بخش ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷

۳۹ بازديد


پرستنده برخاست از پيش اوي
بدان چاره بي‌چاره بنهاد روي
به ديباي رومي بياراستند
سر زلف برگل بپيراستند
برفتند هر پنج تا رودبار
ز هر بوي و رنگي چو خرم بهار
مه فرودين وسر سال بود
لب رود لشكرگه زال بود
همي گل چدند از لب رودبار
رخان چون گلستان و گل در كنار
نگه كرد دستان ز تخت بلند
بپرسيد كاين گل پرستان كيند
چنين گفت گوينده با پهلوان
كه از كاخ مهراب روشن روان
پرستندگان را سوي گلستان
فرستد همي ماه كابلستان
به نزد پري چهرگان رفت زال
كمان خواست از ترك و بفراخت يال
پياده همي رفت جويان شكار
خشيشار ديد اندر آن رودبار
كمان ترك گلرخ به زه بر نهاد
به دست جهان پهلوان در نهاد
نگه كرد تا مرغ برخاست ز آب
يكي تيره بنداخت اندر شتاب
ز پروازش آورد گردان فرود
چكان خون و وشي شده آب رود
بترك آنگهي گفت زان سو گذر
بياور تو آن مرغ افگنده پر
به كشتي گذر كرد ترك سترگ
خراميد نزد پرستنده ترك
پرستنده پرسيد كاي پهلوان
سخن گوي و بگشاي شيرين زبان
كه اين شير بازو گو پيلتن
چه مردست و شاه كدام انجمن
كه بگشاد زين گونه تير از كمان
چه سنجد به پيش اندرش بدگمان
نديديم زيبنده تر زين سوار
به تير و كمان بر چنين كامگار
پري روي دندان به لب برنهاد
مكن گفت ازين گونه از شاه ياد
شه نيمروزست فرزند سام
كه دستانش خوانند شاهان به نام
بگردد جهان گر بگردد سوار
ازين سان نبيند يكي نامدار
پرستنده با كودك ماه روي
بخنديد و گفتش كه چندين مگوي
كه ماهيست مهراب را در سراي
به يك سر ز شاه تو برتر بپاي
به بالاي ساج است و همرنگ عاج
يكي ايزدي بر سر از مشك تاج
دو نرگس دژم و دو ابرو به خم
ستون دو ابرو چو سيمين قلم
دهانش به تنگي دل مستمند
سر زلف چون حلقهٔ پاي‌بند
دو جادوش پر خواب و پرآب روي
پر از لاله رخسار و پر مشك موي
نفس را مگر بر لبش راه نيست
چنو در جهان نيز يك ماه نيست
پرستندگان هر يكي آشكار
همي كرد وصف رخ آن نگار
بدين چاره تا آن لب لعل فام
كند آشنا با لب پور سام
چنين گفت با بندگان خوب چهر
كه با ماه خوبست رخشنده مهر
وليكن به گفتن مگر روي نيست
بود كاب را ره بدين جوي نيست
دلاور كه پرهيز جويد ز جفت
بماند بساني اندر نهفت
بدان تاش دختر نباشد ز بن
نبايد شنيدنش ننگ سخن
چنين گفت مر جفت را باز نر
چو بر خايه بنشست و گسترد پر
كزين خايه گر مايه بيرون كنم
ز پشت پدر خايه بيرون كنم
ازيشان چو برگشت خندان غلام
بپرسيد از و نامور پور سام
كه با تو چه گفت آن كه خندان شدي
گشاده لب و سيم دندان شدي
بگفت آنچه بشنيد با پهلوان
ز شادي دل پهلوان شد جوان
چنين گفت با ريدك ماه روي
كه رو مر پرستندگان را بگوي
كه از گلستان يك زمان مگذريد
مگر با گل از باغ گوهر بريد
درم خواست و دينار و گوهر ز گنج
گرانمايه ديباي زربفت پنج
بفرمود كاين نزد ايشان بريد
كسي را مگوئيد و پنهان بريد
نبايد شدن شان سوي كاخ باز
بدان تا پيامي فرستم براز
برفتند زي ماه رخسار پنج
ابا گرم گفتار و دينار و گنج
بديشان سپردند زر و گهر
پيام جهان پهلوان زال زر
پرستنده با ماه ديدار گفت
كه هرگز نماند سخن در نهفت
مگر آنكه باشد ميان دو تن
سه تن نانهانست و چار انجمن
بگوي اي خردمند پاكيزه راي
سخن گر به رازست با ما سراي
پرستنده گفتند يك با دگر
كه آمد به دام اندرون شير نر
كنون كار رودابه و كام زال
به جاي آمد و اين بود نيك فال
بيامد سيه چشم گنجور شاه
كه بود اندر آن كار دستور شاه
سخن هر چه بشنيد از آن دلنواز
همي گفت پيش سپهبد به راز
سپهبد خراميد تا گلستان
بر اميد خورشيد كابلستان
پري روي گلرخ بتان طراز
برفتند و بردند پيشش نماز
سپهبد بپرسيد ازيشان سخن
ز بالا و ديدار آن سرو بن
ز گفتار و ديدار و راي و خرد
بدان تا به خوي وي اندر خورد
بگوييد با من يكايك سخن
به كژي نگر نفگنيد ايچ بن
اگر راستي‌تان بود گفت‌وگوي
به نزديك من تان بود آبروي
وگر هيچ كژي گماني برم
به زير پي پيلتان بسپرم
رخ لاله رخ گشت چون سندروس
به پيش سپهبد زمين داد بوس
چنين گفت كز مادر اندر جهان
نزايد كس اندر ميان مهان
به ديدار سام و به بالاي او
به پاكي دل و دانش و راي او
دگر چون تو اي پهلوان دلير
بدين برز بالا و بازوي شير
همي مي‌چكد گويي از روي تو
عبيرست گويي مگر بوي تو
سه ديگر چو رودابهٔ ماه روي
يكي سرو سيمست با رنگ و بوي
ز سر تا به پايش گلست وسمن
به سرو سهي بر سهيل يمن
از آن گنبد سيم سر بر زمين
فرو هشته بر گل كمند از كمين
به مشك و به عنبر سرش بافته
به ياقوت و زمرد تنش تافته
سر زلف و جعدش چو مشكين زره
فگندست گويي گره بر گره
ده انگشت برسان سيمين قلم
برو كرده از غاليه صدرقم
بت آراي چون او نبيند بچين
برو ماه و پروين كنند آفرين
سپهبد پرستنده را گفت گرم
سخنهاي شيرين به آواي نرم
كه اكنون چه چارست با من بگوي
يكي راه جستن به نزديك اوي
كه ما را دل و جان پر از مهر اوست
همه آرزو ديدن چهر اوست
پرستنده گفتا چو فرمان دهي
گذاريم تا كاخ سرو سهي
ز فرخنده راي جهان پهلوان
ز گفتار و ديدار روشن روان
فريبيم و گوييم هر گونه‌اي
ميان اندرون نيست واژونه‌اي
سرمشك بويش به دام آوريم
لبش زي لب پور سام آوريم
خرامد مگر پهلوان با كمند
به نزديك ديوار كاخ بلند
كند حلقه در گردن كنگره
شود شير شاد از شكار بره
برفتند خوبان و برگشت زال
دلش گشت با كام و شادي همال


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد