قصيده شماره ۲۵۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۵۴

۳۹ بازديد


آمد و پيغام حجت گوش‌دار اي ناصبي
پاسخش ده گر تواني، سر مخار، اي ناصبي؟
هرچه گوئي نغز حجت گوي، ليكن قول نغز
كي پديد آيد ز مغز پربخار، اي ناصبي؟
علم ناموزي و لشكرسازي از غوغا همي
چون چنيني بي‌فسار و بادسار، اي ناصبي
چند فخر آري بدين بسياري جهال عام
نيستت اين فخر، ننگ است اين و عار، اي ناصبي
همچنان كز صد هزاران خار يك خرما به است
نيز يك دانا به از نادان هزار، اي ناصبي
چشم دل هر چند كورستت به چشم دل ببين
بر درختان بيش و كم و برگ و بار، اي ناصبي؟
امتي مر بوحنيفه و شافعي را، از رسول
شرم نايد مر تو را زين زشت كار، اي ناصبي؟
...
مصطفي بر گردن و اندر كنار، اي ناصبي
بوحنيفه و شافعي را بر حسين و بر حسن
چون گزيدي همچو بر شكر شخار، اي ناصبي؟
نور يزدان از محمد وز علي اولاد اوست
تو بروني با امامت زين قطار، اي ناصبي
چون ننازم بهر داماد و وصي و اولاد او
گر بنازي تو به يار و پيش‌كار، اي ناصبي؟
نيست جز بهر ابوبكر و عمر با من تو را
نه لجاج و نه مري نه خار خار، اي ناصبي
گر مرايشان را تو هريك يار پيغمبر نهي
من نگويم جز كه حق و آشكار، اي ناصبي
...
همچو او هر يك رسول كردگار، اي ناصبي
گرچه اندر رشتهٔ دري كشندش كي بود
سنگ هرگز يار در شاهوار، اي ناصبي؟
گرچه بر ديوار و بر در صورت مردم كنند
يار مردم باشد آن نيكونگار، اي ناصبي؟
ور حديث غار گوئي نيست اين افضل و نه فخر
حجت‌آور پيش من چربك ميار، اي ناصبي
... آنكه پيغمبر به زير ساق عرش
از شرف شد نه ز خفتن شد به غار، اي ناصبي
زي تو گر ياران چهارند، از ره دين سوي من
نيست جز حيدر امامي نه سه يار، اي ناصبي
زانكه ما هرچند ديوار است مزگت را چهار
قبله يك ديوار داريم از چهار، اي ناصبي
از پس پيغمبر آن باشد خليفه كو بود
هم مبارز هم به علم اندر سوار، اي ناصبي
از علي علم و شجاعت سوي امت ظاهر است
روشن و معروف و پيدا چون نهار، اي ناصبي
زير بار جهل مانده‌ستي ازيرا مر تو را
در مدينهٔ علم و حكمت نيست بار، اي ناصبي
از علي مشكل نماند اندر كتاب حق مرا
علم بوبكر و عمر پيش من آر، اي ناصبي
من ز دين در زير بار و بارور خرما بنم
تو به زير بيدي و بي‌بر چنار، اي ناصبي
راز ايزد با محمد بود و جز حيدر نبود
مر محمد را ز امت رازدار، اي ناصبي
گر ز پيغمبر بجز فرزند حيدر كس نماند
تا قيامت رازدار و يادگار، اي ناصبي
اي دريغا چونكه نامد سوي بوبكر و عمر
زاسمان صمصام تيز و ذوالفقار، اي ناصبي؟
روز خيبر چونكه بوبكر و عمر آن در نكند
تا علي كند آن قوي در زان حصار، اي ناصبي؟
عمر و بن معدي كرب را ... روز حرب
پيش پيغمبر گريز از كارزار، اي ناصبي
از پيمبر خيبري را خط آزادي كه داد
جز علي كو بد وزير و هوشيار، اي ناصبي؟
فخر بر ديگر جهودان خيبري را خط اوست
بنگر آنك گر نداري استوار، اي ناصبي
چون گريزي از علي كو شير دين ايزد است
گر نگشته‌ستي به دين‌اندر حمار، اي ناصبي؟
چون پديد آمد به خندق برق تيغ ذوالفقار
گشت روي عمر و عنتر لاله‌زار، اي ناصبي
هر كه مرد است از جهان دل با علي دارد، مگر
تو كه با مردان نباشي در شمار،اي ناصبي
هنچنان آنگه برآورد از سر كافر علي
من بر آرم از سرت گرد و دمار،اي ناصبي
شاد چون گشتي براندندم به قهر از بهر دين
از ضياع خويش و از دار و عقار،اي ناصبي ؟
تا قرار من به يمگان است مي‌دانم كه نيست
جز به يمگان علم و حكمت را قرار،اي ناصبي
زانكه در عالم علم گشته به نام آنكه اوست
خازن علم خداي كامگار،اي ناصبي
آنكه تا او را نداني مي‌خوري و مي‌چري
تو بجاي ... ار، اي ناصبي
چون ز مشكلهات پرسم عورتت پيدا شود
بي‌ازاري، بي‌ازاري ، بي‌ازار، اي ناصبي
طبع خر داري تو، حكمت را كسي بر طبع تو
بست نتواند به سيصد رش نوار، اي ناصبي
چون بيائي سوي من با مزه خرمائي همي
چند باشي بي‌مزه همچون خيار، اي ناصبي؟
تا قيامت بر مكافات فعال زشت تو
اين قصيده بس تو را از من نثار، اي ناصبي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد