دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۸ ۳۳ بازديد
گفتم: اي پير جهانديده بگو
از چه تا گشته، بدين سان كمرت
مادرت زاد، به اين صورت زشت؟
يا كه ارثي ست تو را از پدرت؟
ناله سر داد: كه فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه ست
آسمان داند و دستم،كه چه سان
كمرم تا شد و تا خورده شكست
هر چه بد ديدم از اين نظم خراب
همه از ديدهٔ قسمت ديدم
فقر و بدبختي خود، در همه حال
با ترازوي فلك سنجيدم
تن من يخ زده در قبر سكوت
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
عاقبت در خم يك عمر تباه
واقعيات، به من لج كردند
تا ره چاره بجويم ز زمين
كمرم را به زمين كج كردند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد