندر آيم بتير
بدانگه كه از بيشه خيزد خروش
تو بردار گرز و بجاي آر هوش
ببيژن چنين گفت گرگين گو
كه پيمان نه اين بود با شاه نو
تو برداشتي گوهر و سيم و زر
تو بستي مرين رزمگه را كمر
چو بيژن شنيد اين سخن خيره شد
همه چشمش از روي او تيره شد
ببيشه درآمد بكردار شير
كمان را بزه كرد مرد دلير
چو ابر بهاران بغريد سخت
فرو ريخت پيكان چو برگ درخت
برفت از پس خوك چون پيل مست
يكي خنجر آب داده بدست
همه جنگ را پيش او تاختند
زمين را بدندان برانداختند
ز دندان همي آتش افروختند
تو گفتي كه گيتي همي سوختند
گرازي بيامد چو آهرمنا
زره را بدريد بر بيژنا
چو سوهان پولاد بر سنگ سخت
همي سود دندان او بر درخت
برانگيختند آتش كارزار
برآمد يكي دود زان مرغزار
بزد خنجري بر ميان بيژنش
بدو نيمه شد پيل پيكر تنش
چو روبه شدند آن ددان دلير
تن از تيغ پر خون دل از جنگ سير
سرانشان بخنجر ببريد پست
بفتراك شبرنگ سركش ببست
كه دندانها نزد شاه آورد
تن بي‌سرانشان براه آورد
بگردان ايران نمايد هنر
ز پيلان جنگي جدا كرده سر
بگردون برافگند هر يك چو كوه
بشد گاوميش از كشيدن ستوه
بدانديش گرگين شوريده رفت
ز يك سوي بيشه درآمد چو تفت
همه بيشه آمد بچشمش كبود
برو آفرين كرد و شادي نمود
بدلش اندر آمد ازان كار درد
ز بدنامي خويش ترسيد مرد
دلش را بپيچيد آهرمنا
بد انداختن كرد با بيژنا
سگالش چنين بد نوشته جزين
نكرد ايچ ياد از جهان آفرين
كسي كو بره بر كند ژرف چاه
سزد گر نهد در بن چاه گاه
ز بهر فزوني وز بهر نام
براه جوان بر بگسترد دام
نگر تا چه بد ساخت آن بي‌وفا
مر او را چه پيش آوريد از جفا
بدو آن زمان مهرباني نمود
بخوبي مر او را فراوان ستود
چو از جنگ و كشتن بپرداختند
نشستنگه رود و مي ساختند
نبد بيژن آگه ز كردار اوي
همي راست پنداشت گفتار اوي
چو خوردن زان سرخ مي اندكي
بگرگين نگه كرد بيژن يكي
بدو گفت چون ديدي اين جنگ من
بدين گونه با خوك آهنگ من
چنين داد پاسخ كه اي شيرخوي
بگيتي نديدم چو تو جنگجوي
بايران و توران ترا يار نيست
چنين كار پيش تو دشوار نيست
دل بيژن از گفت او شاد شد
بسان يكي سرو آزاد شد
بيژن چنين گفت پس پهلوان
كه اي نامور گرد روشن‌روان
برآمد ترا اين چنين كار چند
بنيروي يزدان و بخت بلند
كنون گفتنيها بگويم ترا
كه من چندگه بوده‌ام ايدرا
چه با رستم و گيو و با گژدهم
چه با طوس نوذر چه با گستهم
چه مايه هنرها برين پهن دشت
كه كرديم و گردون بران بر گذشت
كجا نام ما زان برآمد بلند
بنزديك خسرو شديم ارجمند
يكي جشنگاهست ز ايدر نه دور
به دو روزه راه اندر آيد بتور
يكي دشت بيني همه سبز و زرد
كزو شاد گردد دل رادمرد
همه بيشه و باغ و آب روان
يكي جايگه از در پهلوان
زمين پرنيان و هوا مشكبوي
گلابست گويي مگر آب جوي
ز عنبرش خاك و ز ياقوت سنگ
هوا مشكبوي و زمين رنگ رنگ
خم‌آورده از بار شاخ سمن
صنم گشته پاليز و گلبن شمن
خرامان بگرد گل اندر تذرو
خروشيدن بلبل از شاخ سرو
ازين پس كنون تا نه بس روزگار
شد چون بهشت آن در و مرغزار
پري چهره بيني همه دشت و كوه
ز هر سو نشسته بشادي گروه
منيژه كجا دخت افراسياب
درفشان كند باغ چون آفتاب
همه دخت توران پوشيده‌روي
همه سرو بالا همه مشك موي
همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از مي ببوي گلاب
اگر ما بنزديك آن جشنگاه
شويم و بتازيم يك روزه راه
بگيريم ازيشان پري چهره چند
بنزديك خسرو شويم ارجمند
چو گرگين چنين گفت بيژن جوان
بجوشيدش آن گوهر پهلوان
گهي نام جست اندران گاه كام
جوان بد جوانوار برداشت گام
برفتند هر دو براه دراز
يكي از نوشته دگر كينه‌ساز
ميان دو بيشه بيك روزه راه
فرود آمد آن گرد لشكر پناه
بدان مرغزاران ارمان دو روز
همي شاد بودند باباز و يوز
چو دانست گرگين كه آمد عروس
همه دشت ازو شد چو چشم خروس
ببيژن پس آن داستان برگشاد
وزان جشن و رامش بسي كرد ياد
بگرگين چنين گفت پس بيژنا
كه من پيشتر سازم اين رفتنا
شوم بزمگه را ببينم ز دور
كه تركان همي چون بسيچند سور
وز آن جايگه پس بتابم عنان
بگردن برآرم ز دوده سنان
زنيم آنگهي راي هشيارتر
شود دل ز ديدار بيدارتر
بگنجور گفت آن كلاه بزر
كه در بزمگه بر نهادم بسر
كه روشن شدي زو همه بزمگاه
بياور كه ما را كنونست گاه
همان طوق كيخسرو و گوشوار
همان يارهٔ گيو گوهرنگار
بپوشيد رخشنده رومي قباي
ز تاج اندر آويخت پر هماي
نهادند بر پشت شبرنگ زين
كمر خواست با پهلواني نگين
بيامد بنزديك آن بيشه شد
دل كامجويش پر انديشه شد
بزير يكي سر وبن شد بلند
كه تا ز آفتابش نباشد گزند
بنزديك آن خيمهٔ خوب چهر
بيامد بدلش اندر افروخت مهر
همه دشت ز آواي رود و سرود
روان را همي داد گفتي درود
منيژه چو از خيمه كردش نگاه
بديد آن سهي قد لشكر پناه
برخسارگان چون سهيل يمن
بنفشه گرفته دو برگ سمن
كلاه تهم پهلوان بر سرش
درفشان ز ديباي رومي برش
بپرده درون دخت پوشيده روي
بجوشيد مهرش دگر شد به خوي
فرستاد مر دايه را چون نوند
كه رو زير آن شاخ سرو بلند
نگه كن كه آن ماه ديدار كيست
سياوش مگر زنده شد گر پريست
بپرسش كه چون آمدي ايدرا
نيايي بدين بزمگاه اندرا
پريزاده‌اي گر سياوشيا
كه دلها بمهرت همي جوشيا
وگر خاست اندر جهان رستخيز
كه بفروختي آتش مهر تيز
كه من ساليان اندرين مرغزار
همي جشن سازم بهر نوبهار
بدين بزمگه بر نديديم كس
ترا ديدم اي سرو آزاده بس
چو دايه بر بيژن آمد فراز
برو آفرين كرد و بردش نماز
پيام منيژه به بيژن بگفت
همه روي بيژن چو گل بر شكفت
چنين پاسخ آورد بيژن بدوي
كه من اي فرستادهٔ خوب روي
سياوش نيم نز پري زادگان
از ايرانم از تخم آزادگان
منم بيژن گيو ز ايران بجنگ
بزخم گراز آمدم بي‌درنگ
سرانشان بريدم فگندم براه
كه دندانهاشان برم نزد شاه
چو زين جشنگاه آگهي يافتم
سوي گيو گودرز نشتافتم
بدين رزمگاه آمدستم فراز
بپيموده بسيار راه دراز
مگر چهرهٔ دخت افراسياب
نمايد مرا بخت فرخ بخواب
همي بينم اين دشت آراسته
چو بتخانهٔ چين پر از خواسته
اگر نيك رايي كني تاج زر
ترا بخشم و گوشوار و كمر
مرا سوي آن خوب چهر آوري
دلش با دل من بمهر آوري
چو بيژن چنين گفت شد دايه باز
بگوش منيژه سراييد راز
كه رويش چنينست بالا چنين
چنين آفريدش جهان آفرين
چو بشنيد از دايه او اين سخن
بفرمود رفتن سوي سرو بن
فرستاد پاسخ هم اندر زمان
كت آمد بدست آنچ بردي گمان
گر آيي خرامان بنزديك من
بيفروزي اين جان تاريك من
نماند آنگهي جايگاه سخن
خراميد زان سايهٔ سروبن
سوي خيمهٔ دخت آزاده خوي
پياده همي گام زد برزوي
بپرده درآمد چو سرو بلند
ميانش بزرين كمر كرده بند
منيژه بيامد گرفتش ببر
گشاد از ميانش كياني كمر
بپرسيدش از راه و رنج دراز
كه با تو كه آمد بجنگ گراز
چرا اين چنين روي و بالا و برز
برنجاني اي خوب چهره بگرز
بشستند پايش بمشك و گلاب
گرفتند زان پس بخوردن شتاب
نهادند خوان و خورش گونه گون
همي ساختند از گماني فزون
نشستنگه رود و مي ساختند
ز بيگانه خيمه بپرداختند
پرستندگان ايستاده بپاي
ابا بربط و چنگ و رامش سراي
بديبا زمين كرده طاوس رنگ
ز دينار و ديبا چو پشت پلنگ
چه از مشك و عنبر چه ياقوت و زر
سراپرده آراسته سربسر
مي سالخورده بجام بلور
برآورده با بيژن گيو شور
سه روز و سه شب شاد بوده بهم
گرفته برو خواب مستي ستم
چو هنگام رفتن فراز آمدش
بديدار بيژن نياز آمدش
بفرمود تا داروي هوشبر
پرستنده آميخت با نوش‌بر
بدادند مر بيژن گيو را
مر آن نيك دل نامور نيو را
منيژه چو بيژن دژم روي ماند
پرستندگان را بر خويش خواند
عماري بسيچيد رفتن براه
مر آن خفته را اندر آن جايگاه
ز يك سو نشستنگه كام را
دگر ساخته جاي آرام را
بگسترد كافور بر جاي خواب
همي ريخت بر چوب صندل گلاب
چو آمد بنزديك شهر اندرا
بپوشيد بر خفته بر چادرا
نهفته بكاخ اندر آمد بشب
به بيگانگان هيچ نگشاد لب
چو بيدار شد بيژن و هوش يافت
نگار سمن بر در آغوش يافت
بايوان افراسياب اندرا
ابا ماه رخ سر ببالين برا
بپيچيد بر خويشتن بيژنا
بيزدان بناليد ز آهرمنا
چنين گفت كاي كردگار ار مرا
رهايي نخواهد بدن ز ايدرا
ز گرگين تو خواهي مگر كين من
برو بشنوي درد و نفرين من
كه او بد مرا بر بدي رهنمون
همي خواند بر من فراوان فسون
منيژه بدو گفت دل شاددار
همه كار نابوده را باد دار
بمردان ز هر گونه كار آيدا
گهي بزم و گه كارزار آيدا
ز هر خرگهي گل رخي خواستند
بديباي رومي بياراستند
پري چهرگان رود برداشتند
بشادي همه روز بگذاشتند
چو بگذشت يك چندگاه اين چنين
پس آگاهي آمد بدربان ازين
نهفته همه كارشان بازجست
بژرفي نگه كرد كار از نخست
كسي كز گزافه سخن راندا
درخت بلا را بجنباندا
نگه كرد كو كيست و شهرش كجاست
بدين آمدن سوي توران چراست
بدانست و ترسان شد از جان خويش
شتابيد نزديك درمان خويش
جز آگاه كردن نديد ايچ راي
دوان از پس پرده برداشت پاي
بيامد بر شاه تركان بگفت
كه دختت ز ايران گزيدست جفت
جهانجوي كرد از جهاندار ياد
تو گفتي كه بيدست هنگام باد
بدست از مژه خون مژگان برفت
برآشفت و اين داستان باز گفت
كرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بداختر بود
كرا دختر آيد بجاي پسر
به از گور داماد نايد بدر
ز كار منيژه دلش خيره ماند
قراخان سالار را پيش خواند
بدو گفت ازين كار ناپاك زن
هشيوار با من يكي راي زن
قراخان چنين داد پاسخ بشاه
كه در كار هشيارتر كن نگاه
اگر هست خود جاي گفتار نيست
وليكن شنيدن چو ديدار نيست
بگرسيوز آنگاه گفتش بدرد
پر از خون دل و ديده پر آب زرد
زمانه چرا بندد اين بند من
غم شهر ايران و فرزند من
برو با سواران هشيار سر
نگه دار مر كاخ را بام و در
نگر تا كه بيني بكاخ اندرا
ببند و كشانش بيار ايدرا
چو گرسيوز آمد بنزديك در
از ايوان خروش آمد و نوش و خور
غريويدن چنگ و بانگ رباب
برآمد ز ايوان افراسياب
سواران در و بام آن كاخ شاه
گرفتند و هر سو ببستند راه
چو گر سيوز آن كاخ در بسته ديد
مي و غلغل نوش پيوسته ديد
سواران گرفتندگرد اندرش
چو سالار شد سوي بسته درش
بزد دست و بركند بندش ز جاي
بجست از ميان در اندر سراي
بيامد بنزديك آن خانه زود
كجا پيشگه مرد بيگانه بود
ز در چون به بيژن برافگند چشم
بچوشيد خونش برگ بر ز خشم
در آن خانه سيصد پرستنده بود
همه با رباب و نبيد و سرود
بپيچيد بر خويشتن بيژنا
كه چون رزم سازم برهنه تنا
نه شبرنگ با من نه رهوار بور
همانا كه برگشتم امروز هور
ز گيتي نبينم همي يار كس
بجز ايزدم نيست فريادرس
كجا گيو و گودرز كشوادگان
كه سر داد بايد همي رايگان
هميشه بيك ساق موزه درون
يكي خنجري داشتي آبگون
بزد دست و خنجر كشيد از نيام
در خانه بگرفت و برگفت نام
كه من بيژنم پور كشوادگان
سر پهلوانان و آزادگان
ندرد كسي پوست بر من مگر
همي سيري آيد تنش را ز سر
وگر خيزد اندر جهان رستخيز
نبيند كسي پشتم اندر گريز
تو داني نياكان و شاه مرا
ميان يلان پايگاه مرا
وگر جنگ سازند مر جنگ را
هميشه بشويم بخون چنگ را
ز تورانيان من بدين خنجرا
ببرم فراوان سران را سرا
گرم نزد سالار توران بري
بخوبي برو داستان آوري
تو خواهشگري كن مرا زو بخون
سزد گر بنيكي بوي رهنمون
نكرد ايچ گرسيوز آهنگ اوي
چو ديد آن چنان تيزي چنگ اوي
بدانست كو راست گويد همي
بخون ريختن دست شويد همي
وفا كرد با او بسوگندها
بخوبي بدادش بسي پندها
بپيمان جدا كرد زو خنجرا
بخوبي كشيدش ببند اندرا
بياورد بسته بكردار يوز
چه سود از هنرها چو برگشت روز
چنينست كردار اين گوژپشت
چو نرمي بسودي بيابي درشت
چو آمد بنزديك شاه اندرا
گو دست بسته برهنه سرا
برو آفرين كردكاي شهريار
گر از من كني راستي خواستار
بگويم ترا سربسر داستان
چو گردي بگفتار همداستان
نه من بزرو جستم اين جشنگاه
نبود اندرين كار كس را گناه
از ايران بجنگ گراز آمدم
بدين جشن توران فراز آمدم
ز بهر يكي باز گم بوده را
برانداختم مهربان دوده را
بزير يكي سرو رفتم بخواب
كه تا سايه دارد مرا ز آفتاب
پري دربيامد بگسترد پر
مرا اندر آورد خفته ببر
از اسبم جدا كرد و شد تا براه
كه آمد همي لشكر و دخت شاه
سوران پراگنده بر گرد دشت
چه مايه عماري بمن برگذشت
يكي چتر هندي برآمد ز دور
ز هر سو گرفته سواران تور
يكي كرده از عود مهدي ميان
كشيده برو چادر پرنيان
بدو اندرون خفته بت پيكري
نهاده ببالين برش افسري
پري يك بيك ز اهرمن كرد ياد
ميان سواران درآمد چو باد
مرا ناگهان در عماري نشاند
بران خوب چهره فسوني بخواند
كه تا اندر ايوان نيامد ز خواب
نجنبيد و من چشم كرده پر آب
گناهي مرا اندرين بوده نيست
منيژه بدين كار آلوده نيست
پري بي‌گمان بخت برگشته بود
كه بر من همي جادوي آزمود
چنين بد كه گفتم كم و بيش نه
مرا ايدر اكنون كس و خويش نه
چنين داد پاسخ پس افراسياب
كه بخت بدت كرد بر تو شتاب
تو آني كز ايران بتيغ و كمند
همي رزم جستي به نام بلند
كنون چون زنان پيش من بسته دست
همي خواب گويي به كردار مست
بكار دروغ آزمودن همي
بخواهي سر از من ربودن همي
بدو گفت بيژن كه اي شهريار
سخن بشنو از من يكي هوشيار
گرازان بدندان و شيران بچنگ
توانند كردن بهر جاي جنگ
يلان هم بشمشير و تير و كمان
توانند كوشيد با بدگمان
يكي دست بسته برهنه تنا
يكي را ز پولاد پيراهنا
چگونه درد شير بي چنگ تيز
اگر چند باشد دلش پر ستيز
اگر شاه خواهد كه بنيد ز من
دليري نمودن بدين انجمن
يكي اسب فرماي و گرزي گران
ز تركان گزين كن هزار از سران
بوردگه بر يكي زين هزار
اگر زنده مانم بمردم مدار
ز بيژن چو اين گفته بشنيد چشم
بروبر فگند و برآورد خشم
بگرسيوز اندر يكي بنگريد
كز ايران چه ديديم و خواهيم ديد
نبيني كه اين بدكنش ريمنا
فزوني سگالد همي بر منا
بسنده نبودش همين بد كه كرد
همي رزم جويد بننگ و نبرد
ببر همچنين بند بر دست و پاي
هم اندر زمان زو بپرداز جاي
بفرماي داري زدن پيش در
كه باشد ز هر سو برو رهگذر
نگون بخت را زنده بر دار كن
وزو نيز با من مگردان سخن
بدان تا ز ايرانيان زين سپس
نيارد بتوران نگه كرد كس
كشيدندش از پيش افراسياب
دل از درد خسته دو ديده پر آب
چو آمد بدر بيژن خسته دل
ز خون مژه پاي مانده بگل
همي گفت اگر بر سرم كردگار
نوشتست مردن ببد روزگار
ز دار و ز كشتن نترسم همي
ز گردان ايران بترسم همي
كه نامرد خواند مرا دشمنم
ز ناخسته بردار كرده تنم
بپيش نياكان پهلو منش
پس از مرگ بر من بود سرزنش
روانم بماند هم ايدر بجاي
ز شرم پدر چون شوم باز جاي
دريغا كه شادان شود دشمنم
چو بينند بر دار روشن تنم
دريغا ز شاه و ز مردان نيو
دريغا كه دورم ز ديدار گيو
ايا باد بگذر بايران زمين
پيامي بر از من بشاه گزين
بگويش كه بيژن بسختي درست
چو آهو كه در چنگ شير نرست
ببخشود يزدان جوانيش را
بهم برشكست آن گمانيش را
كننده همي كند جاي درخت
پديد آمد از دور پيران ز بخت
چو پيران ويسه بدانجا رسيد
همه راه ترك كمربسته ديد
يكي دار برپاي كرده بلند
كمندي برو بسته چون پاي بند
ز تركان بپرسيد كين دار چيست
در شاه را از در دار كيست
بدو گفت گرسيوز اين بيژنست
از ايران كجا شاه را دشمنست
بزد اسب و آمد بر بيژنا
جگر خسته ديدش برهنه تنا
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دهن خشك و رفته ز رخساره رنگ
بپرسيد و گفتش كه چون آمدي
از ايران همانا بخون آمدي
همه داستان بيژن او را بگفت
چنانچون رسيدش ز بدخواه جفت
ببخشود پيران ويسه بروي
ز مژگان سرشكش فرو شد بروي
بفرمود تا يك زمانش بدار
نكردند و گفتا هم ايدر بدار
بدان تا ببينم يكي روي شاه
نمايم بدو اختر نيك راه
بكاخ اندر آمد پرستارفش
بر شاه با دست كرده بكش
بيامد دمان تا بنزديك تخت
بر افراسياب آفرين كرد سخت
همي بود در پيش تختش بپاي
چو دستور پاكيزه و رهنماي
سپهبد بدانست كز آرزوي
بپايست پيران آزاده خوي
بخنديد و گفتش چه خواهي بگوي
ترا بيشتر نزد من آبروي
اگر زر خواهي و گر گوهرا
و گر پادشاهي هر كشورا
ندارم دريغ از تو من گنج خويش
چرا برگزيني همي رنج خويش
چو بشنيد پيران خسرو پرست
زمين را ببوسيد و بر پاي جست
كه جاويد بادا ترا بخت و جاي
مبادا ز تخت تو پردخته جاي
ز شاهان گيتي ستايش تراست
ز خورشيد برتر نمايش تراست
مرا هرچ بايد ببخت تو هست
ز مردان وز گنج و نيروي دست
مرا اين نياز از در خويش نيست
كس از كهتران تو درويش نيست
بداند شهنشاه برترمنش
ستوده بهر كار بي‌سرزنش
كه من شاه را پيش ازين چند بار
همي دادمي پند بر چند كار
بفرمان من هيچ نامد فراز
ازو داشتم كارها دست باز
مكش گفتمت پور كاوس را
كه دشمن كني رستم و طوس را
كز ايران بپيلان بكوبندمان
ز هم بگسلانند پيوندمان
سياوش كه بود از نژاد كيان
ز بهر تو بسته كمر بر ميان
بكشتي بخيره سياوش را
بزهر اندر آميختي نوش را
بديدي بديهاي ايرانيان
كه كردند با شهر تورانيان
ز تركان دو بهره بپاي ستور
سپردند و شد بخت را آب شور
هنوز آن سر تيغ دستان سام
همانا نياسود اندر نيام
كه رستم همي سرفشاند ازوي
بخورشيد بر خون چكاند ازوي
برام بر كينه جويي همي
گل زهر خيره ببويي همي
اگر خون بيژن بريزي برين
ز توران برآيد همان گرد كين
خردمند شاهي و ما كهترا
تو چشم خرد باز كن بنگرا
نگه كن ازان كين كه گسترديا
ابا شاه ايران چه بر خورديا
هم آنرا همي خواستار آوري
درخت بلا را ببار آوري
چو كينه دو گردد نداريم پاي
ايا پهلوان جهان كدخداي
به از تو نداند كسي گيو را
نهنگ بلا رستم نيو را
چو گودرز كشواد پولادچنگ
كه آيد ز بهر نبيره بجنگ
چو برزد بران آتش تيز آب
چنين داد پاسخ پس افراسياب
كه بيژن نبيني كه با من چه كرد
بايران و توران شدم روي زرد
نبيني كزين بدهنر دخترم
چه رسوايي آمد بپيران سرم
همان نام پوشيده رويان من
ز پرده بگسترد بر انجمن
كزين ننگ تا جاودان بر سرم
بخندد همي كشور و لشكرم
چنو يابد از من رهايي بجان
گشايند بر من ز هر سو زبان
برسوايي اندر بمانم بدرد
بپالايم از ديدگان آب زرد
دگر آفرين كرد پيران بدوي
كه اي شاه نيك اختر راست‌گوي
چنينست كين شاه گويد همي
جز از نيك نامي نجويد همي
وليكن بدين راي هشيار من
يكي بنگرد ژرف سالار من
ببندد مر او را ببند گران
كجا دار و كشتن گزيند بران
هر آنكو بزندان تو بسته ماند
ز ديوانها نام او كس نخواند
ازو پند گيرند ايرانيان
نبندند ازين پس بدي را ميان
چنان كرد سالار كو راي ديد
دلش با زبان شاه بر جاي ديد
ز دستور پاكيزهٔ راهبر
درفشان شود شاه بر گاه بر
بگرسيوز آنگه بفرمود شاه
كه بند گران ساز و تاريك چاه
دو دستش بزنجير و گردن بغل
يكي بند رومي بكردار مل
ببندش بمسمار آهنگران
ز سر تا بپايش ببند اندران
چو بستي نگون اندر افگن بچاه
چو بي‌بهره گردد ز خورشيد و ماه
ببر پيل و آن سنگ اكوان ديو
كه از ژرف درياي گيهان خديو
فگندست در بيشهٔ چين ستان
بياور ز بيژن بدان كين ستان
بپيلان گردون كش آن سنگ را
كه پوشد سر چاه ارژنگ را
بياور سر چاه او را بپوش
بدان تا بزاري برآيدش هوش
وز آنجا بايوان آن بي‌هنر
منيژه كزو ننگ يابد گهر
برو با سواران و تاراج كن
نگون‌بخت را بي سر و تاج كن
بگو اي بنفرين شوريده بخت
كه بر تو نزيبد همي تاج و تخت
بننگ از كيان پست كردي سرم
بخاك اندر انداختي افسرم
برهنه كشانش ببر تا بچاه
كه در چاه بين آنك ديدي بگاه
بهارش توي غمگسارش توي
درين تنگ زندان زوارش توي
خراميد گرسيوز از پيش اوي
بكردند كام بدانديش اوي
كشان بيژن گيو از پيش دار
ببردند بسته بران چاهسار
ز سر تا بپايش بهن ببست
بر و بازوي و گردن و پاي و دست
بپولاد خايسك آهنگران
فروبرد مسمارهاي گران
نگونش بچاه اندر انداختند
سر چاه را بند بر ساختند
وز آنجا بايوان آن دخترش
بياورد گرسيوز آن لشكرش
همه گنج و گوهر بتاراج داد
ازين بدره بستد بدان تاج داد
منيژه برهنه بيك چادرا
برهنه دو پاي و گشاده سرا
كشيدش دوان تا بدان چاهسار
دو ديده پر از خون و رخ جويبار
بدو گفت اينك ترا خان و مان
زواري برين بسته تا جاودان
غريوان همي گشت بر گرد دشت
چو يك روز و يك شب برو بر گذشت
خروشان بيامد بنزديك چاه
يكي دست را اندرو كرد راه
چو از كوه خورشيد سر برزدي
منيژه ز هر در همي نان چدي
همي گرد كردي بروز دراز
بسوراخ چاه آوريدي فراز
ببيژن سپردي و بگريستي
بران شوربختي همي زيستي
چو يك هفته گرگين بره‌بر بپاي
همي بود و بيژن نيامد بجاي
ز هر سوش پويان بجستن گرفت
رخان را بخوناب شستن گرفت
پشيماني آمدش زان كار خويش
كه چون بد سگاليد بر يار خويش
بشد تازيان تا بدان جشنگاه
كجا بيژن گيو گم كرد راه
همه بيشه برگشت و كس را نديد
نه نيز اندرو بانگ مرغان شنيد
همي گشت بر گرد آن مرغزار
همي يار كرد اندرو خواستار
يكايك ز دور اسب بيژن بديد
كه آمد ازان مرغزاران پديد
گسسته لگام و نگون كرده زين
فرو مانده بر جاي اندوهگين
بدانست كو را تباهست كار
بايران نيايد بدين روزگار
اگر دار دارد اگر چاه و بند
از افراسياب آمدستش گزند
كمند اندرافگند و برگاشت روي
ز كرده پشيمان و دل جفت جوي
ازان مرغزار اسب بيژن براند
بخيمه در آورد و روزي بماند
پس آنگه سوي شهر ايران شتافت
شب و روز آرام و خوردن نيافت
چو آگاهي آمد ز گرگين بشاه
كه بيژن نبودست با او براه
بگفت اين سخن گيو را شهريار
بدان تا ز گرگين كند خواستار
پس آگاهي آمد همانگه بگيو
ز گم بودن رزمزن پور نيو
ز خانه بيامد دمان تا بكوي
دل از درد خسته پر از آب روي
همي گفت بيژن نيامد همي
بارمان ندانم چه ماند همي
بفرمود تا بور كشواد را
كجا داشتي روز فرياد را
بروبر نهادند زين خدنگ
گرفته بدل گيو كين پلنگ
همانگه بدو اندر آورد پاي
بكردار باد اندر آمد ز جاي
پذيره شدش تا كند خواستار
كه بيژن كجا ماند و چون بود كار
همي گفت گرگين بدو ناگهان
همانا بدي ساخت اندر نهان
شوم گر ببينمش بي بيژنم
همانگه سرش را ز تن بر كنم
بيامد چو گرگين مر او را بديد
پياده شد و پيش او در دويد
همي گشت غلتان بخاك اندرا
شخوده رخان و برهنه سرا
بپرسيد و گفت اي گزين سپاه
سپهدار سالار و خورشيد گاه
پذيره بدين راه چون آمدي
كه با ديدگان پر ز خون آمدي
مرا جان شيرين نبايد همي
كنون خوارتر گر برآيد همي
چو چشمم بروي تو آيد ز شرم
بپالايم از ديدگان آب گرم
كنون هيچ منديش كو را بجان
نيامد گزند و بگويم نشان
چو اسب پسر ديد گرگين بدست
پر از خاك و آسيمه برسان مست
چو گفتار گرگينش آمد بگوش
ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش
بخاك اندرون شد سرش ناپديد
همه جامهٔ پهلوي بردريد
همي كند موي از سر و ريش پاك
خروشان بسر بر همي ريخت خاك
همي گفت كاي كردگار سپهر
تو گستردي اندر دلم هوش و مهر
گر از من جدا ماند فرزند من
روا دارم ار بگلسد بند من
روانم بدان جاي نيكان بري
ز درد دل من تو آگه‌تري
مرا خود ز گيتي هم او بود و بس
چه انده گسار و چه فريادرس
كنون بخت بد كردش از من جدا
بماندم چنين در جهان مبتلا
ز گرگين پس آنگه سخن بازجست
كه چون بود خود روزگار از نخست
زمانه بجايش كسي برگزيد
وگر خود ز چشم تو شد ناپديد
ز بدها چه آمد مر او را بگوي
چه افگند بند سپهرش بروي
چه ديو آمدش پيش در مرغزار
كه او را تبه كرد و برگشت كار
تو اين مرده‌ري اسب چون يافتي
ز بيژن كجا روي برتافتي
بدو گفت گرگين كه بازآر هوش
سخن بشنو و پهن بگشاي گوش
كه اين كار چون بود و كردار چون
بدان بيشه با خوك پيكار چون
بدان پهلوانا و آگاه باش
هميشه فروزندهٔ گاه باش
برفتيم ز ايدر بجنگ گراز
رسيديم نزديك ارمان فراز
يكي بيشه ديديم كرده چو دست
درختان بريده چراگاه پست
همه جاي گشته كنام گراز
همه شهر ارمان از آن در كزاز
چو ما جنگ را نيزه برگاشتيم
ببيشه درون بانگ برداشتيم
گراز اندر آمد بكردار كوه
نه يك يك بهر جاي گشته گروه
بكرديم جنگي بكردار شير
بشد روز و نامد دل از جنگ سير
چو پيلان بهم بر فگنديمشان
بمسمار دندان بكنديمشان
وزآنجا بايران نهاديم روي
همه راه شادان و نخچير جوي
برآمد يكي گور زان مرغزار
كزان خوبتر كس نبيند نگار
بكردار گلگون گودرز موي
چو خنگ شباهنگ فرهاد روي
چو سيمش دو پا و چو پولاد سم
چو شبرنگ بيژن سر و گوش و دم
بگردن چو شير و برفتن چو باد
تو گفتي كه از رخش دارد نژاد
بر بيژن آمد چو پيلي نژند
برو اندر افگند بيژن كمند
فگندن همان بود و رفتن همان
دوان گور و بيژن پس اندر دمان
ز تازيدن گور و گرد سوار
برآمد يكي دود زان مرغزار
بكردار دريا زمين بردميد
كمندافگن و گور شد ناپديد
پي اندر گرفتم همه دشت و كوه
كه از تاختن شد سمندم ستوه
ز بيژن نديدم بجايي نشان
جزين اسب و زين از پس ايدر كشان
دلم شد پر آتش ز تيمار اوي
كه چون بود با گور پيكار اوي
بماندم فراوان بر آن مرغزار
همي كردمش هر سوي خواستار
ازو باز گشتم چنين نااميد
كه گور ژيان بود و ديو سپيد
چو بشنيد گيو اين سخن هوشيار
بدانست كو را تباهست كار
ز گرگين سخن سربسر خيره ديد
همي چشمش از روي او تيره ديد
رخش زرد از بيم سالار شاه
سخن لرزلرزان و دل پر گناه
چو فرزند را گيو گم بوده ديد
سخن را برآنگونه آلوده ديد
ببرد اهرمن گيو را دل ز جاي
همي خواست كو را درآرد ز پاي
بخواهد ازو كين پور گزين
وگر چند نيك آيد او را ازين
پس انديشه كرد اندران بنگريد
نيامد همي روشنايي پديد
چه آيد مرا گفت از كشتنا
مگر كام بدگوهر آهرمنا
به بيژن چه سود آيد از جان اوي
دگرگونه سازيم درمان اوي
بباشيم تا زين سخن نزد شاه
شود آشكارا ز گرگين گناه
ازو كين كشيدن بسي كار نيست
سنان مرا پيش ديوار نيست
بگرگين يكي بانگ برزد بلند
كه اي بدكنش ريمن پرگزند
تو بردي ز من شيد و ماه مرا
گزين سواران و شاه مرا
فگندي مرا در تك و پوي پوي
بگرد جهان اندرون چاره‌جوي
پس اكنون بدستان و بند و فريب
كجا يابي آرام و خواب و شكيب
نباشد ترا بيش ازين دستگاه
كجا من ببينم يكي روي شاه
پس آنگه بخواهم ز تو كين خويش
ز بهر گرامي جهانبين خويش
وز آنجا بيامد بنزديك شاه
دو ديده پر از خون و دل كينه‌خواه
برو آفرين كرد كاي شهريار
هميشه جهان را بشادي گذار
انوشه جهاندار نيك اخترا
نبيني كه بر سر چه آمد مرا
ز گيتي يكي پور بودم جوان
شب و روز بودم بدوبر نوان
بجانش پر از بيم گريان بدم
ز درد جداييش بريان بدم
كنون آمد اي شاه گرگين ز راه
زبان پر ز يافه روان پر گناه
بدآگاهي آورد از پور من
ازان نامور پاك دستور من
يكي اسب ديدم نگونسار زين
ز بيژن نشاني ندارد جزين
اگر داد بيند بدين كار ما
يكي بنگرد ژرف سالار ما
ز گرگين دهد داد من شهريار
كزو گشتم اندر جهان خاكسار
غمي شد ز درد دل گيو شاه
برآشفت و بنهاد فرخ كلاه
رخ شاه بر گاه بي‌رنگ شد
ز تيمار بيژن دلش تنگ شد
بگيو آنگهي گفت گرگين چه گفت
چه گويد كجا ماند از نيك جفت
ز گفتار گرگين پس آنگاه گيو
سخن گفت با خسرو از پور نيو
چو از گيو بشنيد خسرو سخن
بدو گفت منديش و زاري مكن
كه بيژن بجانست خرسند باش
بر اميد گم بوده فرزند باش
كه ايدون شنيدستم از موبدان
ز بيدار دل نامور بخردان
كه من با سواران ايران بجنگ
سوي شهر توران شوم بي‌درنگ
بكين سياوش كشم لشكرا
بپيلان سرآرم از آن كشورا
بدان كينه اندر بود بيژنا
همي رزم جويد چو آهرمنا
تو دل را بدين كار غمگين مدار
من اين را همانا بسم خواستار
بشد گيو يكدل پر اندوه و درد
دو ديده پر از آب و رخساره زرد
چو گرگين بدرگاه خسرو رسيد
ز گردان در شاه پردخته ديد
ز تيمار بيژن همه مهتران
ز درگاه با گيو رفته سران
همه پر ز درد و همه پر زرنج
همه همچو گم كرده صد گونه گنج
پراگنده راي و پراگنده دل
همه خاك ره ز اشك كرده چو گل
وزين روي گرگين شوريده رفت
بنزديك ايوان درگاه تفت
چو در پيش كيخسرو آمد زمين
ببوسيد و بر شاه كرد آفرين
چو الماس دندانهاي گراز
بر تخت بنهاد و بردش نماز
كه خسرو بهر كار پيروز باد
همه روزگارش چو نوروز باد
سر دشمنان تو بادا بگاز
بريده چنان كار سران گراز
بدندانها چون نگه كرد شاه
بپرسيد و گفتش كه چون بود راه
كجا ماند از تو جدا بيژنا
بروبر چه بد ساخت آهرمنا
چو خسرو چنين گفت گرگين بجاي
فرو ماند خيره هميدون بپاي
ندانست پاسخ چه گويد بدوي
فروماند بر جاي بر زرد روي
زبان پر ز يافه روان پر گناه
رخان زرد و لرزان تن از بيم شاه
چو گفتارها يك بديگر نماند
برآشفت وز پيش تختش براند
همش خيره سر ديد هم بدگمان
بدشنام بگشاد خسرو زبان
بدو گفت نشنيدي آن داستان
كه دستان زدست از گه باستان
كه گر شير با كين گودرزيان
بسيچد تنش را سر آيد زمان
اگر نيستي از پي نام بد
وگر پيش يزدان سرانجام بد
بفرمودمي تا سرت را ز تن
بكنيد بكردار مرغ اهرمن
بفرمود خسرو بپولادگر
كه بندگران ساز و مسمارسر
هم اندر زمان پاي كردش ببند
كه از بند گيرد بدانديش پند
بگيو آنگهي گفت بازآر هوش
بجويش بهر جاي و هر سو بكوش
من اكنون ز هر سو فراوان سپاه
فرستم بجويم بهر جا نگاه
ز بيژن مگر آگهي يابما
بدين كار هشيار بشتابما
وگر دير يابيم زو آگهي
تو جاي خرد را مگردان تهي
بمان تا بيايد مه فرودين
كه بفروزد اندر جهان هور دين
بدانگه كه بر گل نشاندت باد
چو بر سر همي گل فشاندت باد
زمين چادر سبز در پوشدا
هوا بر گلان زار بخروشدا
بهرسو شود پاك فرمان ما
پرستش كه فرمود يزدان ما
بخواهم من آن جام گيتي نماي
شوم پيش يزدان بباشم بپاي
كجا هفت كشور بدو اندرا
ببينم بر و بوم هر كشورا
كنم آفرين بر نياكان خويش
گزيده جهاندار و پاكان خويش
بگويم ترا هر كجا بيژنست
بجام اندرون اين مرا روشنست
چو بشنيد گيو اين سخن شاد شد
ز تيمار فرزند آزاد شد
بخنديد و بر شاه كرد آفرين
كه بي‌تو مبادا زمان و زمين
بكام تو بادا سپهر بلند
بجان تو هرگز مبادا گزند
ز نيكي دهش بر تو باد آفرين
كه بر تو برازد كلاه و نگين
چو گيو از بر گاه خسرو برفت
ز هر سو سواران فرستاد تفت
بجستن گرفتند گرد جهان
كه يابد مگر زو بجايي نشان
همه شهر ارمان و تورانيان
سپردند و نامد ز بيژن نشان
چو نوروز فرخ فراز آمدش
بدان جام روشن نياز آمدش
بيامد پر اميد دل پهلوان
ز بهر پسر گوژ گشته نوان
چو خسرو رخ گيو پژمرده ديد
دلش را بدرد اندر آزرده ديد
بيامد بپوشيد رومي قباي
بدان تا بود پيش يزدان بپاي
خروشيد پيش جهان آفرين
بخورشيد بر چند برد آفرين
ز فريادرس زور و فرياد خواست
از آهرمن بدكنش داد خواست
خرامان ازان جا بيامد بگاه
بسر بر نهاد آن خجسته كلاه
يكي جام بر كف نهاده نبيد
بدو اندرون هفت كشور پديد
زمان و نشان سپهر بلند
همه كرده پيدا چه و چون و چند
ز ماهي بجام اندون تا بره
نگاريده پيكر همه يكسره
چو كيوان و بهرام و ناهيد و شير
چو خورشيد و تير از بر و ماه زير
همه بودنيها بدو اندرا
بديدي جهاندارا فسونگرا
نگه كرد و پس جام بنهاد پيش
بديد اندرو بودنيها ز بيش
بهر هفت كشور همي بنگريد
ز بيژن بجايي نشاني نديد
سوي كشور گرگساران رسيد
بفرمان يزدان مر او را بديد
بچاهي ببسته ببند گران
ز سختي همي مرگ جست اندران
يكي دختري از نژاد كيان
ز بهر زوارش ببسته ميان
سوي گيو كرد آنگهي روي شاه
بخنديد و رخشنده شد پيشگاه
كه زندست بيژن دلت شاد دار
ز هر بد تن مهتر آزاد دار
نگر غم نداري بزندان و بند
ازان پس كه بر جانش نامد گزند
كه بيژن بتوران ببند اندرست
زوارش يكي نامور دخترست
ز بس رنج و سختي و تيمار اوي
پر از درد گشتم من از كار اوي
بدان سان گذارد همي روزگار
كه هزمان بروبر بگريد زوار
ز پيوند و خويشان شده نااميد
گرازنده بر سان يك شاخ بيد
دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد
زبانش ز خويشان پر از ياد كرد
چو ابر بهاران ببارندگي
همي مرگ جويد بدان زندگي
بدين چاره اكنون كه جنبد ز جاي
كه خيزد ميان بسته اين را بپاي
كه دارد بدين كار ما را وفا
كه آرد ز سختي مر او را رها
نشايد جز از رستم تيز چنگ
كه از ژرف دريا برآرد نهنگ
كمربند و بركش سوي نيمروز
شب از رفتن راه ماسا و روز
ببر نامهٔ من بر رستما
مزن داستان را بره‌بر دما
نويسندهٔ نامه را پيش خواند
وزين داستان چند با او براند
برستم يكي نامه فرمود شاه
نوشتن ز مهتر سوي نيكخواه
كه اي پهلوان زادهٔ پر هنر
ز گردان لشكر برآورده سر
دل شهرياران و پشت كيان
بفرمان هر كس كمر بر ميان
توي از نياكان مرا يادگار
هميشه كمربستهٔ كارزار
ترا داد گردون بمردي پلنگ
بدريا ز بيمت خروشان نهنگ
جهان را ز ديوان مازندران
بشستي و كندي بدان را سران
چه مايه سر تاجداران ز گاه
ربودي و بركندي از پيشگاه
بسا دشمنان كز تو بيجان شدست
بسا بوم و بر كز تو ويران شدست
سر پهلواني و لشكر پناه
بنزديك شاهان ترا دستگاه
همه جادوان را ببستي بگرز
بيفروختي تاج شاهان ببرز
چه افراسياب و چه شاهان چين
نوشته همه نام تو بر نگين
هران بند كز دست تو بسته شد
گشايندگان را جگر خسته شد
گشايندهٔ بند بسته توي
كيان را سپهر خجسته توي
ترا ايزد اين زور پيلان كه داد
دل و هوش و فرهنگ فرخ‌نژاد
بدان داد تا دست فرياد خواه
بگيري برآري ز تاريك چاه
كنون اين يكي كار بايسته پيش
فراز آمد و اينت شايسته خويش
بتو دارد اميد گودرز و گيو
كه هستي بهر كشور امروز نيو
شناسي بنزديك من جاهشان
زبان و دل و راي يكتاهشان
سزدگر تو اينرا نداري برنج
بخواه آنچ بايد ز مردان و گنج
كه هرگز بدين دودمان غم نبود
فروزنده‌تر زين چنانكم شنود
نبد گيو را خود جز اين پور كس
چه فرزند بود و چه فريادرس
فراوان بنزد منش دستگاه
مرا و نياي مرا نيكخواه
بهر سو كه جويمش يابم بجاي
بهر نيك و بد پيش من بربپاي
چو اين نامهٔ من بخواني مپاي
بزودي تو با گيو خيز اندرآي
بدان تا بدين كار با ما بهم
زني راي فرخ بهر بيش و كم
ز مردان وز گنج وز خواسته
بيارم بپيش تو آراسته
بفرخ پي و بر شده نام تو
ز توران برآيد همه كام تو
چنانچون ببايد بسازي نوا
مگر بيژن از بند يابد رها
چو برنامه بنهاد خسرو نگين
بشد گيو و بر شاه كرد آفرين
سواران دوده همه برنشاند
بيزدان پناهيد و لشكر براند
چو نخجير از آنجا كه برداشتي
دو روزه بيك روزه بگذاشتي
بيابان گرفت و ره هيرمند
همي رفت پويان بساند نوند
بكوه و بصحرا نهادند روي
همي شد خليده دل و راه‌جوي
چو از ديده‌گه ديده‌بانش بديد
سوي زابلستان فغان بركشيد
كه آمد سواري سوي هيرمند
سواران بگرد اندرش نيز چند
درفشي درفشان پس پشت اوي
يكي زابلي تيغ در مشت اوي
غو ديده بشنيد دستان سام
بفرمود بر چرمه كردن لگام
پرانديشه آمد پذيره براه
بدان تا نباشد يكي كينه خواه
ز ره گيو را ديد پژمرده روي
همي آمد آسيمه و پوي پوي
بدل گفت كاري نو آمد بشاه
فرستاده گيوست كامد براه
چو نزديك شد پهلوان سپاه
نيايش كنان برگفتند راه
بپرسيد دستان ز ايرانيان
ز شاه و ز پيكار تورانيان
درود بزرگان بدستان بداد
ز شاه و ز گردان فرخ نژاد
همه درد دل پيش دستان بخواند
غم پور گم بوده با او براند
همي گفت رويم نبيني برنگ
ز خون مژه پشت پايم بلنگ
ازان پس نشان تهمتن بخواست
بپرسيد و گفتش كه رستم كجاست
بدو گفت رستم بنخچير گور
بيايد همانا كه برگشت هور
شوم گفت تا من ببينمش روي
ز خسرو يكي نامه درام بدوي
بدو گفت دستان كز ايدر مرو
كه زود آيد از دشت نخچيرگو
تو تا رستم آيد بخانه بپاي
يك امروز با ما بشادي گراي
چو گيو اندر آمد بايوان ز راه
تهمتن بيامد ز نخچيرگاه
پذيره شدش گيو كامد فراز
پياده شد از اسب و بردش نماز
پر از آرزو دل پر از رنگ روي
برخ برنهاد از دو ديده دو جوي
چو رستم دل گيو را خسته ديد
بب مژه روي او نشسته ديد
بدو گفت باري تباهست كار
بايوان و بر شاه بد روزگار
ز اسب اندر آمد گرفتش ببرد
بپرسيدش از خسرو تاجور
ز گودرز وز طوس وز گستهم
ز گردان لشكر همه بيش و كم
ز شاپور و فرهاد وز بيژنا
ز رهام و گرگين وز هرتنا
چو آواز بيژن رسيدش بگوش
برآمد بناكام ازو يك خروش
برستم چنين گفت كاي ب

تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد