بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۴۲ بازديد


چنان بد كه روزي چنان كرد راي
كه در پادشاهي بجنبد ز جاي
برون رفت با ويژه‌گردان خويش
كه با او يكي بودشان راي و كيش
سوي كشور هندوان كرد راي
سوي كابل و دنبر و مرغ و ماي
به هر جايگاهي بياراستي
مي و رود و رامشگران خواستي
گشاده در گنج و افگنده رنج
برآيين و رسم سراي سپنج
ز زابل به كابل رسيد آن زمان
گرازان و خندان و دل شادمان
يكي پادشا بود مهراب نام
زبر دست با گنج و گسترده كام
به بالا به كردار آزاده سرو
به رخ چون بهار و به رفتن تذرو
دل بخردان داشت و مغز ردان
دو كتف يلان و هش موبدان
ز ضحاك تازي گهر داشتي
به كابل همه بوم و برداشتي
همي داد هر سال مر سام ساو
كه با او به رزمش نبود ايچ تاو
چو آگه شد از كار دستان سام
ز كابل بيامد بهنگام بام
ابا گنج و اسپان آراسته
غلامان و هر گونه‌اي خواسته
ز دينار و ياقوت و مشك و عبير
ز ديباي زربفت و چيني حرير
يكي تاج با گوهر شاهوار
يكي طوق زرين زبرجد نگار
چو آمد به دستان سام آگهي
كه مهراب آمد بدين فرهي
پذيره شدش زال و بنواختش
به آيين يكي پايگه ساختش
سوي تخت پيروزه باز آمدند
گشاده دل و بزم ساز آمدند
يكي پهلواني نهادند خوان
نشستند بر خوان با فرخان
گسارندهٔ مي مي‌آورد و جام
نگه كرد مهراب را پورسام
خوش آمد هماناش ديدار او
دلش تيز تر گشت در كار او
چو مهراب برخاست از خوان زال
نگه كرد زال اندر آن برز و يال
چنين گفت با مهتران زال زر
كه زيبنده‌تر زين كه بندد كمر
يكي نامدار از ميان مهان
چنين گفت كاي پهلوان جهان
پس پردهٔ او يكي دخترست
كه رويش ز خورشيد روشن‌ترست
ز سر تا به پايش به كردار عاج
به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج
بران سفت سيمنش مشكين كمند
سرش گشته چون حلقهٔ پاي‌بند
رخانش چو گلنار و لب ناردان
ز سيمين برش رسته دو ناروان
دو چشمش بسان دو نرگس بباغ
مژه تيرگي برده از پر زاغ
دو ابرو بسان كمان طراز
برو توز پوشيده ازمشك ناز
بهشتيست سرتاسر آراسته
پر آرايش و رامش و خواسته
برآورد مر زال را دل به جوش
چنان شد كزو رفت آرام وهوش
شب آمد پر انديشه بنشست زال
به ناديده برگشت بي‌خورد و هال
چو زد بر سر كوه بر تيغ شيد
چو ياقوت شد روي گيتي سپيد
در بار بگشاد دستان سام
برفتند گردان به زرين نيام
در پهلوان را بياراستند
چو بالاي پرمايگان خواستند
برون رفت مهراب كابل خداي
سوي خيمهٔ زال زابل خداي
چو آمد به نزديكي بارگاه
خروش آمد از در كه بگشاي راه
بر پهلوان اندرون رفت گو
بسان درختي پر از بار نو
دل زال شد شاد و بنواختش
ازان انجمن سر برافراختش
بپرسيد كز من چه خواهي بخواه
ز تخت و ز مهر و ز تيغ و كلاه
بدو گفت مهراب كاي پادشا
سرافراز و پيروز و فرمان روا
مرا آرزو در زمانه يكيست
كه آن آرزو بر تو دشوار نيست
كه آيي به شادي سوي خان من
چو خورشيد روشن كني جان من
چنين داد پاسخ كه اين راي نيست
به خان تو اندر مرا جاي نيست
نباشد بدين سام همداستان
همان شاه چون بشنود داستان
كه ما مي‌گساريم و مستان شويم
سوي خانهٔ بت پرستان شويم
جزان هر چه گويي تو پاسخ دهم
به ديدار تو راي فرخ نهم
چو بشنيد مهراب كرد آفرين
به دل زال را خواند ناپاك دين
خرامان برفت از بر تخت اوي
همي آفرين خواند بر بخت اوي
چو دستان سام از پسش بنگريد
ستودش فراوان چنان چون سزيد
ازان كو نه هم دين و هم راه بود
زبان از ستودنش كوتاه بود
برو هيچكس چشم نگماشتند
مر او را ز ديوانگان داشتند
چو روشن دل پهلوان را بدوي
چنان گرم ديدند با گفت‌وگوي
مر او را ستودند يك يك مهان
همان كز پس پرده بودش نهان
ز بالا و ديدار و آهستگي
ز بايستگي هم ز شايستگي
دل زال يكباره ديوانه گشت
خرد دور شد عشق فرزانه گشت
سپهدار تازي سر راستان
بگويد برين بر يكي داستان
كه تا زنده‌ام چرمه جفت منست
خم چرخ گردان نهفت منست
عروسم نبايد كه رعنا شوم
به نزد خردمند رسوا شوم
از انديشگان زال شد خسته دل
بران كار بنهاد پيوسته دل
همي بود پيچان دل از گفت‌وگوي
مگر تيره گردد ازين آبروي
همي گشت يكچند بر سر سپهر
دل زال آگنده يكسر بمهر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد