بر لشكر زمستان نوروز نامدار
كردهست راي تاختن و قصد كارزار
وينك بيامدهست به پنجاه روز پيش
جشن سده، طلايهٔ نوروز و نوبهار
آري هر آنگهي كه سپاهي شود به رزم
ز اول به چند روز بيايد طلايهدار
اين باغ و راغ ملكت نوروز ماه بود
اين كوه و كوهپايه و اين جوي و جويبار
جويش پر از صنوبر و كوهش پر از سمن
راغش پر از بنفشه و باغش پر از بهار
نوروز ازين وطن، سفري كرد چون ملك
آري سفر كنند ملوكان نامدار
چون ديد ماهيان زمستان كه در سفر
نوروز مه بماند قريب مهي چهار
اندر دويد و مملكت او بغارتيد
با لشكري گران و سپاهي گزافه كار
برداشت تاجهاي همه تارك سمن
برداشت پنجههاي همه ساعد چنار
بستد عمامههاي خز از سبز ضيمران
بشكست حقههاي زر و در ميوهدار
در باغها نشاند، گروه از پس گروه،
در راغها كشيد، قطار از پس قطار،
زين خواجگان پنبه قباي سپيد پر
زين زنگيان سرخ دهان سياهكار
باد شمال چون ز زمستان چنين بديد
اندر تك ايستاد چو جاسوس بيقرار
نوروز را بگفت كه در خاندان ملك
از فر و زينت تو كه پيرار بود و پار
بنگاه تو سپاه زمستان بغارتيد
هم گنج شايگانت و هم در شاهوار
معشوقگانت را، گل و گلنار و ياسمن
از دست ياره بربود از گوش گوشوار
خنياگرانت، فاخته و عندليب را
بشكست ناي در كف و طنبور دركنار
نوروز ماه گفت: به جان و سر امير
كز جان دي برآرم تا چند گه دمار
گرد آورم سپاهي ديباي سبز پوش
زنجير زلف و سرو قد و سلسله عذار
از ارغوان كمر كنم، از ضيمران زره
از نارون پياده و از ناروان سوار
قوس قزح كمان كنم، از شاخ بيد تير
از برگ لاله رايت و از برق ذوالفقار
از ابر پيل سازم و از باد پيلبان
وز بانگ رعد آينهٔ پيل بيشمار
نوروز پيش از آنكه سراپرده زد به در
با لعبتان باغ و عروسان مرغزار
اين جشن فرخ سده را چون طلايگان
از پيش خويشتن بفرستاد كامگار
گفتا: برو به نزد زمستان به تاختن
صحرا همينورد و بيابان هميگذار
چون اندرو رسي به شب تيرهٔ سياه
زين آتشي بلند برافروز زروار
اين عزم جنبش و نيت من كه كردهام
نزد شهنشه ملكان بر به اسكدار
از من خدايگان همه شرق و غرب را
در ساعت اين خبر بگزار، اي خبرگزار
زنهار تا نگويي با او حديث من
تو برزبان خويش، دگر باره زينهار
زيرا كه هست حشمت او، بيش از آنكه تو
با وي سخن مواجهه گويي و آشكار
با حاجبي بگوي نهاني تو اين حديث
تا حاجب اين سخن برساند به شهريار
گو: اي گزيدهٔ ملك هفت آسمان!
اي خسرو بزرگ و امير بزرگوار!
پنجاه روز ماند كه تا من چو بندگان
در مجلس تو آيم، با گونه گون نثار
با فال فرخ آيم و بادولت بزرگ
با فرخجسته طالع و فرخنده اختيار
با صدهزار جام مي سرخ مشكبوي
با صدهزار برگ گل سرخ كامگار
با عندليبكان كله سرخ چنگزن
با ياسمينكان بسد روي مشكبار
تا تو گهي به زير گل و گاه زير بيد
گه زير ارغوان و گهي زير گلنار
مستي كني و باده خوري سال و ساليان
شكر گزي و نوش مزي شاد و شادخوار
بر سبزهٔ بهار نشيني و مطربت
بر سبزهٔ بهار زند «سبزهٔ بهار»
ملك جهان بگيري، از قاف تا به قاف
مال جهان ببخشي، از عود تا به قار
توران بدان پسر دهي، ايران بدين پسر
مشرق بدين قبيله و مغرب بدان تبار
سيصد هزار شهر كني، به ز قيروان
سيصد هزار باغ كني، به ز قندهار
سيصد وزير گيري، بيش از بزرگمهر
سيصد امير بندي، بيش از سپنديار
اندر عراق بزم كني، در حجاز رزم
اندر عجم مظالم و اندر عرب شكار
بابل كني سرايچهٔ مطربان خويش
خلخ كني وثاق غلامان ميگسار
افريقيه صطبل ستوران بارگير
عموريه كريزگه باز و بازدار
باغ ارم شراع تو باشد، به روز خوان
بيتالحرم رواق تو باشد به روز بار
مهتر بود خزانهٔ زر تو از خزر
بهتر بود قمطرهٔ عود تو از قمار
زرادخانهٔ تو بود هشتصد كلات
انبارخانهٔ تو بود هفتصد حصار
قيصر شرابدار تو چيپال پاسبان
خاقان ركابدار تو فغفور پردهدار
وانانكه مفسدان جهانند و مرتدان
از ملت محمد و توحيد كردگار
مر مهترانشان را زنده كني به گور
مر كهترانشان را زنده كني به دار
جيحون گذاره كردي، سيحون كني گذر
زان سو مدار كردي، زين سو كني مدار
پل برنهادن تو به جيحون نبود پل
غل بود بود بر نهاده به جيحون بر، استوار
جز تو نبست گردن جيحون كسي به غل
واندر نراند پيل به جيحون درون هزار
دو سال، يا سه سال در آن بود، تا ببست
جسري بر آب جيحون، محمود نامدار
در مدت دو هفته ببستي تو اي ملك
جسري بر آب جيحون، به زان هزاربار
دريا بد، آن سپه كه به جيحون گذاشتي
دريا نكرده بود به جيحون كسي گذار
سالار خانيان را، با خيل و با خدم
كردي همه نگون و نگونبخت و خاكسار
تا بر كسي گرفته نباشد خداي خشم
پيش تو نايد و نكند با تو چارچار
بوري تگين كه خشم خداي اندرو رسيد
او را از آن ديار دوانيد باين ديار
تا گنج او خراب شد و خيل او اسير
تا روز او سياه شد و جان او فگار
او مار بود و مار چو آهنگ او كني
اندر جهد ز بيم به سوراخ تنگ غار
گر شاه ما نكشت ورا بود از آن قبل
كز عار و ننگ هيچ اميري نكشته مار
يارب! هزار سال ملك را بقا دهي
در عز و در سلامت و در يمن و در يسار
در زينهار خويش بداري و بند خويش
او را و خانمان و منش را به روزگار
از روي او و روي همه اولياي او
مكروه باز داري، اي ذوالجلال بار
ابر آذاري برآمد از كران كوهسار
باد فروردين بجنبيد از ميان مرغزار
اين يكي گل برد سوي كوهسار از مرغزار
وان گلاب آورد سوي مرغزار از كوهسار
خاك پنداري به ماه و مشتري آبستنست
مرغ پنداري كه هست اندرگلستان شيرخوار
اين يكي گويا چرا شد، نارسيده، چو مسيح!
وان يكي بي شوي، چون مريم، چرا برداشت بار
ابر ديبادوز، ديبا دوزد اندر بوستان
باد عنبرسوز، عنبرسوزد اندر لالهزار
اين يكي سوزد، ندارد آتش ومجمر به پيش
وان يكي دوزد، ندارد رشته و سوزن به كار
نافهٔ مشكست هرچ آن بنگري در بوستان
دانهٔ درست هرچ آن بنگري در جويبار
اين يكي دري كه دارد بوي مشك تبتي
وان دگر مشكي كه دارد رنگ در شاهوار
چنگ بازانست گويي شاخك شاهسپرم
پاي بطانست گويي برگ بر شاخ چنار
اين به رنگ سبز كرده پايها را سبزفام
وان به مشك ناب كرده چنگها را مشكبار
ژالهٔ باران، زده بر لالهٔ نعمان نقط
لالهٔ نعمان شده از ژالهٔ باران نگار
اين چنين ناري كجاباشد، به زير نارآب
وان چنان آبي كجا باشد، به زير آب نار
بيخته برگ سمن بر عارضين شنبليد
ريخته برگ بنفشه بر رخان جلنار
اين چو روي سرخ گشته از سر دندان كبود
وان چو روي زرد گشته به روي از مژگان نثار
سوسن آزاد و شاخ نرگس بيمار جفت
نرگس خوشبوي و شاخ سوسن آزاد يار
اين، چنان زرين نمكدان بربلورين مائده
وان، چنانچون در غلاف زر سيمين گوشخار
صلصل باغي به باغ اندر هميگريد به درد
بلبل راغي به راغ اندر همينالد به زار
اين، زند بر چنگهاي سغديان پاليزبان
وان، زند بر نايهاي لوريان آزادوار
زردگل بيني، نهاده روي را بر نسترن
نسترن بيني، گرفته زردگل را دركنار
اين چو زرين چشم بر وي بسته سيمين چشمبند
وان چو سيمين گوش اندر گوش زرين گوشوار
ابربيني فوج فوج اندر هوا در تاختن
آب بيني موج موج اندر ميان رودبار
اين، چو روز بار لشكر پيش مير ميرزاد
وان، چو روز عرض پيلان پيش شاه شهريار
خسرو عادل كه هست آموزگارش جبرئيل
كرده رب العامينش اختيار و بختيار
اين نكردش اختيار الا به حق و راستي
وان نبودش جز به خير و جز به عدل آموزگار
دولت سعدش ببوسد هر زماني آستين
طالع ميمونش باشد هر زماني خواستار
اين دهد مژده به عزي بيحساب و بيعدد
وان كند عهده به ملكي بيكران و بيشمار
چون زند بر مهرهٔ شيران دبوس شصت من
چون زند بر گردن گردان عمود گاوسار
اين كند بر دوش گردان گردن گردان چو گرد
وان كند بر پشت شيران مهرهٔ شيران شيار
آهنين رمحش چو آيد بر دل پولاد پوش
نه مني تيغش چو آيد بر سر خنجر گذار
اين بدرد ترگ رويين را، چو هيزم را تبر
وان شود در سينهٔ جنگي، چو در سوراخ مار
هر زمان حملش فرستد پادشاه قيروان
هر نفس باجش فرستد، شهريار قندهار
اين، هميگويد كه دارم ملكت از توعاريت
وان، هميگويد كه دارم دولت از تو مستعار
اختيار دست او، جودست جود بيريا
اعتقاد راي او، عين است عين بيعيار
اين نكرد الا به توفيق ازل اين اعتقاد
وان نكرد الا به تاييد ابد آن اختيار
رايت منصور او را، فتح باشد پيشرو
طالع مسعود او را، بخت باشد پيشكار
اين مراد عاجلش حاصل كند، بياجتهاد
وان، هواي آجلش حاصل كند، بيانتظار
تا ملك را در حجاب آسمان باشد سكون
تا فلك را در غبار آسمان باشد مدار
اين، كمال ملك او جويد به سعد از اختران
وان دوام عمر او خواهد به خير از كردگار
دست او خالي نخواهد ماند سالي هفتصد
پاي او خالي نخواهد ماند ماهي صدهزار
اين ز عالي گاه و عالي مسند و عالي ركاب
وان ز مشكين جعد و مشكين باده و مشكين عذار
صنما بي تو دلم هيچ شكيبا نشود
و گر امروز شكيبا شد فردا نشود
يكدل و يكتا خواهم كه بوي جمله مرا
و آنكه او چون تو بود، يكدل و يكتا نشود
تجربت كردم و دانا شدم از كار تومن
تا مجرب نشود مردم، دانا نشود
ناز چندان كن بر من كه كني صحبت من
تا مگر صحبت ديرينه معادا نشود
نكشم ناز ترا و ندهم دل به تو هم
تا مرا دوستي و مهر تو پيدا نشود
گويي از دو لب من بوسه تقاضا چه كني
وامخواهي نبود كو به تقاضا نشود
به مدارا دل تو نرم كنم و آخر كار
به درم نرم كنم، گر به مدارا نشود
و گر اين عاشق نوميد شود از در تو
از در خسرو شاهنشه دنيا نشود
دادگر شاهي كز دانش و دريافتگي
سخني بر دلش از ملك معما نشود
گشته يك نيمه جهان او را وز همت خويش
نپسندد كه بر آن نيمه توانا نشود
مشرق او را شد و مغرب مر او را شده گير
هركرا شرق بود، غرب جز او را نشود
عجب از قيصرم آيد، كه بدان ساده دليست
كو ز مسعود برانديشد و شيدا نشود
ملكت قيصر و فغفور تماشاگه اوست
ظن بري هرگز روزي به تماشا نشود؟
دولت آنها، فرتوت شد و كار كشفت
هر كه فرتوت شود هرگز برنا نشود
دولت تازه ملك دارد، امروزين روز
دولتي كز عقب آدم و حوا نشود
به كه رو آرد دولت، كه بر او نرود؟
به كجا يازد جيحون، كه به دريا نشود؟
مردمان قصه فرستند ز صنعا بر او
گر دگر سال وكيلش سوي صنعا نشود
كرد هيجا و فراوان ملك و ملك گرفت
زين سبب شايد اگر هيچ به هيجا نشود
پس اعدا به شبيخون برود دولت شاه
گر زماني به طلب او سوي اعدا نشود
هر چهاند اين ملكان بنده و مولاي ويند
هيچ مولا به تن خود سوي مولا نشود
زين فزون از ملكان نيز نباشد ملكي
هر كه مولاي كسي باشد، مولا نشود
ملكان رسوا گردند كجا او برسد
ملك او بايد كو هرگز رسوا نشود
تا نباشد ملكي چون او، وين خود نبود
به طلب كردن او مير همانا نشود
خبر فتح برآمد خبر نصرت تو
جز ملك را ظفر و فتح مهنا نشود
آب كار عدو افتاد ز بالا به نشيب
هيچ آبي ز نشيبي سوي بالا نشود
كار شه به شود و كار عدو به نشود
نشود خرما خار و خار خرما نشود
خانه از موش تهي كي شود و باغ ز مار
مملكت از عدوي خرد مصفا نشود
مار تا پنهان باشد نتوان كشت او را
نتوان كشت عدو تا آشكارا نشود
درد يكساعت اندر تنشان و سرشان
راحتي شد متواتر كه ز اعضا نشود
تير را تا نتراشي نشود راست همي
سرو را تا كه نپيرايي والا نشود
از سر شاسپرم تا نكني لختي كم
ندهد رونق و بالنده و بويا نشود
شمع تاري شده را تا نبري اطرافش
بر نيفروزد و چون زهرهٔ زهرا نشود
اين نشاطيست كه از دلها غايب نشود
وين جماليست كه از تنها، تنها نشود
اين نگارستان، وين مجلس آراسته را
صورت از چشم دل و چشم سر ما نشود
اين سماع خوش و اين نالهٔ زير وبم را
نغمه از گوش دل و گوش هويدا نشود
تا همي خاك زمين بيضهٔ عنبر نشود
تا همي سنگ زمين لؤلؤ لالا نشود
جام صهبا گير از دست بت غاليه موي
دست تو خوب نباشد كه به صهبا نشود
تا مي ناب ننوشي نبود راحت جان
تا نبافند بريشم خز و ديبا نشود
ملكا بر بخور و كامروايي ميكن
هرگز اين مملكت و دولت، يغما نشود
با رخت اي دلبر عيار يار
نيست مرا نيز به گل كار كار
تا رخ گلنار تو رخشنده گشت
بر دل من ريخته گلنار نار
چشم تو خونخواره و هر جادويي
مانده از آن چشمك خونخوار خوار
بنده وفادار و هواخواه تست
بنده هواخواه و وفادار دار
داد كن اي كودك و بردار جور
منبر پيش آور و بردار دار
اي تو دلآزار و من آزردهدل
دل شده ز آزار دل آزار، زار
گردل من باز ببخشي به من
جور مكن لشكر تيمار مار
هنگام بهارست و جهان چون بت فرخار
خيز اي بت فرخار، بيار آن گل بيخار
آن گل كه مر او را بتوان خورد به خوشي
وز خوردن آن روي شود چون گل بربار
آن گل كه مر او را بود اشجار ده انگشت
و آمد شدنش باشد از اشجار به اشجار
آن گل كه به گردش در نحلند فراوان
نحلش ملكانند به گرد اندر و احرار
همواره به گرد گل طيار بود نحل
وين گل به سوي نحل بود دايم طيار
در سايهٔ گل بايد خوردن مي چون گل
تا بلبل قوالت بر خواند اشعار
تا ابر كند مي را با باران ممزوج
تا باد به مي در فكند مشك به خروار
آن قطرهٔ باران بين از ابر چكيده
گشته سر هر برگ از آن قطره گهربار
آويخته چون ريشهٔ دستارچهٔ سبز
سيمين گرهي بر سر هر ريشهٔ دستار
يا همچو زبرجد گون يك رشتهٔ سوزن
اندر سر هر سوزن يك لؤلؤ شهوار
آن قطرهٔ باران كه فرو بارد شبگير
بر طرف چمن بر دو رخ سرخ گل نار
گويي به مثل بيضهٔ كافور رياحي
بر بيرم حمرا بپراكندهست عطار
وان قطرهٔ باران كه فرود آيد از شاخ
بر تازه بنفشه، نه به تعجيل به ادرار
گوييكه مشاطه ز بر فرق عروسان
ماورد هميريزد، باريك به مقدار
وان قطرهٔ باران سحرگاهي بنگر
بر طرف گل ناشكفيده بر سيار
همچون سرپستان عروسان پريروي
واندر سر پستان بر، شير آمده هموار
وان قطرهٔ باران كه چكد از بر لاله
گردد طرف لاله از آن باران بنگار
پنداري تبخالهٔ خردك بدميدهست
بر گرد عقيق دو لب دلبر عيار
وان قطرهٔ باران كه برافتد به گل سرخ
چون اشك عروسيست برافتاده به رخسار
وان قطرهٔ باران كه برافتد به سر خويد
چون قطرهٔ سيمابست افتاده به زنگار
وان قطرهٔ باران كه برافتد به گل زرد
گويي كه چكيدهست مل زرد به دينار
وان قطرهٔ باران كه چكد بر گل خيري
چون قطرهٔ مي بر لب معشوقهٔ ميخوار
وان قطرهٔ باران كه برافتد به سمنبرگ
چون نقطه سفيداب بود از بر طومار
وان قطرهٔ باران ز بر لالهٔ احمر
همچون شرر مرده فراز علم نار
وان قطرهٔ باران ز بر سوسن كوهي
گويي كه ثرياست برين گنبد دوار
بر برگ گل نسرين آن قطرهٔ ديگر
چون قطرهٔ خوي بر ز نخ لعبت فرخار
آن دايرهها بنگر اندر شمر آب
هر گه كه در آن آب چكد قطرهٔ امطار
چون مركز پرگار شود قطرهٔ باران
وان دايرهٔ آب بسان خط پرگار
مركز نشود دايره وان قطرهٔ باران
صد دايره در دايره گردد به يكي بار
آن دايره پرگار از آنجاي نجنبد
وين دايره از جنبش صعب آرد رفتار
هر گه كه از آن دايره انگيزد باران
از باد درو چين و شكن خيزد و زنار
گويي علمي از سقلاطون سپيدست
از باد جهنده متحرك شده نهمار
وانگه كه فرو بارد باران به قوت
گيرد شمر آب دگر صورت و آثار
گردد شمر ايدون چو يكي دام كبوتر
ديدار ز يك حلقه بسي سيمين منقار
چون آهن سوده كه بود بر طبقي بر
در زير طبق مانده ز مغناطيس احجار
اين جوي معنبر بر و اين آب مصندل
پيش در آن بار خداي همه احرار
گويي كه همه جوي، گلابست و رحيقست
جويست به ديدار و خليجست به كردار
زين پيش گلاب و عرق و بادهٔ احمر
در شيشهٔ عطار بد و در خم خمار
از دولت آن خواجه علي بن محمد
امروز گلابست و رحيقست در انهار
آن سيد سادات زمانه كه نخواهد
شاعر به مديحش ز خداوند ستغفار
از تيغ، به بالا بكند موي به دو نيم
وز چرخ به نيزه بكند كوكب سيار
گر ناوكي اندازد عمدا بنشاند
پيكان پسين ناوك در پيشين سوفار
اي بار خدايي كه همه بار خدايان
دادند به اصل و شرف و گوهرت اقرار
هم گوهر تن داري، هم گوهر نسبت
مشكست هر آنجا كه بود آهوي تاتار
ياقوت نباشد عجب از معدن ياقوت
گلبرگ نباشد عجب اندر مه آذار
از مردم بداصل نخيزد هنر نيك
كافور نخيزد ز درختان سپيدار
جبارتري چون متواضعتر باشي
باشي متواضعتر، چون باشي جبار
الحق كه سزاوار تو بودهست رياست
و ايزد برسانيده سزا را به سزاوار
انگشتري جم برسيدهست به جم باز
وز ديو نگون اختر برده شده آوار
جبار همه كار به كام تو رسانيد
بادات شب و روز خداوند نگهدار
نوروز فرخ آمدو نغز آمد و هژير
با طالع مبارك و با كوكب منير
ابر سياه چون حبشي دايهاي شدهست
باران چو شير و لالهستان كودكي بشير
گر شيرخواره لاله ستانست، پس چرا
چون شيرخواره، بلبل كو برزند صفير!
صلصل به لحن زلزل وقت سپيدهدم
اشعار بونواس هميخواند و جرير
بر بيد، عندليب زند، باغ شهريار
برسرو، زندواف زند، تخت اردشير
عاشق شدهست نرگس تازه به كودكي
تا هم به كودكي قد او شد چو قد پير
با سرمهدان زرين ماند خجسته راست
كرده به جاي سرمه، بدان سرمهدان عبير
گلنار، همچو درزي استاد بركشيد
قوارهٔ حرير، ز بيجادهگون حرير
گويي كه شنبليد همه شب زرير كوفت
تا بر نشست گرد به رويش بر، از زرير
برروي لاله، قير به شنگرف برچكيد
گويي كه مادرش همه شنگرف داد وقير
بر شاخ نار اشكفهٔ سرخ شاخ نار
چون از عقيق نرگسداني بود صغير
نرگس چنانكه بر ورق كاسهٔ رباب
خنياگري فكنده بود حلقهاي ز زير
برگ بنفشه، چون بن ناخن شده كبود
در دست شيرخواره به سرماي زمهرير
وان نسترن، چو مشكفروشي، معاينه
در كاسهٔ بلور كند عنبرين خمير
اكنون ميان ابر و ميان سمنستان
كافور بوي باد بهاري بود سفير
مرغان دعا كنند به گل بر، سپيدهدم
برجان و زندگاني بوالقاسم كثير
شيخ العميد صاحب سيد كه ايمنست
اندر پناه ايزد و اندر پناه مير
زايل نگردد از سر او تا جهان بود
اين سايهٔ شهنشه و اين سايهٔ قدير
تا دستگير خلق بود خواجه، لامحال
او را بود خدا و خداوند دستگير
خواجهٔ بزرگوار، بزرگست نزد ما
وز ما بزرگتر، به بر خسرو خطير
فرقان به نزد مردم عامه بود بزرگ
ليكن بزرگتر به بر مردم بصير
زيرا كه ميرداند در فضل او تمام
ما را به فضل او نرسد خاطر و ضمير
بسيار كس بود كه بخواند ز بر نبي
تفسير او نداند جز مردم خبير
اين عز و اين كرامت و اين فضل و اين هنر
زان اصل ثابتست و از آن گوهر اثير
كس را خداي بيهنري مرتبت نداد
بيهوده هيچ سيل نيايد سوي غدير
باشد همو بزرگ و چنو روز او بزرگ
باشد شقي حقير و چنو روز او حقير
اي بيقياس و دولت تو چون تو بيقياس
اي بينظير و همت تو چون تو بينظير
در خورد همت تو خداوند جاه داد
جاه بزرگوار و گرانمايه و هجير
مقدار مرد و مرتبت مرد و جاه مرد
باشد چنانكه در خور او باشد و جدير
ورز غني ببايد اندر خور غني
ورز فقير بايد اندر خور فقير
پيراهن قصير بود زشت بر طويل
پيراهن طويل، بود زشت بر قصير
بر تو يسير كرد خداوند كار تو
ايزد كناد كار همه بندگان يسير
دايم بود هواي تن تو اسير عقل
اندي كه نيست عقل هواي ترا اسير
دولت به سوي شاه رود، يا به سوي تو
باران، به رودخانه رود، يا به آبگير
از نفس تو نيايد، فعل خسيس دون
آواز سگ نيايد، از موضع زئير
باشد به هر مراد به پيش تو بخت نيك
از بخت نيك به، نبود مرد را خفير
دشمنت را هميشه نذيرست بخت بد
از بخت بد بتر، نبود مرد را نذير
فعل تن تو نيكو، خوي تن تو نيك
از خوي نيك باشد، فعل نكو خبير
از كار خير، عزم تو هرگز نگشتباز
هرگز ز راه باز نگشته ست هيچ تير
از حشمت تو ملك ملك را گزير نيست
آري درخت را بود از آب ناگزير
گر حكم تو سرير تو محكم نداري
زير تو از سرور تو بر پردي سرير
جود از دو كف بخل زدايت كند نفر
بخل از دو دست جود فزايت كند نفير
تا شير در ميان بيابان كند خروش
تا مرغ در ميان درختان زند صفير
روز تو باد فرخ، چون دلت با مراد
دست تو باد با قدح و لبت با عصير
به دهقان كديور گفت انگور
مرا خورشيد كرد آبستن از دور
كمابيش از صد وهفتاد شد روز
بدم در بستر خورشيد پر نور
ميان ما، نه عقدي، نه نكاحي
نه آيين عروسي بود و نه سور
نبودم سخت مستور و نبودند
گذشته مادرانم نيز مستور
شدم آبستن از خورشيد روشن
نه معذورم، نه معذورم، نه معذور
خداوندم نكال عالمين كرد
سياه و سرنگونم كرد و مندور
من از اول بهشتيوار بودم
رخ من بود چون پيراهن حور
خداوندم زباني روي كردهست
سياه و لفجن و تاريك و رنجور
گماريدهست زنبوران به من بر
همي درد به من بر پوست زنبور
هميخواهم من اي دهقان كه امروز
بگيري خنجري مانند ساطور
به خنجر حنجر من باز بري
نشاني مر مرا بر پشت مزدور
بكوبي زير پاي خويش خردم
دو كتف من بسنباني چو شاپور
به چرخشت اندر اندازي نگونم
ز پشت و گردن مزدور و ناطور
لگد سيصد هزاران بر سرمن
زني، وز من بدان باشي تو مامور
بيندازي عظام و لحم و شحمم
رگ و پي همچنان و جلد مقشور
بگيري خون من چون آب لاله
چو قطرهٔ ژاله و چون اشك مهجور
فروريزي به خم خسرواني
نظرداري درو يك سال محصور
مگر باري ز من خشنود گردد
بود در كار من سعي تو مشكور
پس آنگاهي برون آور ز خمم
چو كف دست موسي بر كه طور
به ياد شهريارم نوش گردان
به بانگ چنگ و موسيقار و طنبور
آمدت نوروز و آمد جشن نوروزي فراز
كامگارا! كار گيتي تازه از سر گير باز
لالهٔ خودروي شد چون روي بترويان بديع
سنبل اندر پيش لاله چون سر زلف دراز
شاخ گل شطرنج سيمين و عقيقين گشته است
وقت شبگيران به نطع سبزه بر شطرنج باز
گلبنان در بوستان چون خسروان آراسته
مرغكان چون شاعران در پيش اين يازان فراز
لالهٔ رازي شكفته پيش برگ ياسمن
چون دهان بسدين در گوش سيمين گفته راز
بوستان چون مسجد و شاخ بنفشه در ركوع
فاخته چون مؤذن و آواز او بانگ نماز
وان بنفشه چون عدوي خواجهٔ گيتي نگون
سر به زانو برنهاده رخ به نيل اندوده باز
خواجه احمد آن رئيس عادل پيروزگر
آن فريدون فر كيخسرو دل رستم براز
هر زمان ز افراط عدل او چنان گردد كزو
زعفران گر كاري، آزد بر دو دندان گراز
هست حرص او به مال و خواسته از بهر جود
حرص چون چونين بود محمود باشد حرص و آز
گاه صرافست و گه بزاز و هرگز كس نديد
رايگان زر صيرفي و رايگان ديبا بزاز
گر چنو زر صيرفي بودي و بزازي يكي
ديبه و دينار نه مقراض ديدي و نه گاز
وان قلم اندر بنانش گه معز و گه مذل
دشمنان زو بامذلت، دوستان با اعتزاز
بركشد تار طراز عنبرين از كام خويش
چون برآرد عنكبوت از كام خود تار طراز
قيمت يكتا طرازش از طراز افزون بود
در جهان هرگز شنيدستي طرازي زين طراز؟
قامت كوتاه دارد، رفتن شير دژم
گونهٔ بيمار دارد، قوت كوه طراز
در عيان عنبر فشاند، در نهان لل خورد
عنبرست او را بضاعت، للست او را جهاز
هر مديحي كو بجز تو بر كنيت و برنام اوست
خود نه پيوندش به يكديگر فراز آيد نه ساز
هست با خط تو خط چينيان چون خط برآب
هست با شمشير تو اقلام شيران خرگواز
تا همي دولت بماند، بر سر دولت بمان
تا همي ملكت بپايد بر سر ملكت بناز
گنج نه، گوهر فشان، صهبا كش و دستان شنو
بار ده، قصه ستان توقيع زن، تدبيرساز
روي بين و زلف ژول و خال خار و خط ببوي
كف گشاي و دل فروز و جان رباي و سرفراز
جز به گرد گل مگرد و جز به راه مل مپوي
جز به نايي دم مزن، و نرد جز با مي مباز
عاشقا رو ديده از سنگ و دل از فولاد ساز
كز سوي ديگر برآمد عشقباز آن يار باز
عشق بازيدن، چنان شطرنج بازيدن بود
عاشقي كردن نياري دست سوي او مياز
دل به جاي شاه باشد وين دگر اندامها
ساخته چون لشكر شطرنج از شطرنج ساز
شاه دل گم گشت و چون شطرنج را شه گم شود
كي تواند باختن شطرنج را شطرنج باز
من نيازومند تو گشتم و هر كو شد چنين
عاشق ناز تو ميزيبدش هر گونه نياز
آن ستم كز عشق من ديدم مبيناد ايچكس
جز عدوي خسرو پاكيزه دين پاكباز
آن خداونديكه حكمش گر به مازل برنهي
پهلوي او يك به ديگر برنشيند ماز ماز
آسمان فعلي كه هست از رفتن او برحذر
هم قدرخان در بلاساغون و هم خان در طراز
آفرين بر مركبي كو بشنود در نيمه شب
بانگ پاي مورچه از زير چاه شصت باز
همچنان سنگي كه سيل او را بگرداند ز كوه
گاه زان سو ، گاه زين سو ، گه فراز و گاه باز
چون كلنگان از هوا آهنگ او سوي نشيب
چون پلنگان از نشيب آهنگ او سوي فراز
اعوجي كردار و دلدل قامت و شبديز نعل
رخش فرمان و براق اندام و شبرنگ اهتزاز
شيرگام و پيل زور و گرگ پوي و گورگرد
ببر دو، آهوجه و روباه عطف و رنگ تاز
گاه رهواري چو كبك و گاه جولان چون عقاب
گاه برجستن چو باشه، گاه برگشتن چو باز
اي خداوندي كه تا تو از عدم پيدا شدي
بسته شد درهاي بخل و آن نيكي گشت باز
خدمت تو بر مسلمانان نماز ديگرست
وز پس آن نهي باشد خلق را كردن نماز
تا همي گيتي بماند اندرين گيتي بمان
تا همي عزت بنازد اندرين عزت بناز
نوش خور، شمشيرزن، دينار ده ملكت ستان
داد كن بيداد كن، دشمن فكن مسكين نواز
كاتبت را گو: نويس و خازنت را گو: بسنج
ناصحت را گو: گراز و حاسدت را گو: گداز
پشت بدخواهان شكن، بر فرق بدگويان گذر
پيش بترويان نشين، نزديك دلخواهان گراز
از ستمكاران بگير و با نكوخواهان بخور
با جهانخواران بغلط و بر جهانداران بتاز
نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز
مي خوشبوي فزار آور و بربط بنواز
اي بلنداختر نامآور، تا چند به كاخ
سوي باغ آي كه آمد گه نوروز فراز
بوستان عود هميسوزد، تيمار بسوز
فاخته ناي هميسازد، طنبور بساز
به قدح بلبله را سر به سجود آور زود
كه همي بلبل بر سرو كند بانگ نماز
به سماعي كه بديعست، كنون گوش بنه
به نبيدي كه لطيفست، كنون دست بياز
گر هميخواهي بنشست، ملكوار نشين
ور همي تاختن آري به سوي خوبان تاز
بدوان از بر خويش و بپران از كف خويش
بر آهوبچه، يوز و بر تيهوبچه، باز
زرستان: مشك فشان، جام ستان، بوسه بگير
باده خور، لاله سپر، صيد شكر، چوگان باز
بخل كش، داد ده و شيركش و زهره شكاف
تيغ كش، باره فكن، نيزه زن و تيرانداز
طلب و گير و نماي و شمر و ساز و گسل
طرب و ملك و نشاط و هنر و جود و نياز
بستان كشور جود و بفشان زر و درم
بشكن لشكر بخل و بفكن پيكر آز
آفرين زين هنري مركب فرخ پي تو
كه به يك شب ز بلاساغون آيد به طراز
شخ نورديكه چو آتش بود اندر حمله
همچنان برق مجال و به روش باد مجاز
پايش از پيش دو دستش بنهد سيصد گام
دستش از پيش دو چشمش بنهد سيصد باز
بانگ او كوه بلرزاند، چون شنهٔ شير
سم او سنگ بدراند، چون نيش گراز
چون رياضتش كند رايض چون كبك دري
بخرامد به كشي در ره و برگردد باز
نه به دستش در خم و نه به پايش در عطف
نه به پشتش در، پيچ و نه به پهلو در، ماز
بهتر از حوت به آب اندر، وز رنگ به كوه
تيزتر ز آب به شيب اندر وز آتش به فراز
بگذرد او به يكي ساعت از پول صراط
بجهد باز به يك جستن از كوه طراز
ره بر و شخ شكن و شاد دل و تيز عنان
خوش رو و سخت سم و پاك تن و جنگ آغاز
گوش و پهلو و ميان و كتف و جبهه و ساق
تيز و فربي و نزار و قوي و پهن و دراز
برق جه، باد گذر، يوز دو و كوه قرار
شير دل، پيل قدم، گورتك، آهو پرواز
بجهد، گر به جهاني، ز سر كوه بلند
بدود، گر بدواني ز بر تار طراز
كه كن و باركش و كاركن و راهنورد
صفدر و تيزرو و تازه رخ و شيرآواز
به چنين اسب نشين و به چنين اسب گذر
به چنين اسب گذار و به چنين اسب گراز
رخ دولت بفروز، آتش فتنه بنشان
دل حكمت بزداي، آلت ملكت به طراز
بر همه خلق ببند و به همه كس بگشاي
درهاي حدثان و خمهاي بگماز
نجهد از بر تيغت، نه غضنفر، نه پلنگ
نرهد از كف رادت، نه بضاعت، نه جهاز
ماه را راس و ذنب ره ندهد در هر برج
تا ز سعد تو ندارند مر اين هر دو جواز
ذاكر فضل تو و مرتهن بر تواند
چه طرازي به طراز و چه حجازي به حجاز
نصرت از كوههٔ زينت نه فرودست و نه بر
دولت از گوشهٔ تاجت نه فرازست و نه باز
همچنين دير زي و شاد زي و خرم زي
همچنين داد ده و نيزه زن و بخل گداز
دست زي مي بر و بر نه به سر نيكان تاج
جام بر كف نه و بر نه به دل اعدا گاز
كش و بند و بر و آر و كن كار و خور و پوش
كين و مهر و غم و لهو و بد و نيك و مي و راز
ده و گير و چن و باز و گز و بوس و روو كن
زر و جام و گل و گوي و لب و روي و ره ناز
دل خويش و كف خويش و رخ خويش و سر خويش
بزداي و بگشاي و بفروز و بفراز
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد