مسمط چهارم

مشاور شركت بيمه پارسيان

مسمط چهارم

۳۵ بازديد


بوستانبانا امروز به بستان بده‌اي؟
زير آن گلبن چون سبز عماري شده‌اي؟
آستين برزده‌اي دست به گل برزده‌اي؟
غنچه‌اي چند ازو تازه و تر بر چده‌اي؟

دسته‌ها بسته به شادي بر ما آمده‌اي؟
تا نشان آري ما را ز دل افروز بهار؟

باز گرد اكنون و آهستگشان بر سر و روي
آبكي خرد بزن خاك لب جوي بروي
جامه‌اي بفكن و برگرد به پيرامن جوي
هر كجا تازه گلي يابي از مهرببوي

هر كجا يابي ازين تازه بنفشهٔ خودروي
همه را دسته كن و بسته كن و پيش من آر

چون به هم كردي بسيار بنفشهٔ طبري
باز برگرد به بستان در چون كبك دري
تا كجا بيش بود نرگس خوشبوي طري
كه به چشم تو چنان آيد، چون درنگري

كه زدينار در آويخت كسي چند پري
هرچه بشكفته بود پاك بكن باك مدار

گذري گير از آن پس به سوي لاله‌ستان
طوطيان بين همه منقار به پرخفته ستان
هريكي همچو يكي جام دروغاليه‌دان
بالش غاليه دانش را ميلي به ميان

ميل آن غاليه پرغاليهٔ غاليه‌دان
زين نشان هر چه بيابي به من آور يكبار

اي شرابي به خمستان رو و بردار كليد
در او باز كن و رو به آن خم نبيد
از سر و روي وي اندر فكن آن تاج تليد
تا ازو پيدا آيد مه و خورشيد پديد

جامهايي كه بود پاكتر از مرواريد
چون بدخشي كن و پيش آر وفرو نه به قطار

به ركوع آر صراحي را در قبلهٔ جام
چون فرو ناله شود، باز درآور به قيام
از سجودش به تشهد بر و آنگه به سلام
زو سلامي و درودي ز تو بر جمع كرام

اين نماز از در خاصست، مياموز به عام
عام نشناسد اين سيرت و آيين كبار

مطربا گر تو بخواهي كه ميت نوش كنم
به همه وجهت سامع شوم و گوش كنم
شادي و خوشي، امروز به از دوش كنم
بچمم، دست زنم، نعره و اخروش كنم

غم بيهودهٔ ايام فراموش كنم
به سوي پنجه بر آن پنج و سه را سوي چهار

بربط تو چو يكي كودكك محتشمست
سر ما زان سبب آنجاست كه او را قدمست
كودكست او، ز چه معني را پشتش به خمست
رودگانيش چرا نيز برون شكمست

زان همي‌نالد كز درد شكم با الم است
سر او نه به كنار و شكمش نرم بخار

گر سخن گويد، باشد سخن او ره راست
زو دلارام و دل‌انگيز سخن بايد خواست
زان سخنها كه بدو طبع ترا ميل و هواست
گوش مالش تو به انگشت بدانسان كه سزاست

گوش ماليدن و زخم ار چه مكافات خطاست
بي‌خطا گوش بمالش، بزنش چوب هزار

تا هزارآوا از سرو برآرد آواز
گويد: او را مزن اي باربد رودنواز
كه به زاري وي و زخم تو شد از هم باز
عابدان را همه در صومعه پيوند نماز

تو بدو گوي كه اي بلبل خوشگوي مياز
كه مرا در دل عشقيست بدين نالهٔ زار

خاصه هنگام بهاران كه جهان خوش گشته‌ست
آسمان ابلق و روي زمي ابرش گشته‌ست
دشت مانندهٔ ديباي منقش گشته‌ست
لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته‌ست

مرغ در باغ چو معشوقهٔ سركش گشته‌ست
كه ملك را سزد ار وي كه دهد جام عقار

ملك عادل، خورشيد زمين، تاج زمان
بوالاسد، حارث منصور امير جيلان
آنكه، چون او ننموده‌ست شهي چرخ كيان
هر چه از كاف و ز نون ايدر كرده‌ست عيان

از بديها كه نكرده‌ست ، ورا عقل ضمان
دين گرفته‌ست ازو زين شرف و دوده فخار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد