بخش ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳

۳۳ بازديد


چو ابليس پيوسته ديد آن سخن
يكي بند بد را نو افگند بن
بدو گفت گر سوي من تافتي
ز گيتي همه كام دل يافتي
اگر همچنين نيز پيمان كني
نپيچي ز گفتار و فرمان كني
جهان سربه‌سر پادشاهي تراست
دد و مردم و مرغ و ماهي تراست
چو اين كرده شد ساز ديگر گرفت
يكي چاره كرد از شگفتي شگفت
جواني برآراست از خويشتن
سخنگوي و بينادل و رايزن
هميدون به ضحاك بنهاد روي
نبودش به جز آفرين گفت و گوي
بدو گفت اگر شاه را در خورم
يكي نامور پاك خواليگرم
چو بشنيد ضحاك بنواختش
ز بهر خورش جايگه ساختش
كليد خورش خانهٔ پادشا
بدو داد دستور فرمانروا
فراوان نبود آن زمان پرورش
كه كمتر بد از خوردنيها خورش
ز هر گوشت از مرغ و از چارپاي
خورشگر بياورد يك يك به جاي
به خويش بپرورد برسان شير
بدان تا كند پادشا را دلير
سخن هر چه گويدش فرمان كند
به فرمان او دل گروگان كند
خورش زردهٔ خايه دادش نخست
بدان داشتش يك زمان تندرست
بخورد و برو آفرين كرد سخت
مزه يافت خواندش ورا نيكبخت
چنين گفت ابليس نيرنگساز
كه شادان زي اي شاه گردنفراز
كه فردات ازان گونه سازم خورش
كزو باشدت سربه‌سر پرورش
برفت و همه شب سگالش گرفت
كه فردا ز خوردن چه سازد شگفت
خورشها ز كبك و تذرو سپيد
بسازيد و آمد دلي پراميد
شه تازيان چون به نان دست برد
سر كم خرد مهر او را سپرد
سيم روز خوان را به مرغ و بره
بياراستش گونه گون يكسره
به روز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پشت گاو جوان
بدو اندرون زعفران و گلاب
همان سالخورده مي و مشك ناب
چو ضحاك دست اندر آورد و خورد
شگفت آمدش زان هشيوار مرد
بدو گفت بنگر كه از آرزوي
چه خواهي بگو با من اي نيكخوي
خورشگر بدو گفت كاي پادشا
هميشه بزي شاد و فرمانروا
مرا دل سراسر پر از مهر تست
همه توشهٔ جانم از چهرتست
يكي حاجتستم به نزديك شاه
و گرچه مرا نيست اين پايگاه
كه فرمان دهد تا سر كتف اوي
ببوسم بدو بر نهم چشم و روي
چو ضحاك بشنيد گفتار اوي
نهاني ندانست بازار اوي
بدو گفت دارم من اين كام تو
بلندي بگيرد ازين نام تو
بفرمود تا ديو چون جفت او
همي بوسه داد از بر سفت او
ببوسيد و شد بر زمين ناپديد
كس اندر جهان اين شگفتي نديد
دو مار سيه از دو كتفش برست
عمي گشت و از هر سويي چاره جست
سرانجام ببريد هر دو ز كفت
سزد گر بماني بدين در شگفت
چو شاخ درخت آن دو مار سياه
برآمد دگر باره از كتف شاه
پزشكان فرزانه گرد آمدند
همه يك‌بهٔك داستانها زدند
ز هر گونه نيرنگها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
بسان پزشكي پس ابليس تفت
به فرزانگي نزد ضحاك رفت
بدو گفت كين بودني كار بود
بمان تا چه گردد نبايد درود
خورش ساز و آرامشان ده به خورد
نبايد جزين چاره‌اي نيز كرد
به جز مغز مردم مده‌شان خورش
مگر خود بميرند ازين پرورش
نگر تا كه ابليس ازين گفت‌وگوي
چه‌كردوچه خواست اندرين جستجوي
مگر تا يكي چاره سازد نهان
كه پردخته گردد ز مردم جهان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد