آن ذره كه جز همدم خورشيد نشد
بر نقد زد و سخرهٔ اميد نشد
عشقت به كدام سر درافتاد كه زود
از باد تو رقصان چو سر بيد نشد
آن را كه خداي ناف بر عشق بريد
او داند نالههاي عشاق شنيد
هر جاي كه دانه ديد زانجا برميد
پريد بدان سوي كه مرغي نپريد
آن را كه به علم و عقل افراشتهاند
او را به حساب روزي انگاشتهاند
وان را كه سر از عقل تهي داشتهاند
از مال به جاي آن درانباشتهاند
آنرا كه به ضاعت قناعت باشد
هرگونه كه خورد و خفت و طاعت باشد
زنهار تولا مكن الا به خداي
كاين رغبت خلق نيم ساعت باشد
آن را منگر كه ذوفنون آيد مرد
در عهد و وفا نگر كه چون آيد مرد
از عهدهٔ عهد اگر برون آيد مرد
از هرچه صفت كني فزون آيد مرد
آنرا كه ز عشق دوست بيداد رسد
از رحمت و فضل اوش امداد رسد
كوتاهي عمر بين به وصلم درياب
تا پيش از اجل مرا به فرياد رسد
آن روز كه جانم ره كيوان گيرد
اجزاي تنم خاك پريشان گيرد
بر خاك بانگشت تو بنويس كه خيز
تا برجهم از خاك و تنم جان گيرد
آن روز كه جان خرقهٔ قالب پوشيد
درياي عنايت از كرم ميجوشيد
سرناي دل از بسكه مي لب نوشيد
هم بر لب تو مست شد و بخروشيد
آن رفت كه بودمي من از عشق تو شاد
از عشق تو مي نايدم از عشقم ياد
اسباب و علل پيش من آمد همه باد
بر بحر كجا بود ز كهگل بنياد
آن روز كه روز ابر و باران باشد
شرط است كه جمعيت ياران باشد
زانروي كه روييار را تازه كند
چون مجمع گل كه در بهاران باشد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد