قصيده شماره ۳۹ - ايضا من نتايج طبعه في مدح سلطان الافهم محمد امين سلطان تركمان

۴۲ بازديد
 

بيماريي به پاي حضورم شكسته خار
كز رهگذار عافيتم برده بر كنار
بر تافتست ضعف چنان دست قوتم
كز سر نهادنم به زمين هم گذشته كار
جسمم كه گرد راه عيادت نقاب اوست
پامال عالمي شده چون خاك رهگذار
نيلوفر رياض رياضت رخ من است
از سيلي كه مي‌خورم از دست روزگار
هرگز ز هم نمي‌گسلد كاروان لعل
زان قطره‌ها كه بر رخ من مي‌شود قطار
دست فلك ز رشتهٔ تدبير تافتن
دامان من به جيب زمين بسته استوار
تدبير اين كه پيش عزيزان مصر جود
خود را نسازم از سبكيها ذليل و خوار
واندر فضاي عالم علوي به طعمه‌اي
شهباز همتم نكند پستي اختيار
با آن كزين سكون قوي لنگرم ز كوه
سنگين‌تر است كفه ميزان اعتبار
غبني است بس گرانم از اين رهگذر كه نيست
پايم روان به درگه نواب نامدار
سلطان كامكار محمد امين كه هست
نازان به آفريدن او آفريدگار
آن قبلهٔ امم كه به تنگ است سده‌اش
از اختلاط ناصيهٔ شاه و شهريار
وان قلزم كرم كه كشيده ز ساحلش
تا سقف عرش بر سر هم در شاه‌وار
گشت از صلاي موهبتش گوشها گران
وز حمل بار مكرمتش دوشها فكار
در كلك صنع صانع او عز شانه
هر دقتي كه بوده در او گشته آشكار
دارم گمان كه خالق مخلوق آفرين
كرده در آفريدنش اظهار اقتدار
عكس جمال او به جمادات اگر فتد
بر دلبري مدار نهد صورت جدار
ذرات خاك پاش شمارند اگر به فرض
مه در حساب نايد و خورشيد در شمار
آهو شكاري از سگ آن نامجو مجو
كز مردمي سگان ويند آدمي شكار
امرش به سير گوي زمين حكم اگر كند
بي دست و پا فتد بره از روي اضطرار
نهيش به روي سيل نگون دست اگر نهد
پس خم زنان رود به عقب تا به كوهسار
بر رخش گرم جوش ببين گر نديده‌اي
كانسان ز اقتدار بود اژدها سوار
از هم بپاشد و تل خاكستري شود
بيند اگر به قهر درين نيلگون حصار
هست از براي سوختن خرمن عدو
كافي ز آتش غضبش گرمي شرار
اي مالك رقاب ملوك سخن كه هست
بر مدحت تو سلسلهٔ نظم را مدار
هركس به مدعاي دگر از سحاب نظم
بر كشت دولت تو ز شعر است رشحه بار
مقصود ومدعاي من اما ز مدح تو
اينست اين كه نام تو سلطان نامدار
زيب كلام و زينت ديوان من شود
گوش قواي مدركه را نيز گوشوار
هر نقطه هم شود ز سوادش به هند و روم
داغ دل هزار خديو بزرگوار
زين لاف و دعوي احسن و اولاست محتشم
خاموش گشتن و به دعا كردن اختصار
تا نام داوران به دواوين شود رقم
وز خوش كلامي شعرا يابد اشتهار
از نام آن سپهر امارت كلام من
مشهور شرق و غرب بود آفتاب‌وار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد