اي بت زنجير جعد، اي آفتاب نيكوان
طلعت خورشيد داري، قامت فردوسيان
نافريد ايزد زخوبان جهان چون تو كسي
دلربا و دلفريب و دلنواز و دلستان
گرت خوانم ماه، ماهي، ورت خوانم سرو،سرو
گرت خوانم حور، حوري، ورت خوانم جان، چو جان
مشك جعد و مشك خط و مشك ناف و مشكبوي
خوش سماع و خوش سرود و خوش كنار و خوش زبان
روت از گل درج دارد، درجت از عنبر طراز
مشكت از مه نافه دارد، ماهت از مشك آسمان
هم بت زنجير جعدي، هم بت زنجير زلف
هم بت لاله جبيني، هم بت لاله رخان
اي روان و جان من دايم ز تو با خرمي
اي سرا و باغ من دايم ز تو چون بوستان
اي دل چو هست حاصل كار جهان عدم
بر دل منه ز بهر جهان هيچ بار غم
افكنده همچو سفره مباش از براي نان
همچون تنور گرم مشو از پي شكم
تو مست خواب غفلتي و از براي تو
ايزد فكنده خوان كرم در سپيده دم
اي نهاده بر ميان فرق جان خويشتن
جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن
هر زمان روح تو لختي از بدن كمتر كند
گوي اندر روح تو مضمر هميگردد بدن
گر نيي كوكب، چرا پيدا نگردي جز به شب
ور نيي عاشق، چرا گريي همي بر خويشتن
كوكبي آري وليكن آسمان تست موم
عاشقي آري، وليكن هست معشوقت لگن
پيرهن در زير تنپوشي و پوشد هر كسي
پيرهن بر تن، تو تن پوشي همي بر پيرهن
چون بميري آتش اندر تو رسد زنده شوي
چون شوي بيمار، بهتر گردي از گردن زدن
تا هميخندي، هميگريي و اين بس نادر است
هم تو معشوقي و عاشق، هم بتي و هم شمن
بشكفي بي نوبهار و پژمري بيمهرگان
بگريي بيديدگان و باز خندي بيدهن
تو مرا ماني و من هم مر ترا مانم همي
دشمن خويشيم هر دو دوستدار انجمن
خويشتن سوزيم هر دو، بر مراد دوستان
دوستان در راحتند از ما و ما اندر حزن
هر دو گريانيم و هر دو زرد و هر دو در گداز
هر دو سوزانيم و هر دو فرد و هر دو ممتحن
آنچه من در دل نهادم، بر سرت بينم همي
وانچه تو بر سر نهادي در دلم دارد وطن
اشك تو چون در كه بگدازي و بر ريزي به زر
اشك من چون ريخته بر زر همي برگ سمن
روي تو چون شنبليد نوشكفته بامداد
وان من چون شنبليد پژمريده در چمن
رسم ناخفتن به روزست و من از بهر ترا
بي وسن باشم همه شب، روز باشم با وسن
از فراق روي تو گشتم، عدوي آفتاب
وز وصالت بر شب تاري شدستم مفتنن
من دگر ياران خود را آزمودم خاص و عام
ني يكيشان رازدار و ني وفااندر دو تن
رازدار من تويي، اي شمع يار من تويي
غمگسار من تويي من زان تو، تو زان من
تو هميتابي و من برتو هميخوانم به مهر
هر شبي تا روز ديوان ابوالقاسم حسن
اوستاد اوستادان زمانه عنصري
عنصرش بيعيب و دل بيغش و دينش بيفتن
شعر او چون طبع او: هم بيتكلف هم بديع
طبع او چون شعر او: هم با ملاحت هم حسن
نعمت فردوس يك لفظ متينش را ثمر
«گنج بادآورد» يك بيت مديحش را ثمن
تا هميخواني تو اشعارش، هميخايي شكر
تا هميگويي تو ابياتش، هميبويي سمن
حلم او چون كوه و اندر كوه او كهف امان
طبع او چون بحر و اندر بحر او در فطن
نظم او و لفظ او و ذوق او و وزن او
هر خطابش، هر عتابش هر مديحش، هر سخن
گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو
روز جد و روز هزل و روز كلك و روز دن
در بار و مشكريز و نوش طبع و زهر فعل
جانفروز و دلگشا و غمزدا و لهوتن
كوجرير و كو فرزدق، كو زهير و كو لبيد
ربهٔ عجاج و ديك الجن و سيف ذويزن
كو حطيه، كواميه، كو نصيب و كو كميت
اخطل و بشار برد، آن شاعر اهل يمن
وز خراسان: بوشعيب و بوذر آن ترك كشي
وان ضرير پارسي، وان رودكي چنگزن
آن دو گرگاني و دو رازي و دو ولوالجي
سه سرخسي و سه كاندر سغد بوده مستكن
ابن هاني، ابن رومي، ابن معتز ابن بيض
دعبل و بوشيص و آن فاضل كه بود اندر قرن
وان خجسته پنج شاعر كو، كجا بودندشان
عزه و عفرا و هند و ميه و ليلي سكن
وان دو امرالقيس و آن دو طرفه، آن دو نابغه
وان دو حسان و سه اعشي وان سه حماد و سه زن
از بخارا پنج و پنج از مرو و پنج از بلخ باز
هفت نيشابوري و سه طوسي و سه بوالحسن
گو فراز آيند و شعر اوستادم بشنوند
تا غريزي روضه بينند و طبيعي نسترن
تا بر آن آثار شعر خويشتن گريند باز
ني برآثار و ديار و رسم و اطلال و دمن
او رسول مرسل اين شاعران روزگار
شعر او فرقان و معنايش سر تا سر سنن
شعر او فردوس را ماند، كه اندر شعر اوست
هر چه در فردوس ما را وعده كرده ذوالمنن
كوثرست الفاظ عذب او و معني سلسبيل
ذرق او انهار خمر و وزنش انهار لبن
لذت انهار خمر اوست ما را بيحساب
راحت ارواح لطف اوست ما را بيشجن
از كف او جود خيزد وز دل او مردمي
از تبت مشك تبتي، وز عدن در عدن
وقت صلحش كس نداند مرغزن از مرغزار
وقت خشمش، كس نداند مرغزار از مرغزن
همتش آب و معالي ام و بيداري ولد
حكمتش عم و جلالت خال وهشياري ختن
زين فروتر شاعران دعوي و زو معني پديد
وين حكيمان دگر يك فن و او بسيار فن
از زغن هرگز نيايد فر اسب راهوار
گرچه باشد چون صهيل اسب آواز زغن
حبذا اسبي محجل مركبي تازي نژاد
نعل او پروين نشان و سم او خارا شكن
باركش چون گاوميش و بانگزن چون نره شير
گامزن چون ژنده پيل و حمله بر چون كرگدن
يوز جست و رنگ خيز و گرگ پوي و غرم تك
ببر جه، آهو دو و روباه حيله، گور دن
چون زباني اندر آتش، چون سلحفاة اندر آب
چون نعايم دربيابان، چون بهايم در قرن
رام زين و خوش عنان و كش خرام و تيزگام
شخ نورد و راهجوي و سيل بر و كوهكن
پشت او و پاي او و گوش او و گردنش
چون كمان و چون رماح و چون سنان و چون مجن
بر شود بر بارهٔ سنگين، چو سنگ منجنيق
در رود در قعر وادي چون به چاه اندر، شطن
بر طراز آخته پويه كند چون عنكبوت
بربدستي جاي بر، جولان كند چون بابزن
رخش با او لاغر و شبديز با او كندرو
ورد با او ارجل و يحموم با او اژكهن
اينچنين اسبي تواند برد بيرون مرمرا
از چنين وادي، ز قاعي سهمناك و نيشزن
از تبش گشته غديرش همچو چشم اعمشان
وز عطش گشته مسيلش چون گلوي اهرمن
گشته روي باديه چون خانهٔ جوشنگران
از نشان سوسمار و نقش ماران شكن
همچو آواز كمان آواي گرگان اندرو
همچو جعد زنگيان شاخ گياهان، پرشكن
بر چنين اسبي چنين دشتي گذارم در شبي
تيره چون روز قصاص و تنگ چون روز محن
روي شسته آسمان او به آب لاجورد
دست در بسته زمينش از قير و از مشك ختن
راست چون يك قبضه و يك خانه قوسي بود
آن بنات النعش تابان بر سر كوه يمن
بر سپهر لاجوردي صورت «سعدالسعود»
چون يكي خال عقيقين، بر يكي نيلي ذقن
چون سه سنگ ديگپايه «هقعه» بر جوزا كنار
چون شرار ديگپايه پيش او خيل پرن
اسب من در شب دوان همچون سفينه در خليج
من بر او ثابت چنانچون بادبان اندر سفن
گاهش اندر شيب تازم، گاه تازم برفراز
چون كسي كو گاه بازي بر نشيند بر رسن
در ميان مهد چشم من نخسبد طفل خواب
تا نبينم روي آن برجيس راي تهمتن
تا نگيرم دامن اقبال او محكم به چنگ
تا نبوسم خاك زيرپاي او، ذوالطول و من
اي منوچهري هميترسم كه از بيدانشي
خويشتن را هم به دست خويشتن دوزي كفن
آنكه اندر زير تاج گوهر و ديباي شعر
چون نگار آزرست و چون بهار برهمن
برد خواهي پيش او ناپروريده شعر خويش؟
كرد خواهي در ملامت عرض خود را مرتهن؟
بر دم طاووس خواهي كرد نقشي خوبتر؟
در بهشت عدن خواهي كشت شاخ نارون؟
آنكه استادان گيتي برحذر باشند ازو
تو به ناداني مرو نزديك او، لاتعجلن
مجلس استاد تو چون آتشي افروختهست
تو چنانچون اشتر بيخواستار اندر عطن
اشتر نادان ز ناداني فروخسبد به راه
بيحذر باشد از آن شيري كه هست اشترشكن
اي باده! فداي تو همه جان و تن من
كز بيخ بكندي ز دل من حزن من
خوبست مرا كار به هر جا كه تو باشي
بيداري من با تو خوشست و وسن من
با تست همه انس دل و كام حياتم
با تست همه عيش تن و زيستن من
هر جايگهي كآنجا آمد شدن تست
آنجا همه گه باشد آمد شدن من
وانجا كه تو بودستي ايام گذشته
آنجاست همه ربع و طلول و دمن من
اي باده خدايت به من ارزاني دارد
كز تست همه راحت روح و بدن من
يا در خم من بادي يا در قدح من
يا در كف من بادي، يا در دهن من
بوي خوش تو باد همه ساله بخورم
رنگ رخ تو بادا بر پيرهن من
آزاده رفيقان منا من چو بميرم
از سرخترين باده بشوييد تن من
از دانهٔ انگور بسازيد حنوطم
وز برگ رز سبز ردا و كفن من
در سايهٔ رز اندر، گوري بكنيدم
تا نيكترين جايي باشد وطن من
گر روز قيامت برد ايزد به بهشتم
جوي مي پر خواهم از ذوالمنن من
برآمد ز كوه ابر مازندران
چو مار شكنجي و ماز اندر آن
بسان يكي زنگي حامله
شكم كرده هنگام زادن گران
هميزاد اين دختر بر سپيد
پسر همچو فرتوت پنبه سران
جز اين ابر و جز مادر زال زر
نزادند چونين پسر مادران
هميآمدند از هوا خرد خرد
به نور سپيد اندر، آن دختران
نشستند زاغان به بالينشان
چنان دايگان سيه معجران
تو گويي به باغ اندرون روز برف
صف ناربون و صف عرعران
بسي خواهرانند بر راه رز
سيه موزگان و سمن چادران
بپوشيده در زير چادر همه
ستبرق ز بالاي سر تا به ران
ز زاغان بر نوژ گويي كه هست
كلاه سيه بر سر خواهران
چنان كارگاه سمرقند گشت
زمين از در بلخ تا خاوران
در و بام و ديوار آن كارگاه
چنان زنگيان كاغذگران
مر اين زنگيان را چه كار اوفتاد
كه كاغذ گرانند و كاغذ خوران
نخوردند كاغذ ازين بيشتر
نه كاغذ فروشان، نه كاغذ خران
شود كاغذ تازه و تر، خشك
چو خورشيد لختي بتابد بر آن
وليكن شود تري اين فزون
چو تابند بيش اندر آن نيران
شده آبگيران فسرده ز يخ
چنان كوس رويين اسكندران
چو سندان آهنگران گشته يخ
چو آهنگران ابر مازندران
برآيد به زير آن تگرگ از هوا
چنان پتك پولاد آهنگران
چه بهتر ز خرگاه و طارم كنون
به خرگاه و طارم درون آذران
فرو برده مستان سر از بيهشي
برآورده آواز خنياگران
به جوش اندرون ديگ بهمنجنه
به گوش اندرون بهمن و قيصران
سر بابزن در سر و ران مرغ
بن بابزن در كف دلبران
كباب از تنوره در آويخته
چو خونين ورقهاي جوشنوران
خداوند ما گشته مست و خراب
گرفته دو بازوي او چاكران
يكي نامداري كه با نام وي
شدستند بينام نامآوران
به عمري چنان گوهر پاك او
نيايد يكي گوهر از گوهران
بدادهست داد از تن خويشتن
چو نيكو دلان و نكو محضران
كسي كو دهد از تن خويش داد
نبايدش رفتن بر داوران
مرا با ثناهاي او نيست تاب
كرايي پياده منم با خران
ترا گويم اي سيد مشرقين
كه مردم مرانند و تو نامران
در آمد ترا روز بهمنجنه
به فيروزي اين روز را بگذران
مي زعفري خور ز دست بتي
كه گويي قضيبيست از خيزران
مي زعفراني كه چون خورديش
رود سوي دل راست چون زعفران
نه با رنگ او بايدت رنگ گل
نه با بوي او نرگس و ضيمران
ز رامشگران رامشي كن طلب
كه رامش بود نزد رامشگران
بزي همچنين ساليان دراز
دنان و دمان و چمان و چران
دو گوشت هميشه سوي گنجگاو
دو چشمت هميشه سوي دلبران
حاسدان بر من حسد كردندو من فردم چنين
داد مظلومان بده اي عز مير مؤمنين
شير نر تنها بود هرجا و خوكان جفت جفت
ما همه جفتيم و فردست ايزد دادآفرين
حاسدم بر من همي پيشي كند، اين زو خطاست
بفسرد چون بشكفد گل پيش ماه فرودين
حاسدم خواهد كه او چون من هميگردد به فضل
هر كه بيماري دق دارد، كجا گردد سمين
حاسدم گويد: چرا بر من به يك گفتار من
گوژ گشتي چون كمان و تيرگشتي در كمين
گوژ گشتن با چنان حاسد بود از راستي
باژ گونه، راست آيد نقش گوژ اندر نگين
حاسدم گويد ببردي دوستانم را ز من
دوستان را خود بر ابرو بود از وي خم و چين
مردم دانا نباشد دوست او يك روز بيش
هر كسي انگشت خود يك ره كند در زولفين
حاسدم گويد چراباشي تو در درگاه شاه
اينت بغضي آشكارا، اينت جهلي راستين
هر كجا باغي بود آنجا بود آواز مرغ
هر كجا مرغي بود آنجا بود تير سفين
حاسدم گويد كه ما پيريم و تو برناتري
نيست با پيران به دانش مردم برنا قرين
گر به پيري دانش بدگوهران افزون شدي
روسيهتر نيستي هر روز ابليس لعين
حاسدم گويد: چرا خوانند كمتر شعر من
زان تو خوانند هر كس، هم بنات و هم بنين
شعر من ماء معين و شعر تو ماء حميم
كس خورد ماء حميمي تا بود ماء معين؟
حاسدم گويد چرا تو خدمت خسرو كني
روبهان را كرد بايد خدمت شير عرين
پيلبان را روزي اندر خدمت پيلان بود
بندگان را روزي اندر خدمت شاه زمين
حاسدم خواهد كه شعر او بود تنها و بس
باز نشناسد كسي بربط ز چنگ رامتين
نه همه حكمت خدا اندر يكي شاعر نهاد
نه همه بويي بود در نافهٔ مشكي عجين
شاعري تشبيب داند، شاعري تشبيه و مدح
مطربي قالوس داند، مطربي شكر توين
حاسدم گويد چرا در پيشگاه مهتران
ما ذليليم و حقير و تو اميني و مكين
قول او بر جهل او، هم حجتست و هم دليل
فضل من بر عقل من هم شاهدست و هم يمين
حاسدا هرگز نبيني، تا تو باشي روي عقل
دوزخي هرگز نبيند روي و موي حور عين
حاسدا تو شاعري و نيز من هم شاعرم
چون ترا شعر ضعيفست و مرا شعر سمين
شعر تو شعرست، ليكن باطنش پرعيب و عار
كرم بسياري بود در باطن در ثمين
شعر ناگفتن به از شعري كه گوئي نادرست
بچه نازادن به از ششماهه بفكندن جنين
حاسدا تا من بدين درگاه سلطان آمدم
برفتادت غلغل و برخاستت ويل و حنين
گر چنين باشي به هر شاعر كه آيد نزد شاه
بس كه بايد بس كه بايد مر ترا بودن حزين
شاه را سرسبز باد و تن جوان تا هر زمان
شاعران آيندش ازاقصاي روم و حد چين
سال پارين با تو ما را چه جدال و جنگ خاست
سال امسالين تو با ما در گرفتي جنگ و كين
باش تا سال دگر نوبت كرا خواهد بدن
تا كرا ميبايدم زد بر سر وي پوستين
من ترا از خويشتن در باب شعر و شاعري
كمترين شاعر شناسم، هذه حق اليقين
مير فرمودت كه رو يك شعر او را كن جواب
بود سالي و نكردي، ننگ باشد بيش ازين
گر مرا فرموده بودي خسرو بنده نواز
بهتر از ديوان شعرت پاسخي كردي متين
ليكن اشعار ترا آن قدر و آن قيمت نبود
كش بفرمودي جواب اين خسرو شاعر گزين
گر تو اي نادان نداني، هر كسي داند كه تو
نيستي با من به گاه شعر گفتن همقرين
من بدانم علم و دين و علم طب و علم نحو
تو نداني دال و ذال و راء و زاء و سين و شين
من بسي ديوان شعر تازيان دارم ز بر
تو نداني خواند «الا هبي بصحنك فاصبحين»
خواست از ري خسرو ايران مرا بر سفت پيل
خود ز تو هرگز نينديشيد در چندين سنين
من به فضل از تو فزونم، تو به مال از من فزون
بهترست از مال فضل و بهتر از دنياست دين
مال تو از شهريار شهرياران گرد گشت
ورنه اندر ري تو سرگين چيدي از هر پارگين
گر نباشد در چنين حالت مزيدي مرترا
عارضي بس باشدت بر لشكر مير متين
هيچ سالي نيست كز دينار، سيصد چارصد
از پي عرض حشم كمتر كني در آستين
وآنگهي گويي من از شاه جهان شاكر نيم
گرنه نيك آيد ازين شه، رخت رو بربند هين
باز شروان شو، بدانجايي كه دادنت همي
گوشت خوك مردهٔ يكماهه و نان جوين
مر مرا باري بدين درگاه شاهست آرزو
نز ري و گرگان همي ياد آيدم، نز خافقين
شاعران را در ري و گرگان و در شروان كه ديد
بدرهٔ عدلي به پشت پيل، آورده به زين
آنچه اين مهتر دهد روزي به كمتر شاعري
معتصم هرگز به عمر اندر نداد و مستعين
رو چنين شكري كن و بسيار نسپاسي مكن
تات بخشد بخت نيكو سايهٔ خسرو معين
آنكه او شاكر بود، باشد ز خيل الاكرمين
وانكه ناشاكر بود، باشد ز خيل الاخسرين
شبي گيسو فروهشته به دامن
پلاسين معجر و قيرينه گرزن
بكردار زني زنگي كه هرشب
بزايد كودكي بلغاري آن زن
كنون شويش بمرد و گشت فرتوت
از آن فرزند زادن شد سترون
شبي چون چاه بيژن تنگ و تاريك
چو بيژن در ميان چاه او من
ثريا چون منيژه بر سر چاه
دو چشم من بدو چون چشم بيژن
هميبرگشت گرد قطب جدي
چو گرد بابزن مرغ مسمن
بنات النعش گرد او هميگشت
چو اندر دست مرد چپ فلاخن
دم عقرب بتابيد از سر كوه
چنانچون چشم شاهين از نشيمن
يكي پيلستگين منبر مجره
زده گردش نقط از آب روين
نعايم پيش او چون چار خاطب
به پيش چار خاطب چار مؤذن
مرا در زير ران اندر كميتي
كشنده ني و سركش ني و توسن
عنان بر گردن سرخش فكنده
چو دو مار سيه بر شاخ چندن
دمش چون تافته بند بريشم
سمش چون ز آهن پولاد هاون
هميراندم فرس را من به تقريب
چو انگشتان مرد ارغنون زن
سر از البرز برزد قرص خورشيد
چو خونآلوده دزدي سر ز مكمن
به كردار چراغ نيم مرده
كه هر ساعت فزون گرددش روغن
برآمد بادي از اقصاي بابل
هبوبش خاره در و باره افكن
تو گفتي كز ستيغ كوه سيلي
فرود آرد همي احجار صد من
ز روي باديه برخاست گردي
كه گيتي كرد همچون خز ادكن
چنان كز روي دريا بامدادان
بخار آب خيزد ماه بهمن
برآمد زاغ رنگ و ماغ پيكر
يكي ميغ از ستيغ كوه قارن
چنانچون صدهزاران خرمن تر
كه عمدا در زني آتش به خرمن
بجستي هر زمان زان ميغ برقي
كه كردي گيتي تاريك روشن
چنان آهنگري كز كورهٔ تنگ
به شب بيرون كشد تفسيده آهن
خروشي بركشيدي تند تندر
كه موي مردمان كردي چو سوزن
تو گفتي ناي رويين هر زماني
به گوش اندر دميدي يك دميدن
بلرزيدي زمين لرزيدني سخت
كه كوه اندر فتادي زو به گردن
تو گفتي هر زماني ژنده پيلي
بلرزاند ز رنج پشگان تن
فرو باريد باراني ز گردون
چنانچون برگ گل بارد به گلشن
و يا اندر تموزي مه ببارد
جراد منتشر بر بام و برزن
ز صحرا سيلها برخاست هر سو
دراز آهنگ و پيچان و زمين كن
چو هنگام عزايم زي معزم
به تك خيزند ثعبانان ريمن
نماز شامگاهي گشت صافي
ز روي آسمان ابر معكن
چو بردارد ز پيش روي اوثان
حجاب ماردي دست برهمن
پديد آمد هلال از جانب كوه
بسان زعفران آلوده محجن
چنانچون دو سر از هم باز كرده
ز زر مغربي دستاورنجن
و يا پيراهن نيلي كه دارد
ز شعر زرد نيمي زه به دامن
رسيدم من به درگاهي كه دولت
ازو خيزد، چو رماني ز معدن
به درگاه سپهسالار مشرق
سوار نيزهباز خنجر اوژن
عليبن محمد مير فاضل
رفيعالبينات صادقالظن
جمال ملكت ايران و توران
مبارك سايهٔ ذوالطول والمن
خجسته ذوفنوني رهنموني
كه درهر فن بود چون مرد يكفن
سياست كردنش بهتر سياست
زليفن بستنش بهتر زليفن
يگانه گشته از اهل زمانه
به الفاظ متين و راي متقن
تهمتن كارزاري كو به نيزه
كند سوراخ در گوش تهمتن
فروزان تيغ او هنگام هيجا
چنان ديباي بوقلمون ملون
به طول و عرض و رنگ و گوهر و حد
چو خورشيدي كه در تابد ز روزن
كه گر زين سو بدو در بنگرد مرد
بدانسو در زمين بشمارد ارزن
اگر بر جوشن دشمن زند تيغ
به يك زخمش كند دو نيمه جوشن
چوپرگاري كه از هم باز دري
ز هم باز اوفتد اندام دشمن
الا يا آفتاب جاودان تاب
هنرور يارجوي حاسد افكن
شنيدم من كه برپاي ايستاده
رسيدي تا به زانو دست بهمن
رسد دست تو از مشرق به مغرب
ز اقصاي مداين تا به مدين
زنان دشمنان از پيش ضربت
بياموزند الحانهاي شيون
چنانچون كودكان از پيش الحمد
بياموزند ابجد را و كلمن
نسب داري حسب داري فراوان
ازيرا نسبتت پاكست و مسكن
الا تا مؤمنان گيرند روزه
الا تا هندوان گيرند لكهن
به دريابار، باشد عنبر تر
به كوه اندر، بود كان خماهن
نريزد از درخت ارس كافور
نخيزد از ميان لاد لادن
زيادي خرم و خرم زيادي
ميان مجلس شمشاد و سوسن
انوشه خور، طرب كن، جاودان زي
درم ده، دوست خوان دشمن پراكن
به چشم بخت روي ملك بنگر
به دست سعد پاي نحس بشكن
به دولت چهرهٔ نعمت بياراي
به نعمت خانهٔ همت بياكن
همه ساله به دلبر دل هميده
همه ماهه به گرد دن هميدن
همه روزه دو چشمت سوي معشوق
همه وقته دو گوشت سوي ارغن
رسم بهمن گير و از نو تازه كن بهمنجنه
اي درخت ملك! بارت عز و بيداري تنه
اورمزد و بهمن و بهمنجنه فرخ بود
فرخت باد اورمزد و بهمن و بهمنجنه
بر سرانگشت معشوقان نگر سبزي حنا
بر سر انگشت سبزي بر سر و سبزش نه
راست پنداري بلورين جامهاي چينيان
بر سر تصوير زنگاري و بند آينه
يا به منقار زجاجي بركند طاووس نر
پرهاي طوطيان از طوطيان وقت چنه
اي خداوندي كه روز خشم تو از خشم تو
در جهد آتش به سنگ آتش و آتشزنه
خشم تو چون ماهي فرزند داوود نبي
كو بيوبارد جهان، گويد كه هستم گرسنه
در دعاي مؤمنين و مؤمناتي، زانكه هست
زير بارت گردن هر مؤمن و هر مؤمنه
تا تواني شهريارا روز امروزين مكن
جز به گرد خم خرامش جز به گرد دن دنه
بامدادان حرب غم را لشكري كن تعبيه
اختيارش بر طلايه، افتخارش بر بنه
تو به قلب لشكر اندر خون انگوران به دست
ساقيان بر ميسره، خنياگران بر ميمنه
ساقيان تو فكنده باده اندر باطيه
خادمان تو فكنده عنبر اندر مدخنه
مطربان ساعت به ساعت بر نواي زير وبم
گاه سروستان زنند امروز و گاهي اشكنه
گاه زير قيصران و گاه تخت اردشير
گاه نوروز بزرگ و گه بهار بشكنه
گه نواي هفت گنج و گه نواي گنج گاو
گه نواي ديف رخش و گه نواي ارجنه
نوبتي پاليزبان و نوبتي سرو سهي
نوبتي روشن چراغ و نوبتي كاويزنه
ساعتي سيوارتير و ساعتي كبك دري
ساعتي سروستاه و ساعتي با روزنه
بامدادان بر چكك، چون چاشتگاهان بر شخج
نيمروزان بر لبينا، شامگاهان بر دنه
ماه فروردين به گل چم، ماه دي بر باد رنگ
مهرگان بر نرگس و فصل دگر بر سوسنه
سال سيصد سرخ ميخور، سال سيصد زرد مي
لعل مي الفين شهر و العصير الفي سنه
فغان ازين غراب بين و واي او
كه در نوا فكندمان نواي او
غراب بين نيست جز پيمبري
كه مستجاب زود شد دعاي او
غراب بين نايزن شدهست و من
سته شدم ز استماع ناي او
برفت يار بيوفا و شد چنين
سراي او خراب، چون وفاي او
به جاي او بماند جاي او به من
وفا نمود جاي او به جاي او
بسان چاه زمزمست چشم من
كه كعبهٔ وحوش شد سراي او
سحاب او بسان ديدگان من
بسان آه سرد من صباي او
خراب شد تن من از بكاي من
خراب شد تن وي از بكاي او
الا كجاست جمل بادپاي من
بسان ساقهاي عرش پاي او
چو كشتيي كه بيل او ز دم او
شراع او، سرون او قفاي او
زمام او طريق او و راهبر
سنام او دو دست او عصاي او
كجاست تا بيازمايم اندرين
سراب آب چهره آشناي او
ببرم اين درشتناك باديه
كه گم شود خرد در انتهاي او
ز طول او به نيم راه بگسلد
فراز او مسافت سماي او
زمين او چو دوزخ وز تف او
چو موي زنگيان شده گياي او
بسان ملك جم خراب، باديه
سپاه غول و ديو، پادشاي او
زنند مقرعه به پيش پادشا
دوال مار و نيش اژدهاي او
كنيزكان به گرد او كشيده صف
ز كركي و نعامه و قطاي او
ز مار گرزه، مار گرد ريگ پر
غديرها و آبگيرهاي او
شراب او سراب و جامش اوديه
و نقل او حجاره و حصاي او
سماع مطربان به گرد او درون
زئير شير و گرگ را عواي او
بخور او سموم گرم و اسپرم
به گرد او عكازه و غضاي او
شميده من در آن ميان باديه
زسهم ديو و بانگ هايهاي او
بدانگهي كه هور تيرهگون شود
چو روي عاشقان شود ضياي او
شب از ميان باختر برون جهد
بگسترند زير چرخ جاي او
چو جامعهٔ نگارگر شود هوا
نقط زر شود بر او نقاي او
فلك چو چاه لاجورد و دلو او
دو پيكر و مجره همچو ناي او
هبوب او هوا و بر هبوب او
كسي فشانده گرد آسياي او
ز هقعهٔ چو نيمخانهٔ كمان
بنات نعش از اول بناي او
جدي چنان به شارهاي وز استر
چو نقطهٔي به ثور بر، سهاي او
هوا به رنگ نيلگون يكي قبا
شهاب، بند سرخ بر قباي او
مجره چون ضيا كه اندر اوفتد
به روزن و نجوم او هباي او
بدانگهي كه صبح، روز بر دمد
بهاي او به كم كند بهاي او
قمر بسان چشم دردگين شود
سپيدهدم شود چو توتياي او
رسيده من به انتهاي باديه
به انتها رسيده هم عناي او
به مجلس خدايگان بيكفو
كه نافريده همچو او خداي او
مدبري كه سنگ منجنيق را
بدارد اندرين هوا دهاي او
به جايگاه عزم، عزم عزم او
به جايگاه راي، راي راي او
كه كرد، جز خداي عز اسمه
رضا رضاي او، قضا قضاي او
نه در جهان جلال، چون جلال او
نه هيچ كبريا چو كبرياي او
خليج مغربي هزيمهاي شود
اگر نه جود او شود سقاي او
فصاحتم چو هدهدست و هدهدم
كجا رسد به غايت سباي او
ز شكر اوست مروه و صفاي من
ز فضل اوست مروه و صفاي او
طبيعت منست گاه شعر من
جميله و شه طباطباي او
«اماصحا» به تازيست و من همي
به پارسي كنم اما صحاي او
الا كه تا برين فلك بود روان
شجاع او و حيةالحواي او
بقاش باد و دولت هميشگي
رسيده در حسود او بلاي او
برخيز هان اي جاريه، مي در فكن در باطيه
آراسته كن مجلسي، از بلخ تا ارمينيه
آمد خجسته مهرگان، جشن بزرگ خسروان
نارنج و نار و اقحوان، آورد از هر ناحيه
گلنارها: بيرنگها، شاهسپرم: بيچنگها
گلزارها چون گنگها، بستانها چون اوديه
لاله نرويد در چمن، بادام نگشايد دهن
نه شبنم آيد بر سمن، نه بر شكوفه انديه
نرگس همي در باغ در، چون صورتي از سيم و زر
وان شاخههاي مورد تر چون گيسوي پر غاليه
وان نارها بين ده رده، بر نارون گرد آمده
چون حاجيان گرد آمده در روزگار ترويه
گردي بر آبي بيخته، زر از ترنج انگيخته
خوشه ز تاك آويخته، مانند سعد الاخبيه
شد گونه گونه تاك رز، چون پيرهان رنگرز
اكنونت بايد خز و بز گردآوري و اوعيه
بلبل نگويد اين زمان، لحن و سرود تازيان
قمري نگرداند زبان، بر شعر ابن طثريه
بلبل چغانه بشكند، ساقي چمانه پركند
مرغ آشيانه بفكند و اندر شود در زاويه
انگورها بر شاخها، مانندهٔ چمچاخها
واويجشان چون كاخها، بستانشان چون باديه
گردان بسان كفچهاي، گردن بسان خفچهاي
واندر شكمشان بچهاي، حسناء مثل الجاريه
بچه نداند از بوو مادر نداند از عدو
آيد ببردشان گلو، با اهل بيت و حاشيه
آرد سوي چرخشتشان، وانگه بدرد پستشان
از فرقشان و پشتشان وز رو، ز پي وز ناصيه
چون خانهاشان بركند، خونشان ز تن بپراكند
آرد فرود و افكند، در خسرواني خابيه
محكم كند سرهاي خم تا ماه پنجم يا ششم
وانگه بيايد بافدم آنگه بيارد باطيه
خشت از سر خم بركند باده ز خم بيرون كند
وانگه به قمعي افكند در قصعهٔ مروانيه
چون صبح صادق بردمد، مير مرا او ميدهد
جامي به دستش برنهد چون چشمهٔ معموديه
گويد: بخور كت نوش باد، اين جام مي در بامداد
اي از در ملك قباد با تخت و تاج و الويه
اي بختيار راستين مولا اميرالمؤمنين
چون تو نه اندر خانقين چون تو نه در انطاكيه
آن كوادب داند همي، صاحب ترا خواند همي
كالفاظ تو ماند همي، بالفاظهاي باديه
دستت هي بدره كشد، سايل از آن بدره كشد
شاعر همي بدره كشد، پيشت به جاي غاشيه
دشمنت را جويندگان، جويند اندر دومكان
در بند و چه در اين جهان، در آن جهان در هاويه
خشمت اگر يك دم زدن، جنبش كند بر خويشتن
گردد چو اطلال و دمن ديوار قسطنطانيه
از جد نيكو راي تو، وز همت والاي تو
رسواترند اعداي تو از نقشهاي الفيه
پيرايهٔ عالم تويي، فخر بنيآدم تويي
داناتر از رستم تويي در كار جنگ و تعبيه
يار تو خير و خرمي، چون يارشاعي فاطمي
جفت تو جود و مردمي چون جفت حاتم ماويه
ما را دهي از طبع خوش، ماهان خوش حوران كش
چون داد سالار حبش مر مصطفي را جاريه
روزي بود كاين پادشا بخشد ولايت مر ترا
از حد خط استوا تا غايت افريقيه
بر فرخي و بر بهي، گردد ترا شاهنشهي
اين بنده را گرمان دهي، وان بنده را گرمانيه
بسته عدو را دست پس، چون ملحد ملعون خس
كش كرد مهدي در قفس و آويختش در مهديه
من گفته شعري مشتهر، در تهنيت و اندر ظفر
از «سيف اصدق» راستتر در فتح آن عموريه
چون من ترا مدحت كنم، گويي كه خود اعشي منم
از بسكه اندر دامنم از چرخ بارد قافيه
تا لاله و نسرين بود، تا زهره و پروين بود
تا جشن فروردين بود، تا عيدهاي اضحيه
عمر تو بادا بيكران، سود تو بادا بيزيان
همواره پاي و جاودان، در عز و ناز و عافيه
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد