دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۸ ۳۴ بازديد
شب سياه، همانسان كه مرگ هست
قلب اميد در به در و مات من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان، چو باد
آن شب، رميد قلب من، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
در بيكران دور
افتاده بود، ساكت و خاموش، روي گور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
در سايهٔ سكوت رزي، پير و سوگوار
بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
بر سر زدم، گريستم، از دست روزگار
گفتم كهاي تو را به خدا، سايبان پير
با من بگو، بگو كه خفته در اين گور مرگبار؟
كز درد تلخ مرگ وي، اين قلب اشكبار
خود را در اين شب تنها و تار كشت؟
پير خميده پشت
جانم به لب رسيد، بگو قبر كيست اين؟
يك قطره خون چكيد، به دامانم از درخت
چون جرعهاي شراب غم، از ديدگان مست
فرياد بر كشيد: كهاي مرد تيره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته است، هر چه هست
بر سنگ سخت گور
از بيكران دور
با جوهر سرشك
دستي نوشته بود:
"آرامگاه عشق"
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد