جانا به هلاك بنده مستيز و بيا
رنگي كه تو داني تو برآميز و بيا
اي مكر در آموخته هرجائي را
يك مكر براي من درانگيز و بيا
تا نقش خيال دوست با ماست دلا
ما را هم عمر خود تماشاست دلا
وانجا كه مراد دل برآريد اي دل
يك خار به از هزار خرماست دلا
در جاي تو جا نيست بجز آن جان را
در كوه تو كانيست بجو آن كان را
صوفي رونده گر تواني ميجوي
بيرون تو مجو ز خود بجو تو آن را
خود را به خيل درافكنم مست آنجا
تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا
يا پاي رساندم به مقصود و مراد
يا سر بدهم همچو دل از دست آنجا
چو نزود نبشته بود حق فرقت ما
از بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما
گر بد بوديم رستي از زحمت ما
ور نيك بديم ياد كن صحبت ما
در سر دارم ز مي پريشانيها
با قند لب تو شكرافشانيها
اي ساقي پنهان چو پياپي كردي
رسوا شود اين دم همه پنهنيها
در چشم ببين دو چشم آن مفتون را
نيك بشنو تو نكتهٔ بيچون را
هر خون كه نخوردهست آن نرگس او
از ديدهٔ من روان ببين آن خون را
دود دل ما نشان سوداست دلا
و اندود كه از دل است پيداست دلا
هر موج كه ميزند دل از خون اي دل
آن دل نبود مگر كه درياست دلا
دل گفت به جان كاي خلف هر دو سرا
زين كار كه چشم داري از كار و كيا
برخيز كه تا پيشترك ما برويم
زان پيش كه قاصدي بيايد كه بيا
دستان كسي دست زنان كرد مرا
بيحشمت و بيعقل روان كرد مرا
حاصل دل او دل مرا گردانيد
هر شكل كه خواست آنچنان كرد مرا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد