آن روز كه چشم تو ز من برگردد
وز بهر تو كشتنم ميسر گردد
در غصهٔ آنم كه چه خواهم عذرت
گر چشم تو در ماتم من تر گردد
آن روز كه مهرگان گردون زدهاند
مهر زر عاشقان دگرگون زدهاند
واقف نشوي به عقل كان چون زدهاند
كاين زر ز سراي عقل بيرون زدهاند
آن روز كه كار وصل را ساز آيد
وين مرغ از اين قفس بپرواز آيد
از شه چو صفير ارجعي باز شود
پروازكنان به دست شه بازآيد
آن روز كه عشق با دلم بستيزد
جان پاي برهنه از ميان بگريزد
ديوانه كسي كه عاقلم پندارد
عاقل مردي كه او ز من پرهيزد
آن عشق كه برق و بوش تا فرق رسيد
مالم همه خورد و كار با دلق رسيد
آبي كه از آن دامن خود ميچيدم
اكنون جوشيده است و تا حلق رسيد
آن طرفه جماعتي كه جانشان بكشد
وين نادره آب حيوانشان بكشد
گر فاش كنند مردمانشان بكشند
ور عشق نهان كنند آنان بكشند
آن سر كه بود بيخبر از وي خسبد
آنكس كه خبر يافت از او كي خسبد
ميگويد عشق در دو گوشم همه شب
اي واي بر آن كسي كه بيوي خسبد
آن كز تو خداي اين گدا ميخواهد
در دهر كدام پادشا ميخواهد
هر ذره ز خورشيد تو از دور خوش است
زان جملهٔ خورشيد ترا ميخواهد
آن كان نبات و تنگ شكر نامد
وان آب حيات بحر گوهر نامد
گفتم بروم به عشوه دمها دهمش
چون راست بديدمش دمم برنامد
آن كس كه ترا شناخت جان را چه كند
فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كني هر دو جهانش بخشي
ديوانهٔ تو هر دو جهان را چه كند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد