بخش ۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱

۳۶ بازديد


منوچهر يك هفته با درد بود
دو چشمش پر آب و رخش زرد بود
بهشتم بيامد منوچهر شاه
بسر بر نهاد آن كياني كلاه
همه پهلوانان روي زمين
برو يكسره خواندند آفرين
چو ديهيم شاهي بسر بر نهاد
جهان را سراسر همه مژده داد
به داد و به آيين و مردانگي
به نيكي و پاكي و فرزانگي
منم گفت بر تخت گردان سپهر
همم خشم و جنگست و هم داد و مهر
زمين بنده و چرخ يار منست
سر تاجداران شكار منست
همم دين و هم فرهٔ ايزديست
همم بخت نيكي و هم بخرديست
شب تار جويندهٔ كين منم
همان آتش تيز برزين منم
خداوند شمشير و زرينه كفش
فرازندهٔ كاوياني درفش
فروزندهٔ ميغ و برنده تيغ
بجنگ اندرون جان ندارم دريغ
گه بزم دريا دو دست منست
دم آتش از بر نشست منست
بدان را ز بد دست كوته كنم
زمين را بكين رنگ ديبه كنم
گراينده گرز و نماينده تاج
فروزندهٔ ملك بر تخت عاج
ابا اين هنرها يكي بنده‌ام
جهان آفرين را پرستنده‌ام
همه دست بر روي گريان زنيم
همه داستانها ز يزدان زنيم
كزو تاج و تختست ازويم سپاه
ازويم سپاس و بدويم پناه
براه فريدون فرخ رويم
نيامان كهن بود گر ما نويم
هر آنكس كه در هفت كشور زمين
بگردد ز راه و بتابد ز دين
نمايندهٔ رنج درويش را
زبون داشتن مردم خويش را
برافراختن سر به بيشي و گنج
به رنجور مردم نماينده رنج
همه نزد من سر به سر كافرند
وز آهرمن بدكنش بدترند
هر آن كس كه او جز برين دين بود
ز يزدان و از منش نفرين بود
وزان پس به شمشير يازيم دست
كنم سر به سر كشور و مرز پست
همه پهلوانان روي زمين
منوچهر را خواندند آفرين
كه فرخ نياي تو اي نيكخواه
ترا داد شاهي و تخت و كلاه
ترا باد جاويد تخت ردان
همان تاج و هم فرهٔ موبدان
دل ما يكايك به فرمان تست
همان جان ما زير پيمان تست
جهان پهلوان سام بر پاي خاست
چنين گفت كاي خسرو داد راست
ز شاهان مرا ديده بر ديدنست
ز تو داد و ز ما پسنديدنست
پدر بر پدر شاه ايران تويي
گزين سواران و شيران تويي
ترا پاك يزدان نگه‌دار باد
دلت شادمان بخت بيدار باد
تو از باستان يادگار مني
به تخت كئي بر بهار مني
به رزم اندرون شير پاينده‌اي
به بزم اندرون شيد تابنده‌اي
زمين و زمان خاك پاي تو باد
همان تخت پيروزه جاي تو باد
تو شستي به شمشير هندي زمين
به آرام بنشين و رامش گزين
ازين پس همه نوبت ماست رزم
ترا جاي تخت است و شادي و بزم
شوم گرد گيتي برآيم يكي
ز دشمن ببند آورم اندكي
مرا پهلواني نياي تو داد
دلم را خرد مهر و راي تو داد
برو آفرين كرد بس شهريار
بسي دادش از گوهر شاهوار
چو از پيش تختش گرازيد سام
پسش پهلوانان نهادند گام
خراميد و شد سوي آرامگاه
همي كرد گيتي به آيين و راه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد