آن كس كه ترا بيند و خندان نشود
وز حيرت تو گشاده دندان نشود
چندانكه بود هزار چندان نشود
جز كاهگل و كلوخ زندان نشود
آن كس كه بر آتش جهانم بنهاد
صد گونه زبانه بر زبانم بنهاد
چون شش جهتم شعلهٔ آتش بگرفت
آه كردم و دست بر دهانم بنهاد
آن كس كه ز دل دم اناالحق ميزد
امروز بر اين رسن معلق ميزد
وانكس كه ز چشم سحر مطلق ميزد
بر خود ز غمت هزار گون دق ميزد
آن كس كه ز چرخ نيم ناني دارد
وز بهر مقام آشياني دارد
ني طالب كس بود نه مطلوب كسي
گو شاد بزي كه خوش جهاني دارد
آن كس كه از آب و گل نگاري دارد
روزي به وصال او قراري دارد
اي نادره آنكه زاب و گل بيرون شد
كو چون تو غريب شهرياري دارد
آن كيست كه بيرون درون مينگرد
در اهل جنون به صد فسون مينگرد
وز ديده نگر كه ديده چون مينگرد
و آن كيست كه از ديده برون مينگرد
آن كس كه مرا به صدق اقرار كند
چون لعبتگان مرا به بازار كند
بيزارم از آن كار و نيم بازاري
من بندهٔ آن كسم كه انكار كند
آن نزديكي كه دلستان را باشد
من ظن نبرم كه نيز جان را باشد
والله نكنم ياد مر او را هرگز
زانروي كه ياد غايبان را باشد
آن لحظه كه از پيرهنت بوي رسد
من خود چه كسم چرخ و فلك جامه درد
آن پيرهن يوسف خوشبوي كجاست
كامروز ز پيراهن تو بوي برد
آن لحظه كه آن سرو روانم برسيد
تن زد تنم از شرم چو جانم برسيد
او چونكه چنان بد چنانم برسيد
من چونكه چنين نيم بدانم برسيد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد