شماره ۵۶ - در وصف جشن مهرگان و مدح ابوحرب بختيار

۳۸ بازديد


برخيز هان اي جاريه، مي در فكن در باطيه
آراسته كن مجلسي، از بلخ تا ارمينيه
آمد خجسته مهرگان، جشن بزرگ خسروان
نارنج و نار و اقحوان، آورد از هر ناحيه
گلنارها: بيرنگها، شاهسپرم: بي‌چنگها
گلزارها چون گنگها، بستانها چون اوديه
لاله نرويد در چمن، بادام نگشايد دهن
نه شبنم آيد بر سمن، نه بر شكوفه انديه
نرگس همي در باغ در، چون صورتي از سيم و زر
وان شاخه‌هاي مورد تر چون گيسوي پر غاليه
وان نارها بين ده رده، بر نارون گرد آمده
چون حاجيان گرد آمده در روزگار ترويه
گردي بر آبي بيخته، زر از ترنج انگيخته
خوشه ز تاك آويخته، مانند سعد الاخبيه
شد گونه گونه تاك رز، چون پيرهان رنگرز
اكنونت بايد خز و بز گردآوري و اوعيه
بلبل نگويد اين زمان، لحن و سرود تازيان
قمري نگرداند زبان، بر شعر ابن طثريه
بلبل چغانه بشكند، ساقي چمانه پركند
مرغ آشيانه بفكند و اندر شود در زاويه
انگورها بر شاخها، مانندهٔ چمچاخها
واويجشان چون كاخها، بستانشان چون باديه
گردان بسان كفچه‌اي، گردن بسان خفچه‌اي
واندر شكمشان بچه‌اي، حسناء مثل الجاريه
بچه نداند از بوو مادر نداند از عدو
آيد ببردشان گلو، با اهل بيت و حاشيه
آرد سوي چرخشتشان، وانگه بدرد پستشان
از فرقشان و پشتشان وز رو، ز پي وز ناصيه
چون خانهاشان بركند، خونشان ز تن بپراكند
آرد فرود و افكند، در خسرواني خابيه
محكم كند سرهاي خم تا ماه پنجم يا ششم
وانگه بيايد بافدم آنگه بيارد باطيه
خشت از سر خم بركند باده ز خم بيرون كند
وانگه به قمعي افكند در قصعهٔ مروانيه
چون صبح صادق بردمد، مير مرا او مي‌دهد
جامي به دستش برنهد چون چشمهٔ معموديه
گويد: بخور كت نوش باد، اين جام مي در بامداد
اي از در ملك قباد با تخت و تاج و الويه
اي بختيار راستين مولا اميرالمؤمنين
چون تو نه اندر خانقين چون تو نه در انطاكيه
آن كوادب داند همي، صاحب ترا خواند همي
كالفاظ تو ماند همي، بالفاظهاي باديه
دستت هي بدره كشد، سايل از آن بدره كشد
شاعر همي بدره كشد، پيشت به جاي غاشيه
دشمنت را جويندگان، جويند اندر دومكان
در بند و چه در اين جهان، در آن جهان در هاويه
خشمت اگر يك دم زدن، جنبش كند بر خويشتن
گردد چو اطلال و دمن ديوار قسطنطانيه
از جد نيكو راي تو، وز همت والاي تو
رسواترند اعداي تو از نقشهاي الفيه
پيرايهٔ عالم تويي، فخر بني‌آدم تويي
داناتر از رستم تويي در كار جنگ و تعبيه
يار تو خير و خرمي، چون يارشاعي فاطمي
جفت تو جود و مردمي چون جفت حاتم ماويه
ما را دهي از طبع خوش، ماهان خوش حوران كش
چون داد سالار حبش مر مصطفي را جاريه
روزي بود كاين پادشا بخشد ولايت مر ترا
از حد خط استوا تا غايت افريقيه
بر فرخي و بر بهي، گردد ترا شاهنشهي
اين بنده را گرمان دهي، وان بنده را گرمانيه
بسته عدو را دست پس، چون ملحد ملعون خس
كش كرد مهدي در قفس و آويختش در مهديه
من گفته شعري مشتهر، در تهنيت و اندر ظفر
از «سيف اصدق» راست‌تر در فتح آن عموريه
چون من ترا مدحت كنم، گويي كه خود اعشي منم
از بسكه اندر دامنم از چرخ بارد قافيه
تا لاله و نسرين بود، تا زهره و پروين بود
تا جشن فروردين بود، تا عيدهاي اضحيه
عمر تو بادا بيكران، سود تو بادا بي‌زيان
همواره پاي و جاودان، در عز و ناز و عافيه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد