بخش ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳

۳۹ بازديد


يكايك به شاه آمد اين آگهي
كه سام آمد از كوه با فرهي
بدان آگهي شد منوچهر شاد
بسي از جهان آفرين كرد ياد
بفرمود تا نوذر نامدار
شود تازيان پيش سام سوار
كند آفرين كياني براوي
بدان شادماني كه بگشاد روي
بفرمايدش تا سوي شهريار
شود تا سخنها كند خواستار
ببيند يكي روي دستان سام
به ديدار ايشان شود شادكام
وزين جا سوي زابلستان شود
برآيين خسروپرستان شود
چو نوذر بر سام نيرم رسيد
يكي نو جهان پهلوان را بديد
فرود آمد از باره سام سوار
گرفتند مر يكديگر را كنار
ز شاه و ز گردان بپرسيد سام
ازيشان بدو داد نوذر پيام
چو بشنيد پيغام شاه بزرگ
زمين را ببوسيد سام سترگ
دوان سوي درگاه بنهاد روي
چنان كش بفرمود ديهيم جوي
چو آمد به نزديكي شهريار
سپهبد پذيره شدش از كنار
درفش منوچهر چون ديد سام
پياده شد از باره بگذارد گام
منوچهر فرمود تا برنشست
مر آن پاك‌دل گرد خسروپرست
سوي تخت و ايوان نهادند روي
چه ديهيم دار و چه ديهيم جوي
منوچهر برگاه بنشست شاد
كلاه بزرگي به سر برنهاد
به يك دست قارن به يك دست سام
نشستند روشن‌دل و شادكام
پس آراسته زال را پيش شاه
برزين عمود و برزين كلاه
گرازان بياورد سالار بار
شگفتي بماند اندرو شهريار
بران بر ز بالاي آن خوب چهر
تو گفتي كه آرام جانست و مهر
چنين گفت مر سام را شهريار
كه از من تو اين را به زنهاردار
بخيره ميازارش از هيچ روي
به كس شادمانه مشو جز بدوي
كه فر كيان دارد و چنگ شير
دل هوشمندان و آهنگ شير
پس از كار سيمرغ و كوه بلند
وزان تا چرا خوار شد ارجمند
يكايك همه سام با او بگفت
هم از آشكارا هم اندر نهفت
وز افگندن زال بگشاد راز
كه چون گشت با او سپهر از فراز
سرانجام گيتي ز سيمرغ و زال
پر از داستان شد به بسيار سال
برفتم به فرمان گيهان خداي
به البرز كوه اندر آن زشت جاي
يكي كوه ديدم سراندر سحاب
سپهري‌ست گفتي ز خارا بر آب
برو بر نشيمي چو كاخ بلند
ز هر سوي برو بسته راه گزند
بدو اندرون بچهٔ مرغ و زال
تو گفتي كه هستند هر دو همال
همي بوي مهر آمد از باد اوي
به دل راحت آمد هم از ياد اوي
ابا داور راست گفتم به راز
كه اي آفرينندهٔ بي‌نياز
رسيده بهر جاي برهان تو
نگردد فلك جز به فرمان تو
يكي بنده‌ام با تني پرگناه
به پيش خداوند خورشيد و ماه
اميدم به بخشايش تست بس
به چيزي دگر نيستم دسترس
تو اين بندهٔ مرغ پرورده را
به خواري و زاري برآورده را
همي پر پوشد بجاي حرير
مزد گوشت هنگام پستان شير
به بد مهري من روانم مسوز
به من باز بخش و دلم برفروز
به فرمان يزدان چو اين گفته شد
نيايش همان‌گه پذيرفته شد
بزد پر سيمرغ و بر شد به ابر
همي حلقه زد بر سر مرد گبر
ز كوه اندر آمد چو ابر بهار
گرفته تن زال را بر كنار
به پيش من آورد چون دايه‌اي
كه در مهر باشد ورا مايه‌اي
من آوردمش نزد شاه جهان
همه آشكاراش كردم نهان
بفرمود پس شاه با موبدان
ستاره‌شناسان و هم بخردان
كه جويند تا اختر زال چيست
بران اختر از بخت سالار كيست
چو گيرد بلندي چه خواهد بدن
همي داستان از چه خواهد زدن
ستاره‌شناسان هم اندر زمان
از اختر گرفتند پيدا نشان
بگفتند باشاه ديهيم دار
كه شادان بزي تا بود روزگار
كه او پهلواني بود نامدار
سرافراز و هشيار و گرد و سوار
چو بنشنيد شاه اين سخن شاد شد
دل پهلوان از غم آزاد شد
يكي خلعتي ساخت شاه زمين
كه كردند هر كس بدو آفرين
از اسپان تازي به زرين ستام
ز شمشير هندي به زرين نيام
ز دينار و خز و ز ياقوت و زر
ز گستردنيهاي بسيار مر
غلامان رومي به ديباي روم
همه گوهرش پيكر و زرش بوم
زبرجد طبقها و پيروزه جام
چه از زر سرخ و چه از سيم خام
پر از مشك و كافور و پر زعفران
همه پيش بردند فرمان بران
همان جوشن و ترگ و برگستوان
همان نيزه و تير و گرز گران
همان تخت پيروزه و تاج زر
همام مهر ياقوت و زرين كمر
وزان پس منوچهر عهدي نوشت
سراسر ستايش بسان بهشت
همه كابل و زابل و ماي و هند
ز درياي چين تا به درياي سند
ز زابلستان تا بدان روي بست
به نوي نوشتند عهدي درست
چو اين عهد و خلعت بياراستند
پس اسپ جهان پهلوان خواستند
چو اين كرده شد سام بر پاي خاست
كه اي مهربان مهتر داد و راست
ز ماهي بر انديشه تا چرخ ماه
چو تو شاه ننهاد بر سر كلاه
به مهر و به داد و به خوي و خرد
زمانه همي از تو رامش برد
همه گنج گيتي به چشم تو خوار
مبادا ز تو نام تو يادگار
فرود آمد و تخت را داد بوس
ببستند بر كوههٔ پيل كوس
سوي زابلستان نهادند روي
نظاره برو بر همه شهر و كوي
چو آمد به نزديكي نيمروز
خبر شد ز سالار گيتي فروز
بياراسته سيستان چون بهشت
گلش مشك سارابد و زر خشت
بسي مشك و دينار برريختند
بسي زعفران و درم بيختند
يكي شادماني بد اندر جهان
سراسر ميان كهان و مهان
هر آنجا كه بد مهتري نامجوي
ز گيتي سوي سام بنهاد روي
كه فرخنده بادا پي اين جوان
برين پاك دل نامور پهلوان
چو بر پهلوان آفرين خواندند
ابر زال زر گوهر افشاندند
نشست آنگهي سام با زيب و جام
همي داد چيز و همي راند كام
كسي كو به خلعت سزاوار بود
خردمند بود و جهاندار بود
براندازه‌شان خلعت آراستند
همه پايهٔ برتري خواستند
جهانديدگان را ز كشور بخواند
سخنهاي بايسته چندي براند
چنين گفت با نامور بخردان
كه اي پاك و بيدار دل موبدان
چنين است فرمان هشيار شاه
كه لشكر همي راند بايد به راه
سوي گرگساران و مازندران
همي راند خواهم سپاهي گران
بماند به نزد شما اين پسر
كه همتاي جان‌ست و جفت جگر
دل و جانم ايدر بماند همي
مژه خون دل برفشاند همي
بگاه جواني و كند آوري
يكي بيهده ساختم داوري
پسر داد يزدان بيانداختم
ز بي‌دانشي ارج نشناختم
گرانمايه سيمرغ برداشتش
همان آفريننده بگماشتش
بپرورد او را چو سرو بلند
مرا خوار بد مرغ را ارجمند
چو هنگام بخشايش آمد فراز
جهاندار يزدان بمن داد باز
بدانيد كاين زينهار منست
به نزد شما يادگار منست
گراميش داريد و پندش دهيد
همه راه و راي بلندش دهيد
سوي زال كرد آنگهي سام روي
كه داد و دهش گير و آرام جوي
چنان دان كه زابلستان خان تست
جهان سر به سر زير فرمان تست
ترا خان و مان بايد آبادتر
دل دوستداران تو شادتر
كليد در گنجها پيش تست
دلم شاد و غمگين به كم بيش تست
به سام آنگهي گفت زال جوان
كه چون زيست خواهم من ايدر نوان
جدا پيشتر زين كجا داشتي
مدارم كه آمد گه آشتي
كسي كو ز مادر گنه كار زاد
من آنم سزد گر بنالم ز داد
گهي زير چنگال مرغ اندرون
چميدن به خاك و چريدن ز خون
كنون دور ماندم ز پروردگار
چنين پروراند مرا روزگار
ز گل بهرهٔ من بجز خار نيست
بدين با جهاندار پيگار نيست
بدو گفت پرداختن دل سزاست
بپرداز و بر گوي هرچت هواست
ستاره شمر مرد اخترگراي
چنين زد ترا ز اختر نيك راي
كه ايدر ترا باشد آرامگاه
هم ايدر سپاه و هم ايدر كلاه
گذر نيست بر حكم گردان سپهر
هم ايدر بگسترد بايدت مهر
كنون گرد خويش اندرآور گروه
سواران و مردان دانش پژوه
بياموز و بشنو ز هر دانشي
كه يابي ز هر دانشي رامشي
ز خورد و ز بخشش مياساي هيچ
همه دانش و داد دادن بسيچ
بگفت اين و برخاست آواي كوس
هوا قيرگون شد زمين آبنوس
خروشيدن زنگ و هندي دراي
برآمد ز دهليز پرده سراي
سپهبد سوي جنگ بنهاد روي
يكي لشكري ساخته جنگجوي
بشد زال با او دو منزل براه
بدان تا پدر چون گذارد سپاه
پدر زال را تنگ در برگرفت
شگفتي خروشيدن اندر گرفت
بفرمود تا بازگردد ز راه
شود شادمان سوي تخت و كلاه
بيامد پر انديشه دستان سام
كه تا چون زيد تا بود نيك نام
نشست از بر نامور تخت عاج
به سر بر نهاد آن فروزنده تاج
ابا ياره و گرزهٔ گاو سر
ابا طوق زرين و زرين كمر
ز هر كشوري موبدانرا بخواند
پژوهيد هر كار و هر چيز راند
ستاره شناسان و دين آوران
سواران جنگي و كين‌آوران
شب و روز بودند با او به هم
زدندي همي راي بر بيش و كم
چنان گشت زال از بس آموختن
تو گفتي ستاره‌ست از افروختن
به راي و به دانش به جايي رسيد
كه چون خويشتن در جهان كس نديد
بدين سان همي گشت گردان سپهر
ابر سام و بر زال گسترده مهر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد