در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۴ بازديد


باز دگر باره مهر ماه در آمد
جشن فريدون آبتين به بر آمد
عمر خوش دختران رز به سر آمد
كشتنيان را سياستي دگر آمد

دهقان در بوستان همي سحر آمد
تا ببرد جانشان به ناخن و چنگال

دختركان سياه زنگي‌زاده
پيش وضيع و شريف روي گشاده
مادرشان هيچگون به دايه نداده
وز در گهواره‌شان به در ننهاده

بر سر گهواره‌شان به روي فتاده
مروحهٔ سبز در دو دست همهٔ سال

دختركان بيست بيست خفته به هر سو
پهلو بنهاده بيست بيست به پهلو
گيسو در بسته بيست بيست به گيسو
گيسوشان سبز و گيسو از سر زانو

هر يكي از ساعدين مادر و بازو
خويشتن آويخته به اكحل و قيفال

شير دهدشان به پاي، مادر آژير
كودك ديدي كجا به پاي خورد شير؟
مادرشان سرسپيد و جمله شده پير
و ايشان پستان او گرفته به زنجير

دهقان روزي ز در درآيد شبگير
گويد: كان دختران گربز محتال

مادرتان پير گشت و پشت به خم كرد
موي سر او سپيد گشت و رخش زرد
تا كي ازين گنده‌پير، شير توان خورد
سرد بود لامحاله هر چه بود سرد

من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد
گر سرتان نگسلم زدوش به كوپال

آنگه رزبانش را بخواند دهقان
دو پسر خويش را، دو پسر رزبان
هر يك داسي بياورند يتيمان
برده به آتش درون و كرده به سوهان

حنجره و حلقشان ببرند ايشان
نادره باشد گلو بريدن اطفال!
نادره‌تر آنكه طفلكان نخروشند
خون ز گلو بر نياورند و نجوشند

وان كشندگان سختكوش بكوشند
پس به كواره فرو نهند و بپوشند

در طمع آنكه كشته را بفروشند
اينت عجايب حديث و اينت عجب حال
آنگه آرند كشته را به كواره
بر سر بازاركان نهند به زاره

آيد بر كشتگان هزار نظاره
پره كشند و بايستند كناره

نه به قصاصش كنند خلق اشاره
نه به ديت پادشاه خواهد ازو مال
بلكه بخرند كشته را ز كشنده
گه به درشتي و گه به خواهش و خنده

اي عجبي تا بوند ايشان زنده
نايدشان مشتري تمام و بسنده

راست چو كشته شوند و زار فكنده
آيدشان مشتري و آيد دلال
زود بخرندشان ز حال نگشته
هرگز كه خريده بود دختر كشته!

كشته و بركشته چند روز گذشته
در كفني هيچ كشته را ننبشته

روز دگر آنگهي به ناوه و پشته
در بن چرخشتشان بمالد حمال
باز لگد كوبشان كنند هميدون
پوست كنند از تن يكايك بيرون

به سرشان برنهند و پشت و ستيخون
سخت گران سنگي از هزار من افزون

تا برود قطره قطره از تنشان خون
پس فكند خونشان به خم در قتال
چون به خم اندر ز خشم او بخروشد
تير زند بي‌كمان و سخت بكوشد

مرد سر خمش استوار بپوشد
تا بچگان از ميان خم بنجوشد

آيد هر ساعتي و پس بنيوشد
تا شنود هيچ قيل و تا شنود قال
چون بنشيند زمي معنبر جوشه
گويد كايدون نماند جاي به نوشه

در فكند سرخ مل به رطل دو گوشه
روشن گردد چهار گوشهٔ گوشه

گويد كاين مي مرا نگردد نوشه
تا نخورم ياد شهريار عدومال
بار خداي جهان خليفهٔ معبود
نيكو مولود و نيك طالع مولود

گويي محمود بود بيش ز مسعود؟
ني‌ني مسعود هست بيش ز محمود

همچو سليمان كه بيش بود ز داوود
بيشتر از زال بود رستم بن زال
باش! كه آن پادشه هنوز جوانست
نيمرسيده يكي هزبر دمانست

اين رمهٔ گوسفند سخت كلانست
يك تنه تنها بدين حظيره شبانست

گرگ بر اطراف اين حظيره روانست
گرگ بود بر لب حظيره علي حال
گرگ يكايك توان گرفت، شبان را
صبر همي‌بايد اين فلان و فلان را

هر كه همي‌خواهد از نخست جهان را
دل بنهد كارهاي صعب و گران را

هر كه بجنباند اين درخت كلان را
از بر او مرغكان زنند پر و بال

عاقبت كار نيك بايد فردا
عاقبت كار، نيك باشد حقا
روي نهاده‌ست كار شاه به بالا
ديدهٔ ما روشنست و كار هويدا

ايزد كرده‌ست وعده با ملك ما
كش برساند به هر مراد دل امسال

مملكت خانيان همه بستاند
بر در ما چين خليفتي بنشاند
مرز خراسان به مرز روم رساند
لشگر شرق ار عراق در گذراند

باز ندارد عنان و باز نماند
تا نزند در يمن سناجق اقبال

زود شود چون بهشت گيتي ويران
بگذرد اين روزگار سختي از ايران
روي به رامش نهد امير اميران
شاد و بدو شاد اين خجسته وزيران

دست به مي شاه را و دل به هژيران
ديده به روي نكو و گوش به قوال

اي ملك! ايزد جهان براي تو كرده‌ست
ما همه را از پي هواي تو كرده‌ست
هر چه بكرد اي ملك سزاي تو كرده‌ست
نيكوكاري كه او به جاي تو كرده‌ست

عالم خاك كف دو پاي تو كرده‌ست
عز و جل ايزد مهيمن متعال

هر چه تو انديشه كردي اي ملك از پيش
آنهمه ايزد ترا بداد و از آن بيش
هر چه بخواهي كنون بخواه و مينديش
كت برساند به كام و آرزوي خويش

اي ملك اين ملك را تو داني معنيش
ملك بگير و سر خوارج بفتال

بنشين در بزم بر سرير به ايوان
خرگه برتر زن از سرادق كيوان
در كن ز آهنگ رزم خصم زميدان
درگذر اين تير دلشكاف ز سندان

از دل گردان برآر زهره به پيكان
در سر مردم بكوب مغز، به كوپال

سال هزاران هزار شاد همي‌باش
ياد همي دارمان و ياد همي‌باش
با دهش دست و دين و داد همي‌باش
مير همي‌باش و ميرزاد همي‌باش

جمله برين رسم و اين نهاد همي‌باش
قدر تو هر روز و روزگار تو چون فال


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد