بخش ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲

۳۴ بازديد


يكي روز شاه جهان سوي كوه
گذر كرد با چند كس همگروه
پديد آمد از دور چيزي دراز
سيه رنگ و تيره‌تن و تيزتاز
دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تيره‌گون
نگه كرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش يكي سنگ و شد تيزچنگ
به زور كياني رهانيد دست
جهانسوز مار از جهانجوي جست
برآمد به سنگ گران سنگ خرد
همان و همين سنگ بشكست گرد
فروغي پديد آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار كشته وليكن ز راز
ازين طبع سنگ آتش آمد فراز
جهاندار پيش جهان آفرين
نيايش همي كرد و خواند آفرين
كه او را فروغي چنين هديه داد
همين آتش آنگاه قبله نهاد
بگفتا فروغيست اين ايزدي
پرستيد بايد اگر بخردي
شب آمد برافروخت آتش چو كوه
همان شاه در گرد او با گروه
يكي جشن كرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده كرد
ز هوشنگ ماند اين سده يادگار
بسي باد چون او دگر شهريار
كز آباد كردن جهان شاد كرد
جهاني به نيكي ازو ياد كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد