بخش ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰

۳۴ بازديد


چو خورشيد تابان برآمد ز كوه
برفتند گردان همه همگروه
بديدند مر پهلوان را پگاه
وزان جايگه برگرفتند راه
سپهبد فرستاد خواننده را
كه خواند بزرگان داننده را
چو دستور فرزانه با موبدان
سرافراز گردان و فرخ ردان
به شادي بر پهلوان آمدند
خردمند و روشن روان آمدند
زبان تيز بگشاد دستان سام
لبي پر ز خنده دلي شادكام
نخست آفرين جهاندار كرد
دل موبد از خواب بيدار كرد
چنين گفت كز داور راد و پاك
دل ما پر اميد و ترس است و باك
به بخشايش اميد و ترس از گناه
به فرمانها ژرف كردن نگاه
ستودن مراو را چنان چون توان
شب و روز بودن به پيشش نوان
خداوند گردنده خورشيد و ماه
روان را به نيكي نماينده راه
بدويست گيهان خرم به پاي
همو داد و داور به هر دو سراي
بهار آرد و تيرماه و خزان
برآرد پر از ميوه دار رزان
جوان داردش گاه با رنگ و بوي
گهش پير بيني دژم كرده روي
ز فرمان و رايش كسي نگذرد
پي مور بي او زمين نسپرد
بدانگه كه لوح آفريد و قلم
بزد بر همه بودنيها رقم
جهان را فزايش ز جفت آفريد
كه از يك فزوني نيايد پديد
ز چرخ بلند اندر آمد سخن
سراسر همين است گيتي ز بن
زمانه به مردم شد آراسته
وزو ارج گيرد همي خواسته
اگر نيستي جفت اندر جهان
بماندي تواناي اندر نهان
و ديگر كه مايه ز دين خداي
نديدم كه ماندي جوان را بجاي
بويژه كه باشد ز تخم بزرگ
چو بي‌جفت باشد بماند سترگ
چه نيكوتر از پهلوان جوان
كه گردد به فرزند روشن روان
چو هنگام رفتن فراز آيدش
به فرزند نو روز بازآيدش
به گيتي بماند ز فرزند نام
كه اين پور زالست و آن پور سام
بدو گردد آراسته تاج و تخت
ازان رفته نام و بدين مانده بخت
كنون اين همه داستان منست
گل و نرگس بوستان منست
كه از من رميدست صبر و خرد
بگوييد كاين را چه اندر خورد
نگفتم من اين تا نگشتم غمي
به مغز و خرد در نيامد كمي
همه كاخ مهراب مهر منست
زمينش چو گردان سپهر منست
دلم گشت با دخت سيندخت رام
چه گوينده باشد بدين رام سام
شود رام گويي منوچهر شاه
جواني گماني برد يا گناه
چه مهتر چه كهتر چو شد جفت جوي
سوي دين و آيين نهادست روي
بدين در خردمند را جنگ نيست
كه هم راه دينست و هم ننگ نيست
چه گويد كنون موبد پيش بين
چه دانيد فرزانگان اندرين
ببستند لب موبدان و ردان
سخن بسته شد بر لب بخردان
كه ضحاك مهراب را بد نيا
دل شاه ازيشان پر از كيميا
گشاده سخن كس نيارست گفت
كه نشنيد كس نوش با نيش جفت
چو نشنيد از ايشان سپهبد سخن
بجوشيد و راي نو افگند بن
كه دانم كه چون اين پژوهش كنيد
بدين راي بر من نكوهش كنيد
وليكن هر آنكو بود پر منش
ببايد شنيدن بسي سرزنش
مرا اندرين گر نمايش كنيد
وزين بند راه گشايش كنيد
به جاي شما آن كنم در جهان
كه با كهتران كس نكرد از مهان
ز خوبي و از نيكي و راستي
ز بد ناورم بر شما كاستي
همه موبدان پاسخ آراستند
همه كام و آرام او خواستند
كه ما مر ترا يك به يك بنده‌ايم
نه از بس شگفتي سرافگنده‌ايم
ابا آنكه مهراب ازين پايه نيست
بزرگست و گرد و سبك مايه نيست
بدانست كز گوهر اژدهاست
و گر چند بر تازيان پادشاست
اگر شاه رابد نگردد گمان
نباشد ازو ننگ بر دودمان
يكي نامه بايد سوي پهلوان
چنان چون تو داني به روشن روان
ترا خود خرد زان ما بيشتر
روان و گمانت به انديشتر
مگر كو يكي نامه نزديك شاه
فرستد كند راي او را نگاه
منوچهر هم راي سام سوار
نپردازد از ره بدين مايه كار
سپهبد نويسنده را پيش خواند
دل آگنده بودش همه برفشاند
يكي نامه فرمود نزديك سام
سراسر نويد و درود و خرام
ز خط نخست آفرين گستريد
بدان دادگر كو جهان آفريد
ازويست شادي ازويست زور
خداوند كيوان و ناهيد و هور
خداوند هست و خداوند نيست
همه بندگانيم و ايزد يكيست
ازو باد بر سام نيرم درود
خداوند كوپال و شمشير و خود
چمانندهٔ ديزه هنگام گرد
چرانندهٔ كرگس اندر نبرد
فزايندهٔ باد آوردگاه
فشانندهٔ خون ز ابر سياه
گرايندهٔ تاج و زرين كمر
نشانندهٔ زال بر تخت زر
به مردي هنر در هنر ساخته
خرد از هنرها برافراخته
من او را بسان يكي بنده‌ام
به مهرش روان و دل آگنده‌ام
ز مادر بزادم بران سان كه ديد
ز گردون به من بر ستمها رسيد
پدر بود در ناز و خز و پرند
مرا برده سيمرغ بر كوه هند
نيازم بد آنكو شكار آورد
ابا بچه‌ام در شمار آورد
همي پوست از باد بر من بسوخت
زمان تا زمان خاك چشمم بدوخت
همي خواندندي مرا پور سام
به اورنگ بر سام و من در كنام
چو يزدان چنين راند اندر بوش
بران بود چرخ روان را روش
كس از داد يزدان نيابد گريغ
وگر چه بپرد برآيد به ميغ
سنان گر بدندان بخايد دلير
بدرد ز آواز او چرم شير
گرفتار فرمان يزدان بود
وگر چند دندانش سندان بود
يكي كار پيش آمدم دل شكن
كه نتوان ستودنش بر انجمن
پدر گر دليرست و نراژدهاست
اگر بشنود راز بنده رواست
من از دخت مهراب گريان شدم
چو بر آتش تيز بريان شدم
ستاره شب تيره يار منست
من آنم كه دريا كنار منست
به رنجي رسيدستم از خويشتن
كه بر من بگريد همه انجمن
اگر چه دلم ديد چندين ستم
نيارم زدن جز به فرمانت دم
چه فرمايد اكنون جهان پهلوان
گشايم ازين رنج و سختي روان
ز پيمان نگردد سپهبد پدر
بدين كار دستور باشد مگر
كه من دخت مهراب را جفت خويش
كنم راستي را به آيين و كيش
به پيمان چنين رفت پيش گروه
چو باز آوريدم ز البرز كوه
كه هيچ آرزو بر دلت نگسلم
كنون اندرين است بسته دلم
سواري به كردار آذر گشسپ
ز كابل سوي سام شد بر دو اسپ
بفرمود و گفت ار بماند يكي
نبايد ترا دم زدن اندكي
به ديگر تو پاي اندر آور برو
برين سان همي تاز تا پيش گو
فرستاده در پيش او باد گشت
به زير اندرش چرمه پولاد گشت
چو نزديكي گرگساران رسيد
يكايك ز دورش سپهبد بديد
همي گشت گرد يكي كوهسار
چماننده يوز و رمنده شكار
چنين گفت با غمگساران خويش
بدان كار ديده سواران خويش
كه آمد سواري دمان كابلي
چمان چرمهٔ زير او زابلي
فرستادهٔ زال باشد درست
ازو آگهي جست بايد نخست
ز دستان و ايران و از شهريار
همي كرد بايد سخن خواستار
هم اندر زمان پيش او شد سوار
به دست اندرون نامهٔ نامدار
فرود آمد و خاك را بوس داد
بسي از جهان آفرين كرد ياد
بپرسيد و بستد ازو نامه سام
فرستاده گفت آنچه بود از پيام
سپهدار بگشاد از نامه بند
فرود آمد از تيغ كوه بلند
سخنهاي دستان سراسر بخواند
بپژمرد و بر جاي خيره بماند
پسندش نيامد چنان آرزوي
دگرگونه بايستش او را به خوي
چنين داد پاسخ كه آمد پديد
سخن هر چه از گوهر بد سزيد
چو مرغ ژيان باشد آموزگار
چنين كام دل جويد از روزگار
ز نخچير كامد سوي خانه باز
به دلش اندر انديشه آمد دراز
همي گفت اگر گويم اين نيست راي
مكن داوري سوي دانش گراي
سوي شهرياران سر انجمن
شوم خام گفتار و پيمان شكن
و گر گويم آري و كامت رواست
بپرداز دل را بدانچت هواست
ازين مرغ پرورده وان ديوزاد
چه گويي چگونه برآيد نژاد
سرش گشت از انديشهٔ دل گران
بخفت و نياسوده گشت اندران
سخن هر چه بر بنده دشوارتر
دلش خسته‌تر زان و تن زارتر
گشاده‌تر آن باشد اندر نهان
چو فرمان دهد كردگار جهان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد