بخش ۲۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۰

۳۶ بازديد


تهي شد ز كينه سر كينه دار
گريزان همي رفت سوي حصار
پس اندر سپاه منوچهر شاه
دمان و دنان برگرفتند راه
چو شد سلم تا پيش دريا كنار
نديد آنچه كشتي برآن رهگذار
چنان شد ز بس كشته و خسته دشت
كه پوينده را راه دشوار گشت
پر از خشم و پر كينه سالار نو
نشست از بر چرمهٔ تيزرو
بيفگند بر گستوان و بتاخت
به گرد سپه چرمه اندر نشاخت
رسيد آنگهي تنگ در شاه روم
خروشيد كاي مرد بيداد شوم
بكشتي برادر ز بهر كلاه
كله يافتي چند پويي براه
كنون تاجت آوردم اي شاه و تخت
به بار آمد آن خسرواني درخت
زتاج بزرگي گريزان مشو
فريدونت گاهي بياراست نو
درختي كه پروردي آمد به بار
بيابي هم اكنون برش در كنار
اگر بار خارست خود كشته‌اي
و گر پرنيانست خود رشته‌اي
همي تاخت اسپ اندرين گفت‌گوي
يكايك به تنگي رسيد اندر اوي
يكي تيغ زد زود بر گردنش
بدو نيمه شد خسرواني تنش
بفرمود تا سرش برداشتند
به نيزه به ابر اندر افراشتند
بماندند لشكر شگفت اندر اوي
ازان زور و آن بازوي جنگجوي
همه لشكر سلم همچون رمه
كه بپراگند روزگار دمه
برفتند يكسر گروها گروه
پراگنده در دشت و دريا و كوه
يكي پرخرد مرد پاكيزه مغز
كه بودش زبان پر ز گفتار نغز
بگفتند تازي منوچهر شاه
شوم گرم و باشد زبان سپاه
بگويد كه گفتند ما كهتريم
زمين جز به فرمان او نسپريم
گروهي خداوند بر چارپاي
گروهي خداوند كشت و سراي
سپاهي بدين رزمگاه آمديم
نه بر آرزو كينه خواه آمديم
كنون سر به سر شاه را بنده‌ايم
دل و جان به مهر وي آگنده‌ايم
گرش راي جنگ است و خون ريختن
نداريم نيروي آويختن
سران يكسره پيش شاه آوريم
بر او سر بيگناه آوريم
براند هر آن كام كو را هواست
برين بيگنه جان ما پادشاست
بگفت اين سخن مرد بسيار هوش
سپهدار خيره بدو دادگوش
چنين داد پاسخ كه من كام خويش
به خاك افگنم بركشم نام خويش
هر آن چيز كان نز ره ايزديست
از آهرمني گر ز دست بديست
سراسر ز ديدار من دور باد
بدي را تن ديو رنجور باد
شما گر همه كينه‌دار منيد
وگر دوستداريد و يار منيد
چو پيروزگر دادمان دستگاه
گنه كار پيدا شد از بي‌گناه
كنون روز دادست بيداد شد
سران را سر از كشتن آزاد شد
همه مهر جوييد و افسون كنيد
ز تن آلت جنگ بيرون كنيد
خروشي بر آمد ز پرده سراي
كه اي پهلوانان فرخنده راي
ازين پس به خيره مريزيد خون
كه بخت جفاپيشگان شد نگون
همه آلت لشكر و ساز جنگ
ببردند نزديك پور پشنگ
سپهبد منوچهر بنواختشان
براندازه بر پايگه ساختشان
سوي دژ فرستاد شيروي را
جهانديده مرد جهانجوي را
بفرمود كان خواسته برگراي
نگه كن همه هر چه يابي به جاي
به پيلان گردونكش آن خواسته
به درگاه شاه‌آور آراسته
بفرمود تا كوس رويين و ناي
زدند و فرو هشت پرده سراي
سپه را ز دريا به هامون كشيد
ز هامون سوي آفريدون كشيد
چو آمد به نزديك تميشه باز
نيا را بديدار او بد نياز
برآمد ز در نالهٔ كر ناي
سراسر بجنبيد لشكر ز جاي
همه پشت پيلان ز پيروزه تخت
بياراست سالار پيروز بخت
چه با مهد زرين به ديباي چين
بگوهر بياراسته همچنين
چه با گونه گونه درفشان درفش
جهاني شده سرخ و زرد و بنفش
ز درياي گيلان چو ابر سياه
دمادم بساري رسيد آن سپاه
چو آمد بنزديك شاه آن سپاه
فريدون پذيره بيامد براه
همه گيل مردان چو شير يله
ابا طوق زرين و مشكين كله
پس پشت شاه اندر ايرانيان
دليران و هر يك چو شير ژيان
به پيش سپاه اندرون پيل و شير
پس ژنده پيلان يلان دلير
درفش درفشان چو آمد پديد
سپاه منوچهر صف بر كشيد
پياده شد از باره سالار نو
درخت نوآيين پر از بار نو
زمين را ببوسيد و كرد آفرين
بران تاج و تخت و كلاه و نگين
فريدونش فرمود تا برنشست
ببوسيد و بسترد رويش به دست
پس آنگه سوي آسمان كرد روي
كه اي دادگر داور راست‌گوي
تو گفتي كه من دادگر داورم
به سختي ستم ديده را ياورم
همم داد دادي و هم داوري
همم تاج دادي هم انگشتري
بفرمود پس تا منوچهر شاه
نشست از بر تخت زر با كلاه
سپهدار شيروي با خواسته
به درگاه شاه آمد آراسته
بفرمود پس تا منوچهر شاه
ببخشيد يكسر همه با سپاه
چو اين كرده شد روز برگشت بخت
بپژمرد برگ كياني درخت
كرانه گزيد از بر تاج و گاه
نهاده بر خود سر هر سه شاه
پر از خون دل و پر ز گريه دو روي
چنين تا زمانه سرآمد بروي
فريدون شد و نام ازو ماند باز
برآمد برين روزگار دراز
همان نيكنامي به و راستي
كه كرد اي پسر سود بركاستي
منوچهر بنهاد تاج كيان
بزنار خونين ببستش ميان
برآيين شاهان يكي دخمه كرد
چه از زر سرخ و چه از لاژورد
نهادند زير اندرش تخت عاج
بياويختند از بر عاج تاج
بپدرود كردنش رفتند پيش
چنان چون بود رسم آيين و كيش
در دخمه بستند بر شهريار
شد آن ارجمند از جهان زار و خوار
جهانا سراسر فسوسي و باد
بتو نيست مرد خردمند شاد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد