آمد شب و از خواب مرا رنج و عذابست
اي دوست بيار آنچه مرا داروي خوابست
چه مرده و چه خفته كه بيدار نباشي
آن را چه دليل آري و اين را چه جوابست
من جهد كنم بياجل خويش نميرم
در مردن بيهوده، چه مزد و چه ثوابست
من خواب ز ديده به مي ناب ربايم
آري عدوي خواب جوانان مي نابست
سختم عجب آيد كه چگونه بردش خواب
آن را كه به كاخ اندر يك شيشه شرابست
وين نيز عبجتر كه خورد باده نه بر چنگ
بينغمهٔ چنگش به مي ناب شتابست
اسبي كه صفيرش نزني مينخورد آب
ني مرد كم از اسب و نه مي كمتر از آبست
در مجلس احرار سه چيزست و فزون به
وان هر سه شرابست و ربابست و كبابست
نه نقل بود ما را، ني دفتر و ني نرد
وان هر سه بدين مجلس ما در، نه صوابست
دفتر به دبستان بود و نقل به بازار
وين نرد به جايي كه خرابات خرابست
ما مرد شرابيم و كبابيم و ربابيم
خوشا كه شرابست و كبابست و ربابست
در خمار مي دوشينم اي نيك حبيب
آب انگور دو سالينهم فرموده طبيب
آب انگور فرازآور يا خون مويز
كه مويز اي عجبي هست به انگور قريب
شود انگور زبيب آنگه كش خشك كني
چون بياغاري انگور شود، خشك زبيب
اين زبيب اي عجبي مردهٔ انگور بود
چون ورا تر كني زنده شود اينت غريب
مي ببايد كه كند مستي و بيدار كند
چه مويزي و چه انگوري، اي نيك حبيب
ما بسازيم يكي مجلس، امروزين روز
چون برون آيد از مسجد آدينه خطيب
بنشينيم همه عاشق و معشوق به هم
نه ملامتگر ما را و نه نظاره رقيب
مي ديرينه گساريم به فرعوني جام
از كف سيم بناگوشي با كف خضيب
جرعه برخاك هميريزيم از جام شراب
جرعه بر خاك هميريزد آزاده اديب
ناجوانمردي بسيار بود، چون نبود
خاك را از قدح مرد جوانمرد نصيب
دوستان! وقت عصيرست و كباب
راه را گرد نشاندهست سحاب
سوي رز بايد رفتن به صبوح
خويشتن كردن مستان و خراب
نيمجوشيده عصير از سر خم
دركشيدن، كه چنينست صواب
رادمردان را هنگام عصير
شايد ار مينبود صافي و ناب
تا دو سه روز درين سايهٔ رز
آب انگور گساريم به آب
بفروزيم همي آتش رز
گسترانيم بر او سرخ كباب
تاك رز باشدمان شاسپرم
برگ رز باشد دستار شراب
نقل ما خوشهٔ انگور بود
از بر سر بر چون پرعقاب
بانگ جوشيدن مي باشدمان
نالهٔ بر بط و طنبور و رباب
چرخست وليكن نه درو طالع نحسست
خلدست وليكن نه درو جوي عقارست
چون ابروي معشوقان با طاق و رواقست
چون روي پريرويان با رنگ و نگارست
بازيگه شمس و قمر و ببر و هزبرست
منزلگه جود و كرم و حلم و وقارست
از روي سلاطينش هر روز بساطست
وز بوسهٔ شاهانش هر روز نثارست
الا وقت صبوحست، نه گرمست و نه سردست
نه ابرست و نه خورشيد، نه بادست و نه گردست
بيار اي بت كشمير، شراب كهن پير
بده پر و تهي گير كه مان ننگ و نبردست
از آن باده كه زردست و نزارست وليكن
نه از عشق نزارست و نه از محنت زردست
به جان اندر قوتست و به مغز اندر مشكست
به چشم اندرنورست و به روي اندر، وردست
اي ترك ترا با دل احرار چه كارست
نه اين دل ما غارت تركان تتارست
از ما بستاني دل و ما را ندهي دل
با ما چه سبب هست ترا، يا چه شمارست
ما را به از اين دار و دل ما به از اين جوي
من هيچ ندانم كه مرا با تو چه كارست
هرگاه كه من جهد كنم دل به كف آرم
بازش تو بدزدي ز من اين كارنه كارست
من پار بسي رنج و عناي تو كشيدم
امسال به هش باش كه امسال نه پارست
نه دل دهدم كز تو كنم روي به يكسوي
نه با تو ازين بيش مرا رنج و مرارست
هر روز دگر خوي و دگر عادت و كبرست
اين خوي بد و عادت تو چند هزارست
خوي تو هميگردد و خويي كه نگردد
خوي ملك پيلتن شير شكارست
مسعود ملك آنكه به جنب هنر او
اندر ملكان هر چه هنر بود عوارست
آن ملكستاني كه هر آن ملك كه بستاند
كو تيغ بدو تيز كند ملكسپارست
در لشكر اسكندر از اسب نبودي
چندانكه در اين لشكر از پيل قطارست
ده پانزده من بيش نبد گرز فريدون
هفتاد مني گرز شه شير شكارست
از چوب بدي تخت سليمان پيمبر
وين تخت شه مشرق از زر عيارست
گويند كه آن تخت ورا باد ببردي
وين نزد من اي دوست نه فخرست و نه عارست
زيرا كه هر آن چيز كه باشد بربايد
باشد سبك و هر چه سبك باشد خوارست
ار روي ملوكانش هر روز نشاطست
وز كيسهٔ شاهانش هر روز نثارست
هر چند كه خوبست، درو خوبترين چيز
ديدار شه پيلتن شيرشكارست
آمد ملكا عيد و مي لعل هميگير
كاين مي سبب رستن بنيان ضرارست
مي بر تو حلالست كه در دار قراري
وان را بزه باشد كه نه در دار قرارست
تا خاك فروتر بود و نار زبرتر
تا پيش هوا نار و هوا از پي نارست
گوشت به سوي نوش جهانگير بزرگست
چشمت به سوي آن صنم باده گسارست
المنة لله كه اين ماه خزانست
ماه شدن و آمدن راه رزانست
از بسكه درين راه رز انگور كشانند
اين راه رز ايدون چو ره كاهكشانست
چون قوس قزح برگ رزان رنگبر نگند
در قوس قزح خوشهٔ انگور گمانست
آبي چو يكي كيسگكي از خز زردست
در كيسه يكي بيضهٔ كافور كلانست
واندر دل آن بيضهٔ كافور رياحي
ده نافه و ده نافگك مشك نهانست
وان سيب بكردار يكي مردم بيمار
كز جملهٔ اعضا و تن او را دو رخانست
يك نيمه رخش زرد و دگر نيمه رخش سرخ
اين را هيجان دم و آن را يرقانست
وان نار هميدون به زني حامله ماند
واندر شكم حامله مشتي پسرانست
تا مي نزني بر ز ميش، بچه نزايد
چون زاد بچه، زادن و خوردنش همانست
مادر، بچهاي، يا دو بچه زايد يا سه
وين نار چرا مادر سيصد بچگانست
مادر بچه را تا ز شكم نارد بيرون
بستر نكند، وين نه نهانست عيانست
اندر شكم او خود بچه را بستركي زرد
كردهست و بدو در ز سر بچه نشانست
اكنون صفت بچهٔ انگور بگويم
كاين هر صفتي در صفت او هذيانست
انگور بكردار زني غاليه رنگست
و او را شكمي همچو يكي غاليه دانست
اندر شكمش هست يكي جان و سه تا دل
وين هر سه دل او را ز سه پاره ستخوانست
گويند كه حيوان را جان باشد در دل
و او را ستخواني دل وجانست و روانست
جان را نشنيدم كه بود رنگ، ولي جانش
همرنگ يكي لاله كه در لالهستانست
جان را نبود بوي خوش و بوي خوش او
چون بوي خوش غاليه و عنبر و بانست
انگور سياهست و چوماهست و عجب نيست
زيرا كه سياهي صفت ماه روانست
عيبيش جز اين نيست كه آبستن گشتهست
او نوز يكي دختركي تاز جوانست
بي شوي شد آبستن، چون مريم عمران
وين قصه بسي طرفهتر و خوشتر از آنست
زيرا كه گر آبستن مريم به دهان شد
اين دختر رز را، نه لبست و نه دهانست
آبستني دختر عمران به پسر بود
آبستني دختر انگور به جانست
آن روح خداوند همه خلق جهان بود
وين راح خداوند همه خلق جهانست
گر قصد جهودان بد در كشتن عيسي
در كشتن اين، قصد همه اهل قرانست
آن را بگرفتند و كشيدند و بكشتند
وين را بكشند و بكشند، اين به چه سانست
آن، زنده يكي را و دو را كرد به معجز
وين، زندهگر جان همه خلق زمانست
ناكشتهٔ كشته صفت روح قدس بود
ناكشتهٔ كشته صفت اين حيوانست
آن را، نگر از كشتن آنها چه زيان بود
اين را، نگر از كشتن اينها چه زيانست
آن را، پس سختي ز همه رنج امان بود
وين را، پس سختي ز همه رنج امانست
آن را به سماوات مكان گشت و مر اين را
بر دست اميران و وزيرانش مكانست
چون دست وزير ملك شرق كه دستش
از باده گران نيست، كه از جود گرانست
شمس الوزرا احمد عبدالصمد آنكو
شمسالوزرا نيست كه شمس الثقلانست
آن پيشرو پيشروان همه عالم
چون پيشرو نيزهٔ خطي كه سنانست
مهتر ز همه خلق جهان او به دو كوچك
مهتر به دو كوچك، به دلست و به زبانست
درانه و دوزان به سر كلك نيابي
درانه و دوزان به سر كلك و بنانست
اندر كرمش، هر چه گمان بود يقين شد
واندر نسبش، هر چه يقين بود گمانست
خردش نگرش نيست، كه خردك نگرشني
در كار بزرگان همه ذلست و هوانست
دينار دهد، نام نكو باز ستاند
داند كه علي حال زمانه گذرانست
مرحاشيهٔ شاه جهان را و حشم را
هم مال دهندهست و هم مال ستانست
زيرا كه ولايت چو تني هست و درآن تن
اين حاشيه شاه رگست و شريانست
دستور طبيبست كه بشناسد رگ را
چون با ضربان باشد و چون بيضربانست
چون با ضربانست كند قوت او كم
وركم نكند، بيم خناق از هيجانست
چون بيضربان باشد، نيرو دهد او را
ورنه دل ملكت را بيم يرقانست
اين كار وزارت كه هميراند خواجه
نه كار فلان بن فلان بن فلانست
بود آن همگان را غرض و مصلحت خويش
اين را غرض و مصلحت شاه جهانست
هرگز ندهد خردمنش را بر خود راه
كز خردمنش محتشمانرا حدثانست
از پشه عنا و الم پيل بزرگست
وز مور، فساد بچهٔ شير ژيانست
خسرو تنهٔ ملك بود او دلهٔ ملك
ملكت چو قرآن، او چو معاني قرانست
ملكت چو چراگاه و رعيت رمه باشد
جلاب بود خسرو و دستور شبانست
لشكر چو سگان رمه و دشمن چون گرگ
وين كار سگ و گرگ و رمه با رمه بانست
ما را رمهبانيست نه زو در رمه آشوب
نه ايمن ازو گرگ و نه سگ زو به فغانست
هرگز نكند با ضعفا سخت كماني
با آنكه بدانديش بود، سخت كمانست
تا بر بم و بر زير نواي گل نوش است
تا بر گل بربار خروش ورشانست
عمر و من او را نه قياس و نه كران باد
چون فضل و منش را نه قياس و نه كرانست
بادا به بهار اندر چندانكه بهارست
بادا به خزان اندر چندانكه خزانست
سپيدهدم كه وقت كار عامست
نبيذ غارجي رسم كرامست
مرا ده ساقيا جام نخستين
كه من مخمورم و ميلم به جامست
وليكن لختكي باريكتر ده
نبيذ يكمني دادن كدامست
نماز بامدادان كرد بايد
سه جام يكمني خوردن حرامست
چو وام ايزدي بنهاده باشم
مرا ده ساتگيني بر تو وامست
چنانكه باز نشناسد امامم
ركوعم را ركوعست ار قيامست
خوشا جام ميا، خوشا صبوحا
خوشا كاين ماهرو ما را غلامست
دو زلفش دو شب و دو خال مشكين
ظلام اندر ظلام اندر ظلامست
صبوح از دست آن ساقي صبوحست
مدام از دست آن دلبر مدامست
غلام و جام مي را دوست دارم
نه جاي طعنه و جاي ملامست
هميدانم كه اين هر دو حرامند
وليكن اين خوشيها در حرامست
روزي بس خرمست، ميگير از بامداد
داد زمانه بده كايزد داد تو داد
خواسته داري و ساز، بيغميت هست باز
ايمني و عز و ناز، فرخي و دين وداد
نيز چه خواهي دگر، خوش بزي و خوش بخور
انده فردا مبر، گيتي خوابست و باد
رفته و فرمودني، مانده و فرسودني
بود همه بودني، كلك فرو ايستاد
ميخور كت بادنوش، بر سمن و پيلگوش
روز رش و رام و جوش، روز خور و ماه و باد
آمد نوروز ماه مي خور و مي ده پگاه
هر روز تا شامگاه، هر شب تا بامداد
بارد در خوشاب، از آستين سحاب
وز دم حوت آفتاب، روي به بالا نهاد
برجه تا برجهيم، جام به كف برنهيم
تن به مياندر دهيم، كاري صعب اوفتاد
مرغ دلانگيز گشت، باد سمنبيز گشت
بلبل شبخيز گشت، كبك گلو برگشاد
بلبل باغي به باغ، دوش نوايي بزد
خوبتر از باربد نغزتر از بامشاد
وقت سحرگه چكاو، خوش بزند در تكاو
ساعتكي گنج گاو، ساعتكي گنج باد
رعد تبيره زنست، برق كمند افكنست
وقت طرب كردنست، مي خور كت نوش باد
قوس قزح، قوسوار، عالم فردوسوار
كبك دري كوسوار، كرده گلو پر زباد
باغ پر از حجله شد راغ پر از كله شد
دشت پر از دجله شد، كوه پر از مشك ساد
زان مي عنابگون، در قدح آبگون
ساقي، مهتابگون تركي، حورا نژاد
اي بدل ذويزن، بوالحسن بن الحسن
فاعل فعل حسن، صاحب دوكف راد
در همه كاري صبور، وز همه عيبي نفور
كالبد تو ز نور، كالبد ما ز لاد
فضل و كرم كرد تست، جود و سخا ورد تست
دولت شاگرد تست گوهر و عقل اوستاد
ويژه تويي در گهر، سخته تويي در هنر
نكته تويي طرفهتر از نكت سندباد
اي عوض آفتاب، روز و شبان به آب وتاب
تو به مثل چون عقاب، حاسد ملعونت خاد
گفته امت مدحتي، خوبتر از لعبتي
سخت نكو حكمتي، چون حكم بن معاذ
جايزه خواهم يكي، كم بدهي اندكي
ور ندهي بيشكي، ز ايزد خواهم عياذ
سيم تو زي من رسيد، جامه نيامد پديد
جام ببايد كشيد، جامه ببايدت داد
هست در آن بس كشي جامه ز تن بركشي
برفكني بركشي بندهات را برچكاد
بنده بنازد بدان، سر بفرازد بدان
كس نگذارد بدان چون بچه بايست شاد
تا طرب و مطربست، مشرق و تا مغربست
تا يمن و يثرب است، آمل و استار باد
بنشين خورشيدوار، مي خور جمشيدوار
فرخ و اميدوار چون پسر كيقباد
اين قصر خجسته كه بنا كردهاي امسال
با غرفهٔ فردوس به فردوس قرينست
همچون حرمش طالع سعدست و مبارك
همچون ارمش نقش مهنا و گزينست
چون قدر تو عالي و چو روي تو گشاده
چون عهد تو نيكو و چو حلم تو رزينست
چوبش همه از صندل و از عود قماري
سنگش همه از گوهر و ياقوت ثمينست
آبش همه از كوثر و از چشمهٔ حيوان
خاكش همه از عنبر و كافور عجينست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد