ما را چو ز عشق ميشود راست مزاج
عشق است طبيب ما و داروي علاج
پيوسته بدين عشق نخواهد رفتن
اين عشق ز كس نزاد و نيداد نتاج
آن تازه تني كه در بلاي تو بود
آغشته به خون كربلاي تو بود
يارب كه چه كار دارد و كارستان
آن بيكاري كه از براي تو بود
آنان كه محققان اين درگاهند
نزد دل اهل دل چو برگ كاهند
اهل دل خاصگان شاهنشاهند
باقي همه هرچه هست خرج راهند
آن خوباني كه فتنهٔ بتكدهاند
ما را به خرابات بتان ره زدهاند
كافر دل و خونخواره اين ره بدهاند
وز مكر چنين عابد و زاهد شدهاند
آنجا كه بهر سخن دل ما گردد
من ميدانم كه زود رسوا گردد
چندان بكند ياد جمال خوش تو
كر هر نفسش نقش تو پيدا گردد
آنجا بنشين كه همنشين مردانند
تا دود كدورت ترا بنشانند
انديشه مكن به عيب ايشان كايشان
زانبيش كه انديشه كني ميدانند
آندم كه ز افلاك گهر ريز كند
هر ذره بسوي اصل خود خيز كند
از نخوت آن باد و زين باد هوس
هر ذره ز آفتاب پرهيز كند
آن دل كه به شاهد نهان درنگرد
كي جانب ملكت جهان درنگرد
بيزار شود ز چشم در روز اجل
كان روي رها كند به جان درنگرد
آن دشمن دوست روي ديدي كه چه كرد
يا هيچ به غور آن رسيدي كه چه كرد
گفتا همه آن كنم كه رايت خواهد
ديدي كه چه گفت و هم شنيدي كه چه كرد
آن راحت جان گرد دلم ميگردد
گرد دل و جان خجلم ميگردد
زين گل چو درخت سر برآرم خندان
كاب حيوان گرد گلم ميگردد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد