قصيده شماره ۲۴۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۴۶

۳۵ بازديد


شادي و جواني و پيشگاهي
خواهي و ضعيفي و غم نخواهي
ليكن به مراد تو نيست گردون
زين است به كار اندرون تباهي
خواهي كه بماني و هم نماني
خواهي كه نكاهي و هم بكاهي
چونان كه فزودي بكاهي ايراك
بر سيرت و بر عادت گياهي
چاهي است جهان ژرف و ما بدو در
جوئيم همي تخت و گاه شاهي
در چاه گه و شه چگونه باشد؟
نشنود كسي پادشاي چاهي
اي در طلب پادشاهي، از من
بررس كه چه چيز است پادشاهي
بر خوي ستوران مشو به كه بر
بر گه چه نشيني چو اهل كاهي؟
مردم چو پذيراي دانش آمد
گردنش بدادند مور و ماهي
چون گشت به دانش تمام آنگه
گردن دهدش چرخ و دهر داهي
دانش نبود آنكه پيش شاهان
يكتاه قدت را كند دوتاهي
اين آز بود، اي پسر، نه دانش
يكباره چنين خر مباش و ساهي
درويشي اگر بي‌تميز و علمي
هرچند كه با مال و ملك و جاهي
آن علم نباشد كه بر سپيدي
به همانش نبشته است با سياهي
علم آن بود، آري، كه مردم آن را
برخواند از اين صنعت الهي
اين علم اگر حاضر است پيشت
يزدان به تو داده است پيشگاهي
ور نيستي آگاه ازين بجويش
زيرا كه كنون بر سر دوراهي
پرهيز كن از لهو ازانكه هرگز
سرمايه نكرده است هيچ لاهي
مشغول مشو همچو اين ستوران
از علم الهي بدين ملاهي
دين است سر و اين جهان كلاه است
بي‌سر تو چرا در غم كلاهي
با مال و سپاهي ز دين و دانش
هرچند كه بي‌مال و بي‌سپاهي
ور دانش و دين نيستت به چاهي
هرچند كه با تاج و تخت و گاهي
اي مانده به كردار خويش غافل
از امر الهي و از نواهي
از جهل قوي‌تر گنه چه باشد؟
خيره چه بري ظن كه بي‌گناهي؟
از علم پناهي بساز محكم
تا روز ضرورت بدو پناهي
پندي بده اي حجت خراسان
روشن كه تو بر چرخ فضل ماهي
هرچند كه از دهر با سفاهت
با ناله و با درد و رنج و آهي
زيرا كه تو در شارسان حكمت
با نعمت و با مال و دست گاهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد