آن وسوسهاي كه شرمها را ببرد
آن داهيهاي كه بندها را بدرد
چون سير برهنه گردد از رسم جهان
در عشق جهان را به پيازي نخرد
"براي جستجو در اشعار منوچهري دامغاني كليك كنيد"

اَبوالنَّجم احمَدبن قوصبن احمد منوچهري دامغاني
نامآور به منوچهري شاعر ايراني بود. كودكي و جواني منوچهري در دامغان به تحصيل عربي گذشت، تا اين كه به خدمت منوچهر قابوس زياري در طبرستان رسيد. پس از مرگ منوچهر قابوس، منوچهري به ري رفت و به خدمت طاهر دبير رسيد كه از طرف سلطان مسعود غزنوي در آنجا فرمانروايي داشت. وي از آنجا به دربار غزنه راه يافته، و به ستايشگري سلطان مسعود غزنوي مشغول شد. منوچهري براي جلب حمايت عنصري قصيدهاي به نام «لغز شمع» سرود و در آن عنصري را ستايش كرد. در سال ۴۳۲ هجري قمري، منوچهري در حالي كه سي و چهار سال داشت درگذشت.
مسمطات ( در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوي - در تهنيت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوي )

سرود زيباي " منم سرگشته حيرانت اي دوست " با صداي حسين كشتكار بوشهري، آهنگساز و تنظيم بهنام صفوي، شاعر:آقاي موجي (4:02)
چو از زلف شب بازشد تابها
فرو مرد قنديل محرابها
سپيدهدم، از بيم سرماي سخت
بپوشيد بر كوه سنجابها
به ميخوارگان ساقي آواز داد
فكنده به زلف اندرون تابها
به بانگ نخستين از آن خواب خوش
بجستيم چون گو ز طبطابها
عصير جوانه هنوز از قدح
هميزد بتعجيل پرتابها
از آواز ما خفته همسايگان
بيآرام گشتند در خوابها
برافتاد بر طرف ديوار و بام
ز بگمازها نور مهتابها
منجم به بام آمد از نور مي
گرفت ارتفاع سطرلابها
ابر زير و بم شعر اعشي قيس
هميزد زننده به مضرابها
و كاس شربت علي لذة
و اخري تداويت منها بها
لكي يعلم الناس اني امرو
اخذت المعيشة من بابها
هميريزد ميان باغ، للها به زنبرها
هميسوزد ميان راغ، عنبرها به مجمرها
ز قرقويي به صحراها، فروافكنده بالشها
ز بوقلمون به واديها، فروگسترده بسترها
زده ياقوت رماني به صحراها به خرمنها
فشانده مشك خرخيزي، به بستانها به زنبرها
به زير پر قوشاندر، همه چون چرخ ديباها
به پر كبك بر، خطي سيه چون خط محبرها
چو چنبرهاي ياقوتين به روز باد گلبنها
جهنده بلبل و صلصل، چو بازيگر به چنبرها
همه كهسار پر زلفين معشوقان و پر ديده
همه زلفين ز سنبلها، همه ديده ز عبهرها
شكفته لالهٔ نعمان، بسان خوبرخساران
به مشك اندر زده دلها، به خون اندر زده سرها
چو حورانند نرگسها، همه سيمين طبق بر سر
نهاده بر طبقها بر ز زر ساو ساغرها
شقايقهاي عشقانگيز، پيشاپيش طاووسان
بسان قطرههاي قير باريده بر اخگرها
رخ گلنار، چونانچون شكن بر روي بترويان
گل دورويه چونانچون قمرها دور پيكرها
دبيرانند پنداري به باغ اندر، درختان را
ورقها پر ز صورتها، قلمها پر ز زيورها
بسان فالگويانند مرغان بر درختان بر
نهاده پيش خويش اندر، پر از تصوير دفترها
عروسانند پنداري به گرد مرز، پوشيده
همه كفها به ساغرها، همه سرها به افسرها
فروغ برقها گويي ز ابرتيره و تاري
كه بگشادند اكحلهاي جمازان به نشترها
زمين محراب داوودست، از بس سبزه، پنداري
گشاده مرغكان بر شاخ چون داوود حنجرها
بهاري بس بديعست اين، گرش با ما بقابودي
وليكن مندرس گردد به آبانها و آذرها
جمال خواجه را بينم بهار خرم شادي
كه بفزايد، به آبانها و نگزايدش صرصرها
خجسته خواجهٔ والا، در آن زيبا نگارستان
گراز آن روي سنبلها و يا زان زير عرعرها
خداوندي كه نام اوست، چون خورشيد گسترده
ز مشرقها به مغربها، ز خاورها به خاورها
به پيش خشم او، همواره دوزخها چوكانونها
به پيش دست او جاويد درياها چو فرغرها
خرد را اتفاق آنست با توفيق يزداني
كه فرمان ميدهند او را برين هر هفت كشورها
مه و خورشيد، سالاران گردون، اندرين بيعت
نشستستند يكجا و نبشتستند محضرها
چه داني از بلاغتها، چه خواني از سخاوتها
كه يزدانش بدادهست آن و صد چندان و ديگرها
فريش آن منظر ميمون و آن فرخنده ترمخبر
كه منظرها ازو خوارند و در عارند مخبرها
الا يا سايهٔ يزدان و قطب دين پيغمبر
به جود اندر چو بارانها، به خشم اندر چوتندرها
بهار نصرت و مجدي و اخلاقت رياحينها
بهشت حكمت و جودي و انگشتانت كوثرها
ستمكاران و جباران بپوشيدند از سهمت
همه سرها به چادرها، همه رخها به معجرها
بود آهنگ نعمتها، همه ساله به سوي تو
بود آهنگ كشتيها، همه ساله به معبرها
كف راد تو بازست و فرازست اينهمه كفها
دربارت گشادهست و ببستهست اينهمه درها
مكارمها به حلم تو گرفتهست استقامتها
كه باشد استقامتهاي كشتيها به لنگرها
همي تا بر زند آواز بلبلها به بستانها
همي تا بر زند قالوس خنياگر به مزمرها
به پيروزي و بهروزي، هميزي با دلافروزي
به دولتهاي ملك انگيز و بخت آويز اخترها
نوبهار آمد و آورد گل و ياسمنا
باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا
آسمان خيمه زد از بيرم و ديباي كبود
ميخ آن خيمه ستاك سمن و نسترنا
بوستان گويي بتخانهٔ فرخار شدهست
مرغكان چون شمن و گلبنكان چون وثنا
بر كف پاي شمن بوسه بداده وثنش
كي وثن بوسه دهد بر كف پاي شمنا
كبك ناقوسزن و شارك سنتورزنست
فاخته نايزن و بط شده طنبورزنا
پردهٔ راست زند نارو بر شاخ چنار
پردهٔ باده زند قمري بر نارونا
كبك پوشيده به تن پيرهن خز كبود
كرده با قير مسلسل دو بر پيرهنا
پوپوك پيكي، نامه زده اندر سر خويش
نامه گه باز كند، گه شكند بر شكنا
فاخته راست بكردار يكي لعبگرست
در فكنده به گلو حلقهٔ مشكين رسنا
از فروغ گل اگر اهرمن آيد بر تو
از پري بازنداني دو رخ اهرمنا
نرگس تازه چو چاه ذقني شد به مثل
گر بود چاه ز دينار و ز نقره ذقنا
چونكه زرين قدحي بر كف سيمين صنمي
يا درخشنده چراغي به ميان پرنا
وان گل نار بكردار كفي شبرم سرخ
بسته اندر بن او لختي مشك ختنا
سمن سرخ بسان دو لب طوطي نر
كه زبانش بود از زر زده در دهنا
وان گل سوسن مانندهٔ جامي ز لبن
ريخته معصفر سوده ميان لبنا
ارغوان بر طرف شاخ تو پنداري راست
مرغكانند عقيقين زده بر بابزنا
لاله چون مريخ اندر شده لختي به كسوف
گل دوروي چو بر ماه سهيل يمنا
چون دواتي بسدينست خراسانيوار
باز كرده سر او، لاله به طرف چمنا
ثوب عتابي گشته سلب قوس قزح
سندس رومي گشته سلب ياسمنا
سال امسالين نوروز طربنا كترست
پار وپيرار هميديدم، اندوهگنا
اين طربناكي و چالاكي او هست كنون
از موافق شدن دولت با بوالحسنا
اي با عدوي ما گذرنده ز كوي ما
اي ماهروي شرم نداري ز روي ما؟
نامم نهاده بودي بدخوي جنگجوي
با هر كسي همي گله كردي ز خوي ما
جستي و يافتي دگري بر مراد دل
رستي ز خوي ناخوش و از گفتگوي ما
اكنون به جوي اوست روان آب عاشقي
آن روز شد كه آب گذشتي به جوي ما
گويند سردتر بود آب از سبوي نو
گر مست آب ما كه كهن شد سبوي ما
اكنون يكي به كام دل خويش يافتي
چندين به خير خير چه گردي به كوي ما؟
غرابا مزن بيشتر زين نعيقا
كه مهجور كردي مرا ازعشيقا
نعيق تو بسيار و ما را عشيقي
نبايد به يك دوست چندين نعيقا
ايا رسم و اطلال معشوق وافي
شدي زير سنگ زمانه سحيقا
عنيزه برفت از تو و كرد منزل
به مقراط و سقط اللوي و عقيقا
خوشا منزلا، خرما جايگاها
كه آنجاست آن سرو بالا رفيقا
بود سرو در باغ و دارد بت من
همي بر سر سرو باغي انيقا
ايا لهف نفسي كه اين عشق بامن
چنين خانگي گشت و چونين عتيقا
ز خواب هوي گشت بيدار هركس
نخواهم شدن من ز خوابش مفيقا
بدان شب كه معشوق من مرتحل شد
دلي داشتم ناصبور و قليقا
فلك چون بيابان و مه چون مسافر
منازل: منازل، مجره: طريقا
بريدم بدان كشتي كوهلنگر
مكاني بعيد و فلاتي سحيقا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد