قصيده شماره ۴۰ - وله ايضا في مدح بنت شاه دين پناه شاه طهماسب انارالله برهانه

۳۹ بازديد


بر دوش حاملان فلك باد پايدار
برجيس وار هودج بلقيس كامكار
مريم عفاف فاطمه ناموس كش سپهر
خواندست پادشاه خوانين روزگار
مخدومهٔ جهان كه اگر ننهد آسمان
بر راي او مدار نيابد جهان قرار
تاج سر زمان كه زمين حريم او
فرسوده شد ز ناصيهٔ شاه و شهريار
تا كار آفتاب بود سايه گستري
گسترده باد بر سر او ظل كردگار
اي شمسهٔ جهان كه جهان آفرين تو را
بر هرچه اختيار كني داده اختيار
دارم طويل عرضه‌اي اما به خدمتت
خواهم نمود عرض به عنوان اختصار
شش سال شد كه راتبه من شدست هشت
در دفتر عنايت نواب نامدار
اما نداده‌ام من زار از دو سال پيش
دردسر سگان در آن جهان مدار
از بس كه بوده‌ام ز عطاهاش منفعل
از بس كه بوده‌ام ز كرم‌هاش شرمسار
حاصل كه از تكاهل من بوده اين فتور
ني از درنگ بخشش آن حاتم اشتهار
حقا كه گر چنين بشدي جان گداز من
اين فقر خانه سوز كزو مرد راست عار
جنبش نكردي از پي خواهش زبان من
گر آتشم زبانه زدي از دل فكار
حالا كه نااميدم ازين بخت بي‌هنر
وز لطف پروندهٔ خويشم اميدوار
آن زهرهٔ سپهر شرف گر مدد كند
گردون كند خزاين زر بر سرم نثار
تا پايهٔ سپهر بود زير طاق عرش
بادا بناي جاه تو را پايهٔ استوار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد