من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۱۴

۳۳ بازديد


مي بر كف من نه كه طرب را سبب اينست
آرام من و مونس من روز و شب اينست
ترياق بزرگست و شفاي همه غمها
نزديك خردمندان مي را لقب اينست
بي مي نتوان كردن شادي و طرب هيچ
زيرا كه بدين گيتي اصل طرب اينست
معجون مفرح بود اين تنگدلان را
مر بي سلبان را به زمستان سلب اينست
اي آنكه نخوردستي مي گر بچشي زان
سوگند خوري، گويي: شهد و رطب اينست
مي‌گير و عطا ورز و نكو گوي و نكو خواه
اينست كريمي و طريق ادب اينست


شماره ۱۸

۳۳ بازديد


به فال نيك و به روز مبارك شنبد
نبيذگير و مده روزگار نيك به بد
به دين موسي امروز خوشترست نبيذ
بخور موافقتش را نبيذ نو شنبد
اگر تواني يكشنبد از صبوحي كن
كجا صبوحي نيكو بود به يكشنبد
طريق و مذهب عيسي به بادهٔ خوش ناب
نگاهدار و مزن بخت خويش را به لگد
به روزگار دوشنبد نبيذ خور به نشاط
به رسم موبد پيشين و موبدان موبد
بگير روز سه‌شنبد به دست بادهٔ ناب
بخور كه خوب بود عيش روز سه شنبد
چهارشنبه كه روز بلاست باده بخور
به ساتگيني مي‌خور به عافيت گذرد
به پنجشنبه كه روز خمار مي زدگيست
چو تلخ باده خوري راحتت فزايد خود
پس از نماز دگر روزگار آدينه
نبيذ خور كه گناهان عفو كند ايزد


شماره ۱۷ - در مدح ابوحرب بختيار

۳۳ بازديد


ساقي بيا كه امشب ساقي به كار باشد
زان ده مرا كه رنگش چون جلنار باشد
مي ده چهار ساغر، تا خوشگوار باشد
زيرا كه طبع مردم را بر چهار باشد
همطبع را نبيدش فرزانه‌وار باشد
تا نه خروش باشد، تا نه خمار باشد
ني ني دروغ گفتم، اين چه شمار باشد
باري نبيد خوردن كم از هزار باشد؟
باده خوريم روشن، تا روزگار باشد
خاصه كه باده خوردن با بختيار باشد
خاصه كه روز دولت مسعود يار باشد
خاصه كه ماهرويي، اندر كنار باشد
ميراجل كه كارش با كارزار باشد
يا در ميان مجلس، يا در شكار باشد
تا اين جهان به جايست، او را وقار باشد
او با سرور باشد، او با يسار باشد
لشكرگذار باشد دشمن شكار باشد
ديناربخش باشد، ديناربار باشد
هم حقشناس باشد، هم حقگزار باشد
هم در بدي و نيكي، اسپاسدار باشد
در كارهاي عقبي با كردگار باشد
در كارهاي دنيي با اعتبار باشد
شكرش عزيز باشد، دينارخوار باشد
از فخر فخر باشد، از عارعار باشد
جشن سده اميرا! رسم كبار باشد
اين آين گيومرث و اسفنديار باشد
زان برفروز كامشب اندر حصار باشد
او را حصار ميرا، مرخ و عفار باشد
آن آتشي كه گويي نخلي ببار باشد
اصلش ز نور باشد، فرعش ز نار باشد
چون بنگري به طولش سرو و چنار باشد
گر سرو را ز گوهر بر سر شعار باشد
چون بنگري به عرضش، از كوهسار باشد
ور كوه را ز عنبر در سر خمار باشد
سرو از عقيق باشد، كوه از عقار باشد
اين مستعير باشد، آن مستعار باشد
با احمرار باشد، با اصفرار باشد
نه احمرار باشد، نه اصفرار باشد
هم با شعاع باشد، هم با شرار باشد
زينش لباس باشد، زانش دثار باشد
چون لاله‌زار باشد، چون مرغزار باشد
نه لاله‌زار باشد، نه مرغزار باشد
چميدن فرازش مانند مار باشد
رخشيدن شعاعش گويي نضار باشد
ميرجليل برخور، تا روزگار باشد
با قند لب نگاري، كز قندهار باشد
خورشيد روي باشد، عنبر عذار باشد
از پاي تا به فرقش رنگ و نگار باشد
برلحن چنگ و سازي كش زيرزار باشد
زيرش درست باشد، بم استوار باشد
دستانهاي چنگش سبزهٔ‌بهار باشد
نوروز كيقبادي و آزادوار باشد
تا گوش خوبرويان با گوشوار باشد
تا جنگ و تا تعصب با ذوالفقار باشد
تا كان و چشمه باشد، تا كوهسار باشد
تا بوستان و سبزي، تا كامگار باشد
تا بيقرار گردون اندر مدار باشد
وندر مدار گردون كس را قرار باشد
تا سعد و نحس باشد، با اختيار باشد
چونانكه اختيارش بي‌اضطرار باشد
ذلش نهفته باشد، عز آشكار باشد
واندر پناه ايزد، در زينهار باشد


شماره ۲۰ - در وصف بهار و مدح فضل بن محمد حسيني

۳۳ بازديد


وقت بهارست و وقت ورد مورد
گيتي آراسته چو خلد مخلد
گيتي فرتوت گوژپشت دژم روي
بنگر تا چون بديع گشت و مجدد
برنا ديدم كه پير گردد، هرگز
پير نديدم كه تازه گردد و امرد
نرگس چون دلبريست سرش همه چشم
سرو چون معشوقه‌ايست تنش همه قد
لاله تو گويي چو طفلكيست دهن باز
لبش عقيقين و قعر كامش اسود
برگ بنفشه به خم، چون پشت درمزن
نرگس چون عشر در ميان مجلد
سوسن، چون طوطي ز بسد منقار
باز به منقارش از زبانش عسجد
نرگس، چون ماه در ميان ثريا
لاله، چو اندر كسوف گوشهٔ فرقد
شاخ گل از باد كرده گردن چون چنگ
مرغان بر شاخ گشته نالان از صد
بلبل بر گل بسان قولسرايان
پاش به ديبا و خيزرانها در يد
مرغ چنان بوكلك دهانش به تنگي
در گلوي او چگونه گنجد معبد
كبك دري گر نشد مهندس و مساح
اينهمه آمد شدنش چيست به راود
نوز گل اندر گلابدان نرسيده
قطره بر او چيست چون گلاب مصعد
نوز نبرداشته ست مار سر از خواب
نرگس، چون گشت چون سليم مسهد
ابر چنان مطرد سياه و بر او برق
همچو مذهب يكي كتاب مطرد
فضل محمد كه هيچ كس نشناسد
فضل محمد چنانكه فضل محمد
صاحب عادات نيك و سيد سادات
قاعدهٔ مكرمات و فايدهٔ حد
تاش به حوا، ملك خصال، همه‌ام
تاش به آدم، بزرگوار همه جد
بار خدايي كه جود را و كرم را
نيست جز او در زمانه منزل ومقصد
چون علوي و حسيني است ستوده
دو طرف او، چنان دو حد مهند
وان هنر بيعدد كه هست بدو در
هست چنان گوهري كه هست مسند
تا نبود روضهٔ مبارك محمود
عود نرويد بر او، نه سنبل و نه ند
مرد هنرمند، كش نباشد گوهر
باشد چون منظري قواعد او رد
مرد گهرمند، كش خرد نبود يار
باشد چون ديده‌اي كه باشد ارمد
اين هنري خواجهٔ جليل چو درياست
با هنر بيشمار و گوهر بيعد
صاحب مخبر كسي بود كه بود باز
منظر و مخبرش بي‌تغير و بي كد
بس كس كو گيرد و نبخشد، هرگز!
بس كس كو گيرد و ببخشد، سرمد
خواجه بسان غضنفريست كجاهست
به ستدن و دادنش دو دست مسعد
معطي و مالش بدان دهد كه نجويد
وانكه بجويد ازوست مال مبلد
خواجه دهد سيم و زر چو كوه به طالب
بسكه عمل هست، قول اوست مبعد
خواجه چنان ابر باردار مطرناك
هست به قول و عمل هميشه مجرد
خواجه چو ابر دمنده‌ايست كه جاويد
هست به رنج دل و به هيئت مفرد
گر به هنر زيبد و به گوهر، بالش
او را زيبد چهار بالش و مسند
هر كه ز فرمان او فراز نهد پاي
شوم برافتد، چو برق بر تن ارعد
هيبتش الماس سخت را بكفاند
چون بكفاند دو چشم مار زمرد
در شرر خشم او بسوزد ياقوت
گرش نسوزد شرار نار موقد
شاعر و مهتر دلست و زيرك و والا
رودكي ديگرست و نصربن احمد
هست طبيب بزرگ و هست منجم
فلسفي و هندسي و صاحب سودد
كاتب نيكست و هست نحوي استاد
صاحب عباد هست و هست مبرد
فاعل فعل تمام و قول مصدق
والي عزم درست و راي مسدد
حكمت او را ز نور باري جنت
همت او را ز فرق فرقد مرقد
شرم زماني ز روي او نشود دور
گويي كز شرم ساختند ورا خد
گر برود رود نيل بر در قدرش
از هنرش جزر گيرد، از كرمش مد
باسش، چون نسج عنكبوت كند روي
جوشن خر پشته را و درع مزرد
هر كه قياسش كند به آصف و حاتم
واجب گردد بر او ز روي خرد حد
شير، نخواهد به پيش او در، زنجير
باز، نخواهد به پيش او در، مرود
جام، نخواهد به كف او در، مطرب
اسب، نخواهد به زير او در، مقود
تا گل خيري بود چو روي معصفر
تا تن سنبل بود چو زلف مجعد
تا بچرد رنگ در ميانهٔ كهسار
تا بچمد گور در ميانهٔ فدفد
باش هميشه نديم بخت مساعد
باش هميشه قرين ملك مؤبد
لبت به مي، كف به جام و گوش به بربط
دلت قوي، تن جوان و روي مورد


شماره ۱۹

۳۲ بازديد


جز به چشم عظمت هر كه درو در نگرد
مژه در ديدهٔ او خار مغيلان گردد

گر نسيم كرمش بر در دوزخ به جهد
هاويه خوبتر از روضهٔ رضوان گردد

هنرش هست فراوان گهرش هست نكو
چون شجر نيك بود ميوه فراوان گردد


شماره ۲۳ - در وصف نوروز و مدح خواجه احمدبن عبدالصمد وزير

۳۳ بازديد


نوروز روز خرمي بيعدد بود
روز طواف ساقي خورشيد خد بود
مجلس به باغ بايد بردن، كه باغ را
مفرش كنون ز گوهر و مسند زند بود
آن برگهاي شاسپرم بين و شاخ او
چون صدهزار همزه كه بر طرف مد بود
نرگس بسان حلقهٔ زنجير زر نگر
كاندر ميان حلقهٔ زرين وتد بود
اندر ميان لاله، دلي هست عنبرين
دل عنبرين بود، چو عقيقين جسد بود
آن خاك هست والد و گل باشدش ولد
بس رشد والدي كه لطيفش ولد بود
ابر گهرفشان را هر روز بيست بار
خنديدن و گريستن و جزر و مد بود
خورشيد چون نبرده حبيبي كه باحبيب
گاهيش وصل و صلح و گهي جنگ و صد بود
چشم خجسته را مژه زرد و ميان سياه
پرده زبرجدين و عقيقين رمد بود
سنبل بسان زلفي با پيچ و با عقد
زلف آن نكو بود كه به پيچ و عقد بود
بادام چون شياني بارد به روز باد
چون دست راد احمد عبدالصمد بود


شماره ۲۲ - در مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۲ بازديد


دلم اي دوست تو داني كه هواي توكند
لب من خدمت خاك كف پاي تو كند
تا زيم، جهد كنم من كه هواي تو كنم
بخورد بر ز تو آنكس كه هواي تو كند
شيفته كرد مرا عشق و ولاي تو چنين
شايدم هر چه به من عشق و ولاي تو كند
نكنم با تو جفا، ور تو جفا قصد كني
نگذارم كه كسي قصد جفاي تو كند
تن من جمله پس دل رود و دل پس تو
تن هواي دل و دل جمله هواي تو كند
زهره شاگردي آن شانه و زلف تو كند
مشتري بندگي بند قباي تو كند
رايگان مشكفروشي نكند هيچ كسي
ور كند هيچ كسي، زلف دوتاي تو كند
بابلي كرد نتاند به دل مرده دلان
آن كه آن زلف خم غاليه ساي تو كند
چه دعا كردي جانا، كه چنين خوب شدي
تا چو تو، چاكر تو نيز دعاي تو كند
از لطيفي كه تويي اي بت و از شيريني
ملك مشرق بيمست كه راي تو كند
ميرمسعود كه هرچ آن تو ازو ياد كني
طالع سعد، همه سعد عطاي تو كند
به همه كار تويي راهنماي تن خويش
خسروي تو دل تو راهنماي تو كند
با شرف ملكت را سيرت خوب تو كند
با بها دولت را فر و بهاي تو كند
به يكي زخم شكسته سر هفتاد سوار
گرز هشتاد من قلعه گشاي تو كند
جگر بيست مبارز ستدن روز مصاف
نيزهٔ بيست رش دستگراي تو كند
كاروان ظفر و قافلهٔ فتح و مراد
كاروانگاه به صحراي رجاي تو كند
نرود هيچ خطا بر دل و انديشه تو
كز خطا دور ترا ذهن و ذكاي تو كند
آن خدايي كه كند حكم قضاي بد و نيك
جز به نيكي نكند، هر چه قضاي تو كند
سنگ باران عنا بارد بر فرق كسي
كه دل او نيت و قصد عناي تو كند
ملك روم به مصر آمد و خواهد كه كنون
خدمت وشغل غلامان سراي تو كند
اين جهان كرد براي تو خداوند جهان
وان جهان، من به يقينم كه براي تو كند
همه عدلست و همه حكمت و انصاف تمام
هر چه از فضل و كرم، با تو خداي تو كند
بيش ازين نيز به جاي تو لطف خواهد كرد
از لطف آنچه كند با تو سزاي تو كند
نعمت عاجل و آجل به تو داد از ملكان
زانكه ضايع نشود، هر چه به جاي تو كند
نتواند كه جزاي تو كند خلق به خير
ملك العرش تواند كه جزاي تو كند
من رهي، تا بزيم، مدح و ثناي تو كنم
شرف آن را بفزايد كه ثناي تو كند
شادمانه بزي اي مير، كه گردنده فلك
اين جهان زير نگين خلفاي تو كند
ملك العرش، چوبرخيزي هر روز، ثناي
همه برجان و تن و عمر و بقاي تو كند


شماره ۲۱ - در مدح خواجه احمد وزير سلطان مسعود غزنوي

۳۳ بازديد


ابر آذاري چمنها را پر از حورا كند
باغ پر گلبن كند، گلبن پر از ديبا كند
گوهر حمرا كند از لؤلؤ بيضاي خويش
گوهر حمرا كسي از لؤلؤ بيضا كند
كوه چون تبت كند چون سايه بر كوه افكند
باغ چون صنعا كند چون روي زي صحرا كند
نالهٔ بلبل سحرگاهان و باد مشكبوي
مردم سرمست را كاليوه و شيدا كند
گاه آن آمد كه عاشق برزند لختي نفس
روز آن آمد كه تائب راي زي صهبا كند
من دژم گردم كه با من دل دوتا كرده‌ست دوست
خرم او باشد كه با او دوست دل يكتا كند
هر زمان جوري كند بر من به نو معشوق من
راضيم راضي به هرچ آن لاله‌رخ با ما كند
گر رخ من زرد كرد از عاشقي گو زرد كن
زعفران قيمت فزون از لالهٔ حمرا كند
ور همي‌چفته كند قد مرا گو چفته كن
چفته بايد چنگ تا در چنگ ترك آوا كند
ور همي آتش فروزد در دل من، گو فروز
شمع را چون برفروزي روشني پيدا كند
ور ز ديده آب بارد بر رخ من گو ببار
نوبهاران آب باران باغ را زيبا كند
ور فكنده‌ست او مرا در ذل غربت گو فكن
غربت اندر خدمت خواجه مرا والا كند
آفتاب ملكت سلطان كه دست جود او
خواهد او را كز ميان خلق بيهمتا كند
بوي خلقش خاك را چون عنبر اشهب كند
رنگ رويش، مشك را چون لل لالا كند
روز بزم از بخش مال و روز رزم از نعل خنگ
روي دريا كوه و روي كوه چون دريا كند
چشم حورا چون شود شوريده رضوان بهشت
خاك پايش توتياي ديدهٔ حورا كند
نور رايش تيره شب را روز نوراني كند
دود خشمش روز روشن را شب يلدا كند
حاسد ملعون چرا خرم دل و شادان شود
گر زماني بخت خواجه تندي و صفرا كند
تندي و صفراي بخت خواجه يك ساعت بود
ساعتي ديگر، به صلح و آشتي مبدا كند
همچو معشوقي كه سالي با تو همزانو شود
ناز را، وقت عتابي در ميان پيدا كند
دولت مسعود خواجه گاهگاهي سركشد
تا نگويي خواجهٔ فرخنده از عمدا كند
تا بداند خواجه كش دشمن كدام و دوست كيست
در سراي اين و آن نيكوتر استقصا كند
با چنين كم دشمنان كي خواجه آغازد به جنگ
اژدها را حرب ننگ آيد كه با حربا كند
دشمنش انديشه تنها كرد و برگردن فتاد
اوفتد بر گردن آن كانديشهٔ تنها كند
هر كه او دارد شمار خانه با بازار راست
چون به بازار اندر آيد خويشتن رسوا كند
ابله آن گرگي كه او نخجير با شيران كند
احمق آن صعوه كه او پرواز با عنقا كند
نه هر آنكو مال دارد، ميل زي ملكت كند
نه هر آنكو تيغ دارد، قصد زي هيجا كند
دشمنش را گو: شراب جهل چون خوردي تو دوش
صابري كن، كاين خمار جهل تو «فردا كند»
با بزرگي از بزرگان جهان پهلوزدي
ابله آنكس كو به خواري جنگ با خارا كند
پر پروانه بسوزد با درخشنده چراغ
چون چخيدن با چراغ روشن زهرا كند
مرغك خطاف را عنبر بماند در گلو
چون به خوردن قصد سوي عنبر شهبا كند
خواجه بر تو كرد خواري آن سليم و سهل بود
خوار آن خواري كه برتو زين سپس غوغاكند
هر كه او مجروح گردد يكره از نيش پلنگ
موش گرد آيد بر او، تا كار نازيبا كند
اي خداوندي كه بوي كيمياي خلق تو
كوه خارا را همي چون عنبر سارا كند
تا همي باد بهاري باغ را رنگين كند
تا همي ابر بهاري راغ را برنا كند
قدر تو بيشي كند، كردار تو پيشي كند
بخت تو خويشي كند، گفتار تو بالا كند


شماره ۲۵ - در وصف بهار و مدح خواجه طاهر

۳۲ بازديد


باد نوروزي همي در بوستان سامر شود
تا به سحرش ديدهٔ هر گلبني ناظر شود
گل كه شب ساهر شود پژمرده گردد بامداد
وين گل پژمرده چون ساهر شود زاهر شود
ابر هزمان پيش روي آسمان بندد نقاب
آسمان بر رغم او در بوستان ظاهر شود
زردگل بيمار گردد، فاخته بيمار پرس
ياسمين ابدال گردد خردما زائر شود
آستين نسترن پر بيضهٔ عنبر شود
دامن بادام‌بن پر لل فاخر شود
مرغ بي بربط، به بربط ساختن دانا شود
آهو اندر دشت چون معشوقگان شاطر شود
بلبل شيرين زبان بر جوزبن راوي شود
زندباف زندخوان بر بيدبن شاعر شود
كبك رقاصي كند، سرخاب غواصي كند
اين بدين معروف گردد، آن بدان شاهر شود
باد همچون دزد گردد هر طرف ديبارباي
بوستان آراسته چون كلبهٔ تاجر شود
هر زمان دزد اندر افتد كلبه را غارت كند
مرغ چون بازاريان بر كار ناصابر شود
نوبهاران مفرش صدرنگ پوشد تا مگر
دوستي از دوستان خواجهٔ طاهر شود
اختيار اول سلطان كه از گيهان منش
اختيار ذوالجلال اول و آخر شود
بر هواي خويشتن قاهر شد و بهتر كسي
او بود كو بر هواي خويشتن قاهر شود
نيست جابر بر كس و بر خويشتن، و آنكس كه او
بر كسي جابر بود، بر خويشتن جابر شود
پيش او هم مكرمت هم محمدت حاصل شده‌ست
هادم بخل او بود كو جود را عامر شود
نفس او پاكيزه است و خلق او پاكيزه‌تر
نفس تن چون خلق تن طاهر شود طاهر شود
قدرتش بر خشم سخت خويش مي‌بينم روان
مرد بايد، كو به خشم سخت بر قادر شود
همتش آنست تا غالب شود بر دشمنان
راست چون بر دشمنان غالب شود غافر شود
اي قوي راي و قوي خاطر، مرا معلوم نيست
هيچ كس چون تو، قوي راي و قوي خاطر شود
نعمت بسيار داري، شكر از آن بسيارتر
نعمت افزونتر شود آن را كه او شاكر شود
عقل و دين آمرت گشت و گشت مامورت هوي
عقل و دين مامور گردد، چون هوي آمر شود
از صيانت، هيچ با فاجر نياميزي به هم
هر كه با فاجر نشيند، همچنان فاجر شود
دولت ضاير به گاه صلح تو نافع شود
دولت نافع به گاه خشم تو ضاير شود
كهتر اندر خدمتت والاتر از مهتر شود
شاعر اندر مدحتت والاتر از شاعر شود
تا موحد را دل اندر معرفت روشن شود
تا منجم‌را دو چشم اندر فلك ناظر شود
طالع مسعود پيش بخت تو طالع شود
طاير ميمون فراز تخت تو طاير شود


شماره ۲۴

۳۳ بازديد


آمد اي سيد احرار! شب جشن سده
شب جشن سده را حرمت، بسيار بود
برفروز آتش برزين كه درين فصل شتا
آذر برزين پيغمبر آذار بود
آتشي بايد چونانكه فراز علمش
برتر از دايرهٔ گنبد دوار بود
چون ز گردون بر ازين سلسلهٔ زر اندود
قرص خورشيد، فرو خفته، نگونسار بود
آتش و دود چو دنبال يكي طاووسي
كه بر اندوده به طرف دم او قار بود
وان شرر گويي طاووس به گرد دم خويش
لؤلؤ خرد فتاليده به منقار بود
چون يكي خيمهٔ مرجان ز برش نافهٔ مشك
كه سمنبرگ بر آن نافهٔ عطار بود
يا چو زرين شجري در شده اطراف شجر
كه بر او بر ثمر از لؤلؤ شهوار بود
باغبان اين شجر از جاي بجنباند سخت
تا فرو بارد باري كه براشجار بود
مي خور اي سيد احرار، شب جشن سده
باده خوردن بلي از عادت احرار بود
زان مي ناب، كه تا داري در دست و چراغ
باز دانستنشان از هم دشوار بود
هركه را كيسه گران ، سخت گرانمايه بود
هركه را كيسه سبك ، سخت سبكسار بود
من بر خواجه روم تا دهدم سيم بسي
تا مرا نيز به نزديك تو مقدار بود
هست جبار وليكن متواضع گه جود
متواضع كه شنيده‌ست كه جبار بود
طالب شعر و جوانمردترين همه خلق
آن جوانمردست كو طالب اشعار بود