شماره ۵۰ - در لغز شمع و مدح حكيم عنصري

۳۵ بازديد


اي نهاده بر ميان فرق جان خويشتن
جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن
هر زمان روح تو لختي از بدن كمتر كند
گوي اندر روح تو مضمر همي‌گردد بدن
گر نيي كوكب، چرا پيدا نگردي جز به شب
ور نيي عاشق، چرا گريي همي بر خويشتن
كوكبي آري وليكن آسمان تست موم
عاشقي آري، وليكن هست معشوقت لگن
پيرهن در زير تن‌پوشي و پوشد هر كسي
پيرهن بر تن، تو تن پوشي همي بر پيرهن
چون بميري آتش اندر تو رسد زنده شوي
چون شوي بيمار، بهتر گردي از گردن زدن
تا همي‌خندي، همي‌گريي و اين بس نادر است
هم تو معشوقي و عاشق، هم بتي و هم شمن
بشكفي بي نوبهار و پژمري بي‌مهرگان
بگريي بي‌ديدگان و باز خندي بي‌دهن
تو مرا ماني و من هم مر ترا مانم همي
دشمن خويشيم هر دو دوستدار انجمن
خويشتن سوزيم هر دو، بر مراد دوستان
دوستان در راحتند از ما و ما اندر حزن
هر دو گريانيم و هر دو زرد و هر دو در گداز
هر دو سوزانيم و هر دو فرد و هر دو ممتحن
آنچه من در دل نهادم، بر سرت بينم همي
وانچه تو بر سر نهادي در دلم دارد وطن
اشك تو چون در كه بگدازي و بر ريزي به زر
اشك من چون ريخته بر زر همي برگ سمن
روي تو چون شنبليد نوشكفته بامداد
وان من چون شنبليد پژمريده در چمن
رسم ناخفتن به روزست و من از بهر ترا
بي وسن باشم همه شب، روز باشم با وسن
از فراق روي تو گشتم، عدوي آفتاب
وز وصالت بر شب تاري شدستم مفتنن
من دگر ياران خود را آزمودم خاص و عام
ني يكيشان رازدار و ني وفااندر دو تن
رازدار من تويي، اي شمع يار من تويي
غمگسار من تويي من زان تو، تو زان من
تو همي‌تابي و من برتو همي‌خوانم به مهر
هر شبي تا روز ديوان ابوالقاسم حسن
اوستاد اوستادان زمانه عنصري
عنصرش بي‌عيب و دل بي‌غش و دينش بي‌فتن
شعر او چون طبع او: هم بي‌تكلف هم بديع
طبع او چون شعر او: هم با ملاحت هم حسن
نعمت فردوس يك لفظ متينش را ثمر
«گنج بادآورد» يك بيت مديحش را ثمن
تا همي‌خواني تو اشعارش، همي‌خايي شكر
تا همي‌گويي تو ابياتش، همي‌بويي سمن
حلم او چون كوه و اندر كوه او كهف امان
طبع او چون بحر و اندر بحر او در فطن
نظم او و لفظ او و ذوق او و وزن او
هر خطابش، هر عتابش هر مديحش، هر سخن
گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو
روز جد و روز هزل و روز كلك و روز دن
در بار و مشكريز و نوش طبع و زهر فعل
جانفروز و دلگشا و غمزدا و لهوتن
كوجرير و كو فرزدق، كو زهير و كو لبيد
ربهٔ عجاج و ديك الجن و سيف ذويزن
كو حطيه، كواميه، كو نصيب و كو كميت
اخطل و بشار برد، آن شاعر اهل يمن
وز خراسان: بوشعيب و بوذر آن ترك كشي
وان ضرير پارسي، وان رودكي چنگزن
آن دو گرگاني و دو رازي و دو ولوالجي
سه سرخسي و سه كاندر سغد بوده مستكن
ابن هاني، ابن رومي، ابن معتز ابن بيض
دعبل و بوشيص و آن فاضل كه بود اندر قرن
وان خجسته پنج شاعر كو، كجا بودندشان
عزه و عفرا و هند و ميه و ليلي سكن
وان دو امرالقيس و آن دو طرفه، آن دو نابغه
وان دو حسان و سه اعشي وان سه حماد و سه زن
از بخارا پنج و پنج از مرو و پنج از بلخ باز
هفت نيشابوري و سه طوسي و سه بوالحسن
گو فراز آيند و شعر اوستادم بشنوند
تا غريزي روضه بينند و طبيعي نسترن
تا بر آن آثار شعر خويشتن گريند باز
ني برآثار و ديار و رسم و اطلال و دمن
او رسول مرسل اين شاعران روزگار
شعر او فرقان و معنايش سر تا سر سنن
شعر او فردوس را ماند، كه اندر شعر اوست
هر چه در فردوس ما را وعده كرده ذوالمنن
كوثرست الفاظ عذب او و معني سلسبيل
ذرق او انهار خمر و وزنش انهار لبن
لذت انهار خمر اوست ما را بي‌حساب
راحت ارواح لطف اوست ما را بي‌شجن
از كف او جود خيزد وز دل او مردمي
از تبت مشك تبتي، وز عدن در عدن
وقت صلحش كس نداند مرغزن از مرغزار
وقت خشمش، كس نداند مرغزار از مرغزن
همتش آب و معالي ام و بيداري ولد
حكمتش عم و جلالت خال وهشياري ختن
زين فروتر شاعران دعوي و زو معني پديد
وين حكيمان دگر يك فن و او بسيار فن
از زغن هرگز نيايد فر اسب راهوار
گرچه باشد چون صهيل اسب آواز زغن
حبذا اسبي محجل مركبي تازي نژاد
نعل او پروين نشان و سم او خارا شكن
باركش چون گاوميش و بانگزن چون نره شير
گامزن چون ژنده پيل و حمله بر چون كرگدن
يوز جست و رنگ خيز و گرگ پوي و غرم تك
ببر جه، آهو دو و روباه حيله، گور دن
چون زباني اندر آتش، چون سلحفاة اندر آب
چون نعايم دربيابان، چون بهايم در قرن
رام زين و خوش عنان و كش خرام و تيزگام
شخ نورد و راهجوي و سيل بر و كوهكن
پشت او و پاي او و گوش او و گردنش
چون كمان و چون رماح و چون سنان و چون مجن
بر شود بر بارهٔ سنگين، چو سنگ منجنيق
در رود در قعر وادي چون به چاه اندر، شطن
بر طراز آخته پويه كند چون عنكبوت
بربدستي جاي بر، جولان كند چون بابزن
رخش با او لاغر و شبديز با او كندرو
ورد با او ارجل و يحموم با او اژكهن
اينچنين اسبي تواند برد بيرون مرمرا
از چنين وادي، ز قاعي سهمناك و نيشزن
از تبش گشته غديرش همچو چشم اعمشان
وز عطش گشته مسيلش چون گلوي اهرمن
گشته روي باديه چون خانهٔ جوشنگران
از نشان سوسمار و نقش ماران شكن
همچو آواز كمان آواي گرگان اندرو
همچو جعد زنگيان شاخ گياهان، پرشكن
بر چنين اسبي چنين دشتي گذارم در شبي
تيره چون روز قصاص و تنگ چون روز محن
روي شسته آسمان او به آب لاجورد
دست در بسته زمينش از قير و از مشك ختن
راست چون يك قبضه و يك خانه قوسي بود
آن بنات النعش تابان بر سر كوه يمن
بر سپهر لاجوردي صورت «سعدالسعود»
چون يكي خال عقيقين، بر يكي نيلي ذقن
چون سه سنگ ديگپايه «هقعه» بر جوزا كنار
چون شرار ديگپايه پيش او خيل پرن
اسب من در شب دوان همچون سفينه در خليج
من بر او ثابت چنانچون بادبان اندر سفن
گاهش اندر شيب تازم، گاه تازم برفراز
چون كسي كو گاه بازي بر نشيند بر رسن
در ميان مهد چشم من نخسبد طفل خواب
تا نبينم روي آن برجيس راي تهمتن
تا نگيرم دامن اقبال او محكم به چنگ
تا نبوسم خاك زيرپاي او، ذوالطول و من
اي منوچهري همي‌ترسم كه از بيدانشي
خويشتن را هم به دست خويشتن دوزي كفن
آنكه اندر زير تاج گوهر و ديباي شعر
چون نگار آزرست و چون بهار برهمن
برد خواهي پيش او ناپروريده شعر خويش؟
كرد خواهي در ملامت عرض خود را مرتهن؟
بر دم طاووس خواهي كرد نقشي خوبتر؟
در بهشت عدن خواهي كشت شاخ نارون؟
آنكه استادان گيتي برحذر باشند ازو
تو به ناداني مرو نزديك او، لاتعجلن
مجلس استاد تو چون آتشي افروخته‌ست
تو چنانچون اشتر بي‌خواستار اندر عطن
اشتر نادان ز ناداني فروخسبد به راه
بي‌حذر باشد از آن شيري كه هست اشترشكن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد